رباعیات رکنالدین اوحدی مراغهای
اقبال تمام پاک دینان دارند
اقبال تمام پاک دینان دارند آنان طلبند، لیک اینان دارند خرسندی و عافیت نهانی گنجیست وین گنج نهان گوشه نشینان دارند
یارب! نه دلم بستهٔ غمهای تو بود؟
یارب! نه دلم بستهٔ غمهای تو بود؟ چشمم شب و روز غرق نمهای توبود؟ بر جرم و خطای من چه میگیری خشم؟ چون جمله به…
ما را به سرای وصل خویش آری تو
ما را به سرای وصل خویش آری تو بر ما ز لب لعل شکر باری تو پس پرده ز روی خویش برداری تو عاشق نشویم،…
گر مرد رهی، تو چند بیراه روی؟
گر مرد رهی، تو چند بیراه روی؟ اندر پی این منصب و این جاه روی؟ تا کی ز برای زر و سیم دنیا بر اسب…
شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت
شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت بر آتش غم خندهزنان شاد بسوخت من بندهٔ شمعم، که ز بهر دل خلق ببرید ز شیرین…
روی تو ز حسن لافها زد به جهان
روی تو ز حسن لافها زد به جهان لعل تو ز لطف طعنها زد در جان زلف تو چو افتادگیی عادت کرد بنگر که چگونه…
دستارچه را دست تو در میباید
دستارچه را دست تو در میباید از چشم من و لب تو تر میباید نتوان که چو دستارچه دستت بوسم زیراکه به دستارچه زر میباید
خالت که به شیوه کار ده گیسو کرد
خالت که به شیوه کار ده گیسو کرد عیش از دل غمدیده من یکسو کرد در زیر لبت سیاه کارانه نشست تا آن لب ساده…
جانا، سر زلف تو پراگنده چراست؟
جانا، سر زلف تو پراگنده چراست؟ وان حقهٔ لعل خالی از خنده چراست؟ روی تو بکندند، نگوید پدرت در خانه، که روی پسرم کنده چراست؟
بد خلق مباش، کز خوش و امانی
بد خلق مباش، کز خوش و امانی پیکار مکن کار، که بر جا مانی زنهار! مهل، کز تو بماند دل کس دلها چو بماند ز…
ای شیخ، گران جان چو تنندی منشین
ای شیخ، گران جان چو تنندی منشین زین آب روان بگیر پندی، منشین چون مست شدی از می صافی به قرق بر جان حریفان چو…
افسوس! که در عمر درازیم نبود
افسوس! که در عمر درازیم نبود خطی ز زمانهٔ مجازیم نبود بنشاند مرا فلک به بازی در خاک هر چند که وقت خاک بازیم نبود
یاران، خرد خوار و خجل نیست پدید
یاران، خرد خوار و خجل نیست پدید آن رسم شناس آب و گل نیست پدید در دایرهٔ عشق برون یک نقطه میبینم و در عالم…
ما را تو چنین ز دل بر آری نیکست
ما را تو چنین ز دل بر آری نیکست وانگه بدو زلف خود سپاری نیکست زلفت که به فتنه سر بر آورد چنان او را…
گفتم که مکش مرا به غم، گفت به چشم
گفتم که مکش مرا به غم، گفت به چشم زین بیش مکن جور و ستم، گفت به چشم گفتم که مگوی راز من با چشمت…
شمع از دل سوزنده خبر خواهد داد
شمع از دل سوزنده خبر خواهد داد وین آتش اندرون به در خواهد داد زین سان که زبان دراز کردست امشب میبینم سر به باد…
روزی شکن از زلف چو دالت ببرم
روزی شکن از زلف چو دالت ببرم جانی بکنم، ز دل ملامت ببرم گر بر رخ من نهی به بازی رخ خویش از بوسه به…
دل بندهٔ بند سنبل پست تو باد!
دل بندهٔ بند سنبل پست تو باد! جان شیفتهٔ دو نرگس مست تو باد! زلف طرب و طرهٔ دستار مراد مانندهٔ دستارچه در دست تو…
خورشید که خاک ازو چو زر میگردد
خورشید که خاک ازو چو زر میگردد از شوق رخ تو دربدر میگردد یک جرعه میصاف تو در صافی ریخت شد مست و درین میان…
تا کی ستم سپهر جافی بینم؟
تا کی ستم سپهر جافی بینم؟ وین دور مخالف منافی بینم؟ برخیز و روان در لب صافی بنگر تا سرو روان در لب صافی بینم
بر ما ستم او چه گذرها که نکرد؟
بر ما ستم او چه گذرها که نکرد؟ در دل غم عشقش چه اثرها که نکرد؟ با تیر غمش به هیچ سر سود نداشت ورنه…
ای گشتهٔ تن من چو خیالی بیتو
ای گشتهٔ تن من چو خیالی بیتو هجر تو مرا کرده به حالی بیتو ای ماه دو هفته، رفتی و هست مرا روزی چو شبی،…
ای تن، دل خود به روی چون ماهش ده
ای تن، دل خود به روی چون ماهش ده جانی داری، به لعل دلخواهش ده خون جگرم برون شود، میخواهی ای دیده، تو مردمی کن…
اطراف چمن ز مشک بوییست به برگ
اطراف چمن ز مشک بوییست به برگ گلزار زمانه را نکوییست به برگ گل را ز دو رویه کار با برگ و نواست آری همه…
هستیم به امید تو چون دوش امشب
هستیم به امید تو چون دوش امشب برآمدنت بسته دل و هوش امشب زان گونه که دوش در دلم بودی تو یارب! که ببینمت در…
ما پرتو جوهر روانیم و خرد
ما پرتو جوهر روانیم و خرد نی نی، که به ذات محض جانیم و خرد چون مرگ آید فرشته گردیم و سروش چون جسم برفت…
گفتم دلت ار با من شیداست بگو
گفتم دلت ار با من شیداست بگو گفت آنچه دلت ز وصل من خواست بگو گفتم که دل اندر کمرت خواهم بست گفتا که چه…
شطرنج تو ما را به شط رنج سپرد
شطرنج تو ما را به شط رنج سپرد لجلاج لجاج با تو نتواند برد اسبی که تو از رقعه ربودی و فشرد از دست تو…
روزی به سرای وصل راهم ندهی
روزی به سرای وصل راهم ندهی یک بوسه از آن روی چو ماهم ندهی گفتی که نخواستی ز من هرگز هیچ گر زانکه منت هیچ…
دل بندهٔ بوی عنبر آمیز گلست
دل بندهٔ بوی عنبر آمیز گلست جان چاکر عارض دلاویز گلست بلبل که هزار خار کن بندهٔ اوست او نیز غلام خار سرتیز گلست
خالی داری بر لب چون قند، از مشک
خالی داری بر لب چون قند، از مشک خطی داری بر رخ دلبند، از مشک بر ساعد خود نگار بستی یا خود بر ماهی سیمین…
تا کی ز میان؟ کناره سویی گیریم
تا کی ز میان؟ کناره سویی گیریم برخیز که راه جست و جویی گیریم در سایهٔ زهد سرد بودن تا چند؟ وقتست که آفتاب رویی…
باد سحری چو غنچه را لب بشکافت
باد سحری چو غنچه را لب بشکافت نور رخ گل روی چو خورشید بتافت از سایهٔ خرپشتهٔ میمون فلک در پشته نگه کن که چه…
ای روی تو انگشت نمایی از حسن
ای روی تو انگشت نمایی از حسن بالای چو سرو تو بلایی از حسن زیبنده تر از قد تو گیتی نبرید بر قد بلند تو…
ای چرخ ز مهر زیر میغت برده
ای چرخ ز مهر زیر میغت برده گیتی به ستم اجل، به تیغت برده پرورده به صد ناز جهانت اول و آخر ز جهان به…
اقبال سعادت به ازینت بودی
اقبال سعادت به ازینت بودی گر لذت علم و درد دینت بودی گردون بستی به گوش داریت کمر گر گوش به هر گوشه نشینت بودی
هر کس که ز کبر و عجب باری دارد
هر کس که ز کبر و عجب باری دارد از عالم معرفت کناری دارد و آن کو به قبول خلق خرسند شود مشنو تو که…
لعلت که پر از گوهر ناسفت آمد
لعلت که پر از گوهر ناسفت آمد چون طاق دو ابروی تو بیجفت آمد من عشق ترا نهفته بودم در دل چون کار به جان…
کی دست رسد بدان بلندی که تراست؟
کی دست رسد بدان بلندی که تراست؟ یا فکر به آبی چونی و چندی که تراست؟ خود راز من سبک بهایی چه بود؟ در جنب…
صد سال سر خویشتن ار حلق کنی
صد سال سر خویشتن ار حلق کنی وندر تن خویش خرقهٔ دلق کنی صد بار ز حق دور کنندت به قفا گر یک سر موی…
رویت، که به خوبی گل خندان منست
رویت، که به خوبی گل خندان منست آرامگهش دل چو زندان منست نیکش بگزدیدند به دندان، گر چه گفتم که همین نیک به دندان منست
دست به نگار تو مرا کشت دگر
دست به نگار تو مرا کشت دگر آه! ار نشود وصل توام پشت دگر نقشی عجبست بر دو دستت تا خود حرف که گرفتهای در…
خال تو به هر حال پسندیدهٔ ماست
خال تو به هر حال پسندیدهٔ ماست زلف تو چو حال دل غم دیدهٔ ماست آن خال که بر چاه زنخدان داری تر میدارش که…
تا کی به غم، ای دل، خوی حسرت ریزی؟
تا کی به غم، ای دل، خوی حسرت ریزی؟ زو جان نبری گر ز غمش نگریزی خصمان تو بیمرند،در معرضشان آخر به مراغهای چه گرد…
با یار ز نیک و بد نمیباید گفت
با یار ز نیک و بد نمیباید گفت هر شب بیتی دو صد نمیباید گفت او عاشق و من عاشق و این مشکلتر کم قصهٔ…
ای راه خلل ز چار قسمت بسته
ای راه خلل ز چار قسمت بسته داننده ز روح نقش جسمت بسته صندوق طلسم را همی مانی تو صد گنج گشاده در طلسمت بسته
ای بوده مرا ز جسم و جان هیچ به دست
ای بوده مرا ز جسم و جان هیچ به دست نابوده زبود این و آن هیچ به دست از من طلب هیچ نمیباید کرد زیرا…
از نوش جهان نصیب من نیش آمد
از نوش جهان نصیب من نیش آمد تیر اجلم بر جگر ریش آمد کوته سفری گزیده بودم، لیکن ز آنجا سفری دراز در پیش آمد
هر لحظه به آیین وفا رای کنم
هر لحظه به آیین وفا رای کنم خواهم که سر اندر کف آن پای کنم آن خال که بر گوشهٔ چشمست ترا نوریست که بر…
ما پرتو عکس نور مشکات توییم
ما پرتو عکس نور مشکات توییم پروانهٔ شمع صفت و ذات توییم هستیم ولی بیرخ چون خورشیدت پیدانشویم، از آنکه ذرات توییم