رباعیات دهقان کابلی
خورشید رخ و هلال ابروی شماست
خورشید رخ و هلال ابروی شماست این نشو نمای انجم از روی شماست گر از رخ تان حقیقت افگنـد نقاب این عالم پیر مثل هندوی…
بر چشم تو هر کس رگ میگون بیند
بر چشم تو هر کس رگ میگون بیند خود را چو پیاله غرقه در پیاله بیند خم را شکند ریشه می را بکند گر سرخی…
شش روز به هفت صفات آراستیم
شش روز به هفت صفات آراستیم گر از تو نبودمی چرا ساختیم بر من ز صفات خود دمیدی روحی آراستیم ساختیم خواستیم
مستان خدا بروز صد بار بمرد
مستان خدا بروز صد بار بمرد اندر صف زندگان همی روزی خورد بار نفس آورد و شمارید و بداد دهقان از ازل اشترت این بار…
جسمم ظلمات و نفس اسکندر ماست
جسمم ظلمات و نفس اسکندر ماست حضرت عشق من و روح روان رهبر ماست هر قطره اشک است مرا آب حیات عمر دو جهان بسته…
آن زنده که مرد ز آرزوی تو منم
آن زنده که مرد ز آرزوی تو منم و آن مرده که زنده شد به بوی تو منم هم مرده من تویی و هم زنده…
مقصود نباشد از نفس و نفس
مقصود نباشد از نفس و نفس چون نیست درین خریطه جز آب و عدس این رفت و رو نفس بود همره نفس دهقان نبود به…
یک بنده توی یکی منم پیش خدا
یک بنده توی یکی منم پیش خدا دست من دامان تو در روز جزا مگذار سخن به پیش قاضی برسد ما را بطلب نزد خود…