رباعیات – حزین لاهیجی
ابنای زمان دُرد و صفا را ندهند
ابنای زمان دُرد و صفا را ندهند هرگز پر کاه کهربا را ندهند این قوم، ولینعمت امثال خودند تا سگ بود، استخوان هما را ندهند
وبرانی عشق، باشد آباد شدن
وبرانی عشق، باشد آباد شدن از قید هزار منت آزاد شدن ناخن به خراش سینه داریم حزین نبود هنری، امّت فرهاد شدن
نظّارهٔ زشت، دیده را میل کشید
نظّارهٔ زشت، دیده را میل کشید سرمایهٔ عزّتم به تنزیل کشید درّاعه بخت سبز ما را گردون از خاک سیاه هند، در نیل کشید
گفتم ز غمت غنچهٔ دل وا نشود
گفتم ز غمت غنچهٔ دل وا نشود گفتا چه فضولی ست، شود یا نشود بیهوده چه نالی از گرانباری دل؟ گر غم غم ماست، بار…
عشق تو سواد دیده را جیحون کرد
عشق تو سواد دیده را جیحون کرد رشک تو دل از سینهٔ ما بیرون کرد در وصل کنیم یاد ایام فراق اندیشهٔ حرمان، دل ما…
شاخ گل من نظر به خاری نکند
شاخ گل من نظر به خاری نکند رحمی به دل سینه فگاری نکند ترسم نبرد دل از خروشیدن سود ما خوار شویم و ناله کاری…
دیوانه دلم، یارِِ دل آسایی نیست
دیوانه دلم، یارِِ دل آسایی نیست شوریده سرم دامن صحرایی نیست لحن داوود و حسن یوسف، خوار است گوش شنوا و چشم بینایی نیست
در هند اگر کسی نرنجد از راست
در هند اگر کسی نرنجد از راست گویم طبقات خلق را بی کم و کاست پنجی ست که شش نمی توانش کردن پاچیّ و دیوث…
دانی که به من در غمت آیا چه گذشت؟
دانی که به من در غمت آیا چه گذشت؟ بر سرچون شمع،بی تو شبها چه گذشت؟ از درد فراق، ما ز خود بی خبریم آیا…
چون لاله آتشین درین تیره مغاک
چون لاله آتشین درین تیره مغاک پیداست مرا داغ دل از سینهٔ چاک فارغ ز خود، آسوده ز غیرم کردی ای غیرت عشق، احسَنَ اللهُ…
تا چند زمانه فتنه اندوز شود؟
تا چند زمانه فتنه اندوز شود؟ هر گوشه، کمانِ کین سیه توز شود؟ زیبد که جهانیان به پشمی نخرند ملکی که به کامِ پوستین دوز…
بشتاب دلا برگ سفر ساز کنیم
بشتاب دلا برگ سفر ساز کنیم شاید در فیض بسته را باز کنیم ما بلبل خوش صفیر عرشیم، بیا زین تودهٔ خاک تیره، پرواز کنیم
این شور نه آن لعل شکرریز فکند
این شور نه آن لعل شکرریز فکند جادوی نگاهِ معجزآمیز فکند مستانه ز چشم او برآمد نگهی آتش به نهاد زهد و پرهیز فکند
ای دوست چراغ چشم بیدار تویی
ای دوست چراغ چشم بیدار تویی معشوق تویی، عاشق دیدار تویی آشوب جهان، فتنهٔ بازار تویی خود یوسف مصریّ و خریدار تویی
اول نگه تو فتنه انگیز نبود
اول نگه تو فتنه انگیز نبود بر هم زن هنگامهٔ پرهیز نبود تا نقش نبسته بود یاقوت لبت با آب، قران آتش تیز نبود
امروز دل است، زیر بار عجبی
امروز دل است، زیر بار عجبی دارد نفس صبح، غبار عجبی کوتاهی قصه دیدم از عمر دراز در گردش چرخ اوا روزگار عجبی
از گوشهٔ عزلتم جدا نتوان کرد
از گوشهٔ عزلتم جدا نتوان کرد وز فقر، به دولتم جدا نتوان کرد مجروحم و ذوق جان فشانی دارم با تیغ ز همّتم جدا نتوان…
ابنای زمانه، لولیان آیینند
ابنای زمانه، لولیان آیینند مدخوله روزگار، بی کابینند ابلیس بود عامل و تلبیس، رئیس در دهکده ای که خواجه تاشان اینند
یا رب چه شود گرکرمت یار افتد؟
یا رب چه شود گرکرمت یار افتد؟ لطفت به شکستگان پرستار افتد غمخوارگی خلق جهان را دیدم مگذار که با غیر توام کار افتد
نزدیک بود ز لب هوا بردارد
نزدیک بود ز لب هوا بردارد آهی که سپهر را ز جا بردارد عمریست که استوار دارم پا را جایی که سپند گرم پا بردارد
گردد چو خراب تن، چه غم؟ جان باشد
گردد چو خراب تن، چه غم؟ جان باشد ویران چو شود حباب، عمّان باشد داد و ستد عشق زیانش سود است گر جان برود چه…
عشق تو کلیم طور سینای دلم
عشق تو کلیم طور سینای دلم داغت حشم سینهٔ صحرای دلم دردت که طبیب جان بی درد مباد درمان غمم، مقصد اقصای دلم
سرمایه دهر، خاک بیزی ست،که هست
سرمایه دهر، خاک بیزی ست،که هست در مزرع حسرت اشک ریزی ست، که هست آگاهی و دریافت، گران است که نیست ارزانِ زمانه بی تمیزی…
دیشب طربی بر دل غمناکم ریخت
دیشب طربی بر دل غمناکم ریخت هر بخیه که داشت، سینهٔ چاکم ریخت شبنم به کنار چشم نمناکم ریخت ابری دو سه قطره اشک بر…
در هجر حزین، از غم جانکاه بمیر
در هجر حزین، از غم جانکاه بمیر چون شمع سحرگاه، به یک آه بمیر آن قدر نداری که درآیی به نجف جان تو درآید، تو…
دانم که به جز خدای قهّاری نیست
دانم که به جز خدای قهّاری نیست بر خاطرم از ظلم کسی باری نیست ماهیت مخلوق نباشد غالب مغلوبِ خدا شدن مرا عاری نیست
چون عشق کشید تیغ هیجا ز غلاف
چون عشق کشید تیغ هیجا ز غلاف تسلیم فکند سر، که این گوی و مصاف هرگز دلم از عشق نیامد به ستوه سنگین نبود سایه…
تا چند حزین اسیر ماتم شدهای؟
تا چند حزین اسیر ماتم شدهای؟ با خلق زمانه از چه همدم شدهای؟ چون یار موافقی ندیدی، ز چه رو در بند منافقان عالم شدهای؟
بر لب قدحی بعد هلاکم بگذار
بر لب قدحی بعد هلاکم بگذار سر در قدم طارم تاکم بگذار لب تشنه مبادا گذرد مخموری از باده خمی بر سر خاکم بگذار
این خرقهٔ پر زرق و ردای سالوس
این خرقهٔ پر زرق و ردای سالوس ای دل به کجا برم؟ کزو به ناقوس ازکشتهٔ خود به کف درین دشت سراب جز آبلهٔ دانه…
ای دل، ره و رسم عاشقان نگذاری
ای دل، ره و رسم عاشقان نگذاری درد و غم خویش رایگان نگذاری دستت نرسد به دامن وصل، حزین تا پا به سر هر دو…
آنم که ز ذوق نیستی دلشادم
آنم که ز ذوق نیستی دلشادم همواره خراب عشقم و آبادم تو در طلب قبول عامی زاهد من از طلب هر دو جهان آزادم
آمد به برم یار و چه زیبا آمد!
آمد به برم یار و چه زیبا آمد! آرامش جان ناشکیبا آمد عاری ز خودی شدم، حیاتم بخشید آن کهنه پلاس رفت و دیبا آمد
از عمر عزیز رفته افزون از شصت
از عمر عزیز رفته افزون از شصت گاهی در کار و گه به کوتاهی دست گه سخرهٔ مستی و گهی هشیاری امروز نشسته ام نه…
از خصمی مردمان مرا حال نکوست
از خصمی مردمان مرا حال نکوست یاران همه دشمنند، خصمان همه دوست با هر که دل آرمید از دوست رمید وز هر که بتافت روی…
وبرانهٔ هند،کز صفا پاک بود
وبرانهٔ هند،کز صفا پاک بود خاکش نمک دیدهٔ ادراک بود آبش به بغل، شیشهٔ ساعت دارد مینای حباب او پر از خاک بود
نوبت ز کیان به ماکیان افتاده ست
نوبت ز کیان به ماکیان افتاده ست بازیّ شگرفی به میان افتاده ست شاید که سپهر سفله رقصد ز نشاط شمشیر زدن به دف زنان…
گر نیست مرا طالع فیروز چه باک؟
گر نیست مرا طالع فیروز چه باک؟ ور طبع نگردد الفت آموز چه باک؟ باید چو ز همدمان بریدن پیوند گر هم نفسی نباشد امروز…
عشق است که درد من و درمان من است
عشق است که درد من و درمان من است دین من و پیر من و ایمان من است خون از بن هر مو نفشانم چه…
سرتاسر آفاق، حزین گردیدی
سرتاسر آفاق، حزین گردیدی وز دیدهٔ دید، دیدنی ها دیدی اکنون خود را به کوی آزادان کش تا چند اسیر بیمی و امّیدی
دیدیم، سواد هند حیرت زار است
دیدیم، سواد هند حیرت زار است روز کِه و مِه چو شام هجران تار است بسته ست به کار همه شان بخت گره اینجا گِرِه…
در هجر تو ناله سینه فرسایی کرد
در هجر تو ناله سینه فرسایی کرد ابر مژه خون دیده پالایی کرد فرهاد غم تو آهنین بازو بود بیهوده دل صبور خارایی کرد
داغی که بکاود سر پرشور کجاست؟
داغی که بکاود سر پرشور کجاست؟ زخمی که گدازد دمِ ساطور کجاست؟ گرمی به دلم نمی کشد شعله، حزین ای غیرت عشق، آتش طور کجاست؟
چون باد صبا، سبک عنانی نکنی
چون باد صبا، سبک عنانی نکنی با زاغ و زغن، هم آشیانی نکنی ای سرمه، به خاک تا توان یکسان شد زنهار، به دیده ها…
تا چند ز اشک بر رخم رنگ آید
تا چند ز اشک بر رخم رنگ آید مینای حیات به که بر سنگ آید با خلق زمانه، زندگانی امروز در زیر یک آسمان مرا…
بربندی اگر به خون کمر را چه شود؟
بربندی اگر به خون کمر را چه شود؟ لعلی کنی آبگون گهر را چه شود؟ در سینه فتاده بار غم بر سر هم برداری اگر…
ای هوش به می داده، فدای تو شوم
ای هوش به می داده، فدای تو شوم غارت زدهٔ باده، فدای تو شوم در وصل تو هست هر چه می خواهد دل ای جنّت…
ای دستخوش هزار سودا هشدار
ای دستخوش هزار سودا هشدار ای غافل از اندیشهٔ عقبا هشدار آسوده نشسته ای که جانی داری تیغ اجل است در تقاضا، هشدار
آنی که به قد ز سرو آزاده تری
آنی که به قد ز سرو آزاده تری دل را، ز بهشت نقد آماده تری در رهگذرت ز خاک افتاده ترم گر هست، بیار از…
آلودهٔ زهد کرده ام دامانی
آلودهٔ زهد کرده ام دامانی وجّهت مِنَ المسجدِ نحو الحانِ ما رخت ز کوی نیکنامی بردیم نستودِعُکُم معاشر الاخوانِ