درّی که من از میان جان یافته‌ام

درّی که من از میان جان یافته‌ام تا ظن نبری که رایگان یافته‌ام شب های دراز من به امید وصال جان داده‌ام و بهای آن…

ادامه مطلب

زان پیش که ما طفیل آدم بودیم

زان پیش که ما طفیل آدم بودیم در خلوت خاص، هر دو محرم بودیم بی منت عین و شین و قاف، اندر گل معشوقه و…

ادامه مطلب

عشق تو مرا زندهٔ جاویدان کرد

عشق تو مرا زندهٔ جاویدان کرد سودای توام، بی سر و بی سامان کرد لطف و کرم تو، جسم را چون جان کرد در خاک…

ادامه مطلب

گیرم که سلیمان نبی را پسری

گیرم که سلیمان نبی را پسری بر باد نشسته ای، جهان می سپری گیرم که به کام توست گیتی، شب و روز بنگر که پدر…

ادامه مطلب

می‌زن نفسی، کاین دم از او می‌زاید

می‌زن نفسی، کاین دم از او می‌زاید وین دم، دم ماست، گر تو را می‌شاید گر در یابی، زنده بمانی جاوید ور نه دم ماست،…

ادامه مطلب

یک سو پسرت نشسته و یک سو زن

یک سو پسرت نشسته و یک سو زن این جمله به هم بگذار و بر یک سو زن عیسی نتوانست بر افلاک رسید تا داشت…

ادامه مطلب

آرامِ مَنا! کجاست آرامگهَت

آرامِ مَنا! کجاست آرامگهَت ره سوی تو کو؟ که سوی من باد رهت زین روی که مه به شب بُوَد، روزِ رهی شب گشت در…

ادامه مطلب

افضل درِ دل می زنی، آخر دل کو؟

افضل درِ دل می زنی، آخر دل کو؟ عمری ست که راه می روی، منزل کو؟ شرمت بادا ز خلوت و خلوتیان هفتاد و دو…

ادامه مطلب

ای تاج لعمرک ز شرف بر سر تو

ای تاج لعمرک ز شرف بر سر تو وی قبلهٔ عالمین ز خاک در تو در خطهٔ کون و هر کجا سلطانی ست بر خط…

ادامه مطلب

ای عین بقاء در چه بقایی که نه‌ای؟

ای عین بقاء در چه بقایی که نه‌ای؟ در جای نه‌ای؟ کدام جائی که نه‌ای؟ ای ذات تو از جا و جهت مستغنی آخر تو…

ادامه مطلب

بر سیر اگر نهاده ای دل اکنون

بر سیر اگر نهاده ای دل اکنون از پوشش و قوت خود مجو هیچ افزون خاری که ز امید خلد در پایت خالی می‌کن به…

ادامه مطلب

تا کی باشی ز عافیت در پرهیز

تا کی باشی ز عافیت در پرهیز با خلق به آشتی و با خود به ستیز؟ ای خفتهٔ بی خبر اگر مرده نه‌ای روز آمد…

ادامه مطلب

در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است

در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است وز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است گر دست دهد صحبت اهل نفسی دامن ز زمانه در…

ادامه مطلب

دعوی به سر زبان خود وابستی

دعوی به سر زبان خود وابستی در خانه هزار بت، یکی نشکستی گویی به یک قول شهادت رستم فردات کند خمار، کامشب مستی

ادامه مطلب

زنهار در آن کوش که در زیر سپهر

زنهار در آن کوش که در زیر سپهر با هیچ کس‌ات هیچ نپیوندد مهر تا بو که از این هزاهزکون و فساد بیرون شدنیت زود…

ادامه مطلب

کو دل که بداند نفسی اسرارش

کو دل که بداند نفسی اسرارش کو گوش که بشنود دمی گفتارش معشوق جمال می‌نماید شب و روز کو دیده که بر خورد از آن…

ادامه مطلب

مردان رهت که سرّ معنی‌ دانند

مردان رهت که سرّ معنی‌ دانند از دیدهٔ کوته نظران پنهانند این طرفه تر است، هر که حق را بشناخت مؤمن شد و خلق کافرش…

ادامه مطلب

هر گه که دلم با غمت انباز شود

هر گه که دلم با غمت انباز شود صد در ز طرب بر رخ من باز شود به زان نبود که جان فدای تو کنم…

ادامه مطلب

از رفته قلم هیچ دگرگون نشود

از رفته قلم هیچ دگرگون نشود وز خوردن غم به جز جگر خون نشود هان تا جگر خویش به غم خون نکنی هر ذره هر…

ادامه مطلب

آن کس که درون سینه را دل پنداشت

آن کس که درون سینه را دل پنداشت گامی دو نرفته، جمله حاصل پنداشت علم و ورع و زهد و تمنا و طلب این جمله…

ادامه مطلب

ای تو به مجردی نرفته گامی

ای تو به مجردی نرفته گامی چه‌ات زهرهٔ آن بود که جویی کامی تو درد فراق نیمه شب برده نه‌ای در صحبت او کجا رسی…

ادامه مطلب

ای کرده فریبنده جهانت گستاخ

ای کرده فریبنده جهانت گستاخ می آیی و می روی در او پهن و فراخ گویی نرسد مرگ به من؛ چون نرسد؟ نه پای وی…

ادامه مطلب

بر سیر اگر نهاده ای دل، ای دوست

بر سیر اگر نهاده ای دل، ای دوست چون سیر به یک بار برون آی از پوست زنهار مگرد گرد این راه مخوف تا همچو…

ادامه مطلب

تا گردش گردون فلک تابان است

تا گردش گردون فلک تابان است بس عاقل بی هنر که سرگردان است تو غره مشو ز شادی ای گر داری در هر شادی هزار…

ادامه مطلب

در جستن جام جم جهان پیمودم

در جستن جام جم جهان پیمودم روزی ننشستم و شبی نغنودم ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم آن جام جهان نمای جم، من بودم

ادامه مطلب

در مصطبهٔ عمر ز بدنامی چند؟

در مصطبهٔ عمر ز بدنامی چند؟ عاجز شده از سرزنش عامی چند کو قوت پایی که مرا گیرد دست تا پیش اجل باز روم گامی…

ادامه مطلب

رو دیده بدوز تا دلت دیده شود

رو دیده بدوز تا دلت دیده شود زان دیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز سر پسند خود برخیزی احوال تو سر به سر…

ادامه مطلب

کوتاه کنم قصه که بس مشکل بود

کوتاه کنم قصه که بس مشکل بود آرندهٔ نامه هم بس مستعجل بود پروای نوشتن بسی نیز نداشت دستم که گهی بر سر و گر…

ادامه مطلب

گر فضل کنی ندارم از عالم باک

گر فضل کنی ندارم از عالم باک ور قهر کنی، شوم به یک بار هلاک روزی صد بار گویم ای صانع پاک مشتی خاکم، چه…

ادامه مطلب

هر نفس که او درد ز درمان دانست

هر نفس که او درد ز درمان دانست دشخوار خرد تواند آسان دانست چیزی که وجود آن نیابی در خود بیرون ز خود از چه…

ادامه مطلب

از روی تو شاد شد دل غمگینم

از روی تو شاد شد دل غمگینم من چون رخ تو به دیگری بگزینم؟ در تو نگرم، صورت خود می یابم در خود نگرم، همه…

ادامه مطلب

افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است

افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است سر تا سر آفاق دویدی هیچ است هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ است و آن…

ادامه مطلب

ای خواجه اگر کار به کامت نبود

ای خواجه اگر کار به کامت نبود یا خطبهٔ جاوید به نامت نبود خوش باش و مخور غصه که گر دار جهان مُلکت شود، از…

ادامه مطلب

ای لطف تو در کمال بالای همه

ای لطف تو در کمال بالای همه وی ذات تو از علوم دانای همه بینی بد و نیک و همه پیدا و نهان چون دیدهٔ…

ادامه مطلب

برخیز که عاشقان به شب راز کنند

برخیز که عاشقان به شب راز کنند گرد در و بام دوست پرواز کنند هر جا که دری بود به شب در بندند الا در…

ادامه مطلب

تا گوهر جان در صدف تن پیوست

تا گوهر جان در صدف تن پیوست وز آب حیات گوهری صورت بست گوهر چو تمام شد، صدف را بشکست بر طرف کله گوشهٔ سلطان…

ادامه مطلب

در جستن جام جم ز کوته نظری

در جستن جام جم ز کوته نظری هر لحظه گمانی نه به تحقیق بری رو دیده به دست آر که هر ذرهٔ خاک جامی‌ست جهان…

ادامه مطلب

دل مغز حقیقت است و تن پوست، ببین

دل مغز حقیقت است و تن پوست، ببین در کسوت روح، صورت دوست ببین هر چیز که آن نشان هستی دارد یا سایهٔ نور اوست،…

ادامه مطلب

زین تابش آفتاب و تاریکی میغ

زین تابش آفتاب و تاریکی میغ زین بیهده زندگانی مرگ آمیغ با خویشتن آی تا نباشی باری نه بوده به افسوس و نه رفته به…

ادامه مطلب

گر با تو فلک بدی سگالد، چه کنی؟

گر با تو فلک بدی سگالد، چه کنی؟ ور سوخته‌ای از تو بنالد، چه کنی؟ ور غم زده‌ای شبی به انگشت دعا اقبال تو را…

ادامه مطلب

مردان رهت واقف اسرار تواند

مردان رهت واقف اسرار تواند باقی همه سرگشتهٔ پرگار تواند هفتاد و دو ملت همه در کار تواند تو با همه و همه طلبکار تو…

ادامه مطلب

هر نقش که بر تختهٔ هستی پیداست

هر نقش که بر تختهٔ هستی پیداست آن صورت آن کس است کان نقش آراست دریای کهن چو بر زند موجی نو موجش خوانند و…

ادامه مطلب