روزی که برند این تن پر آز را به خاک

روزی که برند این تن پر آز را به خاک وین قالب پرورده به صد ناز به خاک روح از پی من نعره زنان خواهد…

ادامه مطلب

غم چند خوری ز کار نا آمده پیش

غم چند خوری ز کار نا آمده پیش رنج است نصیب مردم دوراندیش خوش باش و جهان تلخ مکن در بر خویش کز خوردن غم…

ادامه مطلب

گویند کز این جهان مگر شادم من

گویند کز این جهان مگر شادم من یا خود ز عدم برای این زادم من مقصود من از هر دو جهان وصل تو بود ور…

ادامه مطلب

هر دیده که او عطای حق دیده بود

هر دیده که او عطای حق دیده بود سر تا قدمش ز نور حق دیده بود زنهار تو دید هر کسی دیده مخوان آن دیده…

ادامه مطلب

یک ذره ز فقر اگر به صحرا بودی

یک ذره ز فقر اگر به صحرا بودی نه کافر و نه گبر و نه ترسا بودی گر دیدهٔ جهل خلق بینا بودی این رشته…

ادامه مطلب

از هستی خود چو بی خبر خواهم بود

از هستی خود چو بی خبر خواهم بود این جا بُدنم هیچ نمی دارد سود زین مزبله زود رخت بر باید بست وز ننگ وجود…

ادامه مطلب

ای آن که شب و روز خدا می طلبی

ای آن که شب و روز خدا می طلبی کوری گرش از خویش جدا می طلبی حق با تو به صد زبان همی گوید راز:…

ادامه مطلب

ای عمر عزیز داده بر باد از جهل

ای عمر عزیز داده بر باد از جهل وز بی‌خبری کار اجل داشته سهل اسباب دو صد ساله سگالیده به پیش نا یافته از زمانه…

ادامه مطلب

بر خود چه نهی رنج در این جای سِپَنج

بر خود چه نهی رنج در این جای سِپَنج چون پای یقین نهاده ای بر سر گنج بنشین به تأنی و بر آسا از رنج…

ادامه مطلب

تا دل ز علایق جهان حُرّ نشود

تا دل ز علایق جهان حُرّ نشود هرگز صدف وجود پُر دُر نشود پر می نشود کاسهٔ سرها از عقل هر کاسه که سر نگون…

ادامه مطلب

دانی که چرا زنند این طبلک باز؟

دانی که چرا زنند این طبلک باز؟ تا گم شده‌گان به راه باز آیند باز دانی که چرا دوخته اند دیدهٔ باز؟ تا باز به…

ادامه مطلب

دشت از مجنون که لاله می‌روید از او

دشت از مجنون که لاله می‌روید از او ابر از دهقان که ژاله می‌روید از او طوبی و بهشت و جوی شیر از زاهد ما…

ادامه مطلب

ز افسانه گری ای دل دانش نشناس

ز افسانه گری ای دل دانش نشناس پیوسته قرین شک، ندیم وسواس تا تو تهی از عقل و پر از پنداری فربه نه‌ای، از فریب…

ادامه مطلب

غم با لطف تو شادمانی گردد

غم با لطف تو شادمانی گردد عمر از نظر تو جاودانی گردد گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک آتش همه آب زندگانی…

ادامه مطلب

گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی ست

گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی ست نه نه، غلطم، که جمله بگذاشتنی ست بگذاشتنی ست هر چه در عالم هست الا عزت که آن…

ادامه مطلب

هر کار که هست در جهان، پیشهٔ ماست

هر کار که هست در جهان، پیشهٔ ماست هر شیر دلی که هست، در بیشهٔ ماست از ما مگذر که چون ببینی به یقین زان…

ادامه مطلب

یا رب چو بر آرندهٔ حاجات تویی

یا رب چو بر آرندهٔ حاجات تویی هم قاضی کافهٔ مهمات تویی من سّر دل خویش چه گویم با تو چون عالم سر و الخفیات…

ادامه مطلب

آزردن خلق کافری پندارم

آزردن خلق کافری پندارم وز خلق جهان همین طمع می دارم می کوشم تا ز من نیازارد کس تدبیرم چیست تا ز کس نازارم؟

ادامه مطلب

ای آن که خلاصهٔ چهار ارکانی

ای آن که خلاصهٔ چهار ارکانی بشنو سخنی ز عالم روحانی دیوی و ددی و ملکی، انسانی با توست هر آنچه می نمایی، آنی

ادامه مطلب

ای ذات منزهت مبرا ز وجود

ای ذات منزهت مبرا ز وجود بر خاک در تو کرده ارواح سجود چون قطرهٔ شبنم است بر برگ گلی از راه عدم هر آن…

ادامه مطلب

بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش

بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش چون مرهم نرم باش، چون نیش مباش خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد بدخواه و…

ادامه مطلب

تا کی پی اسباب و تنعم گردی؟

تا کی پی اسباب و تنعم گردی؟ تا چند دَرِ سرای مردم گردی؟ در دایرهٔ وجود تو دایره ای ست زین دایره گر برون روی…

ادامه مطلب

چندین غم مال و حسرت دنیا چیست

چندین غم مال و حسرت دنیا چیست هرگز دیدی کسی که جاوید بزیست؟ این یک نفسی که در تنت عاریتی ست با عاریتی، عاریتی، باید…

ادامه مطلب

درّی که من از میان جان یافته‌ام

درّی که من از میان جان یافته‌ام تا ظن نبری که رایگان یافته‌ام شب های دراز من به امید وصال جان داده‌ام و بهای آن…

ادامه مطلب

زان پیش که ما طفیل آدم بودیم

زان پیش که ما طفیل آدم بودیم در خلوت خاص، هر دو محرم بودیم بی منت عین و شین و قاف، اندر گل معشوقه و…

ادامه مطلب

عشق تو مرا زندهٔ جاویدان کرد

عشق تو مرا زندهٔ جاویدان کرد سودای توام، بی سر و بی سامان کرد لطف و کرم تو، جسم را چون جان کرد در خاک…

ادامه مطلب

گیرم که سلیمان نبی را پسری

گیرم که سلیمان نبی را پسری بر باد نشسته ای، جهان می سپری گیرم که به کام توست گیتی، شب و روز بنگر که پدر…

ادامه مطلب

می‌زن نفسی، کاین دم از او می‌زاید

می‌زن نفسی، کاین دم از او می‌زاید وین دم، دم ماست، گر تو را می‌شاید گر در یابی، زنده بمانی جاوید ور نه دم ماست،…

ادامه مطلب

یک سو پسرت نشسته و یک سو زن

یک سو پسرت نشسته و یک سو زن این جمله به هم بگذار و بر یک سو زن عیسی نتوانست بر افلاک رسید تا داشت…

ادامه مطلب

افضل تو به هر حالی مغرور مشو

افضل تو به هر حالی مغرور مشو پروانه صفت به گرد هر نور مشو از خودبینی‌ست کز خدا دور شوی نزدیک خود آی و از…

ادامه مطلب

ای پای شرف بر سر افلاک زده

ای پای شرف بر سر افلاک زده وی دم همه از خلعت لولاک زده و آنگه به سرانگشت ارادت، یک شب درع قصب ماه فلک…

ادامه مطلب

ای صوفی صافی که خدا می‌طلبی

ای صوفی صافی که خدا می‌طلبی او جای ندارد، ز کجا می‌طلبی؟ گر زانکه شناسی اش چرا می خواهی ور زانکه ندانی اش که را…

ادامه مطلب

بر سیر اگر نهاده ای دل اکنون

بر سیر اگر نهاده ای دل اکنون از پوشش و قوت خود مجو هیچ افزون خاری که ز امید خلد در پایت خالی می‌کن به…

ادامه مطلب

تا کی باشی ز عافیت در پرهیز

تا کی باشی ز عافیت در پرهیز با خلق به آشتی و با خود به ستیز؟ ای خفتهٔ بی خبر اگر مرده نه‌ای روز آمد…

ادامه مطلب

در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است

در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است وز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است گر دست دهد صحبت اهل نفسی دامن ز زمانه در…

ادامه مطلب

دعوی به سر زبان خود وابستی

دعوی به سر زبان خود وابستی در خانه هزار بت، یکی نشکستی گویی به یک قول شهادت رستم فردات کند خمار، کامشب مستی

ادامه مطلب

زنهار در آن کوش که در زیر سپهر

زنهار در آن کوش که در زیر سپهر با هیچ کس‌ات هیچ نپیوندد مهر تا بو که از این هزاهزکون و فساد بیرون شدنیت زود…

ادامه مطلب

کو دل که بداند نفسی اسرارش

کو دل که بداند نفسی اسرارش کو گوش که بشنود دمی گفتارش معشوق جمال می‌نماید شب و روز کو دیده که بر خورد از آن…

ادامه مطلب

مردان رهت که سرّ معنی‌ دانند

مردان رهت که سرّ معنی‌ دانند از دیدهٔ کوته نظران پنهانند این طرفه تر است، هر که حق را بشناخت مؤمن شد و خلق کافرش…

ادامه مطلب

هر گه که دلم با غمت انباز شود

هر گه که دلم با غمت انباز شود صد در ز طرب بر رخ من باز شود به زان نبود که جان فدای تو کنم…

ادامه مطلب

آرامِ مَنا! کجاست آرامگهَت

آرامِ مَنا! کجاست آرامگهَت ره سوی تو کو؟ که سوی من باد رهت زین روی که مه به شب بُوَد، روزِ رهی شب گشت در…

ادامه مطلب

افضل درِ دل می زنی، آخر دل کو؟

افضل درِ دل می زنی، آخر دل کو؟ عمری ست که راه می روی، منزل کو؟ شرمت بادا ز خلوت و خلوتیان هفتاد و دو…

ادامه مطلب

ای تاج لعمرک ز شرف بر سر تو

ای تاج لعمرک ز شرف بر سر تو وی قبلهٔ عالمین ز خاک در تو در خطهٔ کون و هر کجا سلطانی ست بر خط…

ادامه مطلب

ای عین بقاء در چه بقایی که نه‌ای؟

ای عین بقاء در چه بقایی که نه‌ای؟ در جای نه‌ای؟ کدام جائی که نه‌ای؟ ای ذات تو از جا و جهت مستغنی آخر تو…

ادامه مطلب

بر سیر اگر نهاده ای دل، ای دوست

بر سیر اگر نهاده ای دل، ای دوست چون سیر به یک بار برون آی از پوست زنهار مگرد گرد این راه مخوف تا همچو…

ادامه مطلب

تا گردش گردون فلک تابان است

تا گردش گردون فلک تابان است بس عاقل بی هنر که سرگردان است تو غره مشو ز شادی ای گر داری در هر شادی هزار…

ادامه مطلب

در جستن جام جم جهان پیمودم

در جستن جام جم جهان پیمودم روزی ننشستم و شبی نغنودم ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم آن جام جهان نمای جم، من بودم

ادامه مطلب

در مصطبهٔ عمر ز بدنامی چند؟

در مصطبهٔ عمر ز بدنامی چند؟ عاجز شده از سرزنش عامی چند کو قوت پایی که مرا گیرد دست تا پیش اجل باز روم گامی…

ادامه مطلب

رو دیده بدوز تا دلت دیده شود

رو دیده بدوز تا دلت دیده شود زان دیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز سر پسند خود برخیزی احوال تو سر به سر…

ادامه مطلب

کوتاه کنم قصه که بس مشکل بود

کوتاه کنم قصه که بس مشکل بود آرندهٔ نامه هم بس مستعجل بود پروای نوشتن بسی نیز نداشت دستم که گهی بر سر و گر…

ادامه مطلب