رباعیات – بابا افضل کاشانی
روزی که برند این تن پر آز را به خاک
روزی که برند این تن پر آز را به خاک وین قالب پرورده به صد ناز به خاک روح از پی من نعره زنان خواهد…
غم چند خوری ز کار نا آمده پیش
غم چند خوری ز کار نا آمده پیش رنج است نصیب مردم دوراندیش خوش باش و جهان تلخ مکن در بر خویش کز خوردن غم…
گویند کز این جهان مگر شادم من
گویند کز این جهان مگر شادم من یا خود ز عدم برای این زادم من مقصود من از هر دو جهان وصل تو بود ور…
هر دیده که او عطای حق دیده بود
هر دیده که او عطای حق دیده بود سر تا قدمش ز نور حق دیده بود زنهار تو دید هر کسی دیده مخوان آن دیده…
یک ذره ز فقر اگر به صحرا بودی
یک ذره ز فقر اگر به صحرا بودی نه کافر و نه گبر و نه ترسا بودی گر دیدهٔ جهل خلق بینا بودی این رشته…
از هستی خود چو بی خبر خواهم بود
از هستی خود چو بی خبر خواهم بود این جا بُدنم هیچ نمی دارد سود زین مزبله زود رخت بر باید بست وز ننگ وجود…
ای آن که شب و روز خدا می طلبی
ای آن که شب و روز خدا می طلبی کوری گرش از خویش جدا می طلبی حق با تو به صد زبان همی گوید راز:…
ای عمر عزیز داده بر باد از جهل
ای عمر عزیز داده بر باد از جهل وز بیخبری کار اجل داشته سهل اسباب دو صد ساله سگالیده به پیش نا یافته از زمانه…
بر خود چه نهی رنج در این جای سِپَنج
بر خود چه نهی رنج در این جای سِپَنج چون پای یقین نهاده ای بر سر گنج بنشین به تأنی و بر آسا از رنج…
تا دل ز علایق جهان حُرّ نشود
تا دل ز علایق جهان حُرّ نشود هرگز صدف وجود پُر دُر نشود پر می نشود کاسهٔ سرها از عقل هر کاسه که سر نگون…
دانی که چرا زنند این طبلک باز؟
دانی که چرا زنند این طبلک باز؟ تا گم شدهگان به راه باز آیند باز دانی که چرا دوخته اند دیدهٔ باز؟ تا باز به…
دشت از مجنون که لاله میروید از او
دشت از مجنون که لاله میروید از او ابر از دهقان که ژاله میروید از او طوبی و بهشت و جوی شیر از زاهد ما…
ز افسانه گری ای دل دانش نشناس
ز افسانه گری ای دل دانش نشناس پیوسته قرین شک، ندیم وسواس تا تو تهی از عقل و پر از پنداری فربه نهای، از فریب…
غم با لطف تو شادمانی گردد
غم با لطف تو شادمانی گردد عمر از نظر تو جاودانی گردد گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک آتش همه آب زندگانی…
گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی ست
گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی ست نه نه، غلطم، که جمله بگذاشتنی ست بگذاشتنی ست هر چه در عالم هست الا عزت که آن…
هر کار که هست در جهان، پیشهٔ ماست
هر کار که هست در جهان، پیشهٔ ماست هر شیر دلی که هست، در بیشهٔ ماست از ما مگذر که چون ببینی به یقین زان…
یا رب چو بر آرندهٔ حاجات تویی
یا رب چو بر آرندهٔ حاجات تویی هم قاضی کافهٔ مهمات تویی من سّر دل خویش چه گویم با تو چون عالم سر و الخفیات…
آزردن خلق کافری پندارم
آزردن خلق کافری پندارم وز خلق جهان همین طمع می دارم می کوشم تا ز من نیازارد کس تدبیرم چیست تا ز کس نازارم؟
ای آن که خلاصهٔ چهار ارکانی
ای آن که خلاصهٔ چهار ارکانی بشنو سخنی ز عالم روحانی دیوی و ددی و ملکی، انسانی با توست هر آنچه می نمایی، آنی
ای ذات منزهت مبرا ز وجود
ای ذات منزهت مبرا ز وجود بر خاک در تو کرده ارواح سجود چون قطرهٔ شبنم است بر برگ گلی از راه عدم هر آن…
بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش
بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش چون مرهم نرم باش، چون نیش مباش خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد بدخواه و…
تا کی پی اسباب و تنعم گردی؟
تا کی پی اسباب و تنعم گردی؟ تا چند دَرِ سرای مردم گردی؟ در دایرهٔ وجود تو دایره ای ست زین دایره گر برون روی…
چندین غم مال و حسرت دنیا چیست
چندین غم مال و حسرت دنیا چیست هرگز دیدی کسی که جاوید بزیست؟ این یک نفسی که در تنت عاریتی ست با عاریتی، عاریتی، باید…
درّی که من از میان جان یافتهام
درّی که من از میان جان یافتهام تا ظن نبری که رایگان یافتهام شب های دراز من به امید وصال جان دادهام و بهای آن…
زان پیش که ما طفیل آدم بودیم
زان پیش که ما طفیل آدم بودیم در خلوت خاص، هر دو محرم بودیم بی منت عین و شین و قاف، اندر گل معشوقه و…
عشق تو مرا زندهٔ جاویدان کرد
عشق تو مرا زندهٔ جاویدان کرد سودای توام، بی سر و بی سامان کرد لطف و کرم تو، جسم را چون جان کرد در خاک…
گیرم که سلیمان نبی را پسری
گیرم که سلیمان نبی را پسری بر باد نشسته ای، جهان می سپری گیرم که به کام توست گیتی، شب و روز بنگر که پدر…
میزن نفسی، کاین دم از او میزاید
میزن نفسی، کاین دم از او میزاید وین دم، دم ماست، گر تو را میشاید گر در یابی، زنده بمانی جاوید ور نه دم ماست،…
یک سو پسرت نشسته و یک سو زن
یک سو پسرت نشسته و یک سو زن این جمله به هم بگذار و بر یک سو زن عیسی نتوانست بر افلاک رسید تا داشت…
افضل تو به هر حالی مغرور مشو
افضل تو به هر حالی مغرور مشو پروانه صفت به گرد هر نور مشو از خودبینیست کز خدا دور شوی نزدیک خود آی و از…
ای پای شرف بر سر افلاک زده
ای پای شرف بر سر افلاک زده وی دم همه از خلعت لولاک زده و آنگه به سرانگشت ارادت، یک شب درع قصب ماه فلک…
ای صوفی صافی که خدا میطلبی
ای صوفی صافی که خدا میطلبی او جای ندارد، ز کجا میطلبی؟ گر زانکه شناسی اش چرا می خواهی ور زانکه ندانی اش که را…
بر سیر اگر نهاده ای دل اکنون
بر سیر اگر نهاده ای دل اکنون از پوشش و قوت خود مجو هیچ افزون خاری که ز امید خلد در پایت خالی میکن به…
تا کی باشی ز عافیت در پرهیز
تا کی باشی ز عافیت در پرهیز با خلق به آشتی و با خود به ستیز؟ ای خفتهٔ بی خبر اگر مرده نهای روز آمد…
در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است
در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است وز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است گر دست دهد صحبت اهل نفسی دامن ز زمانه در…
دعوی به سر زبان خود وابستی
دعوی به سر زبان خود وابستی در خانه هزار بت، یکی نشکستی گویی به یک قول شهادت رستم فردات کند خمار، کامشب مستی
زنهار در آن کوش که در زیر سپهر
زنهار در آن کوش که در زیر سپهر با هیچ کسات هیچ نپیوندد مهر تا بو که از این هزاهزکون و فساد بیرون شدنیت زود…
کو دل که بداند نفسی اسرارش
کو دل که بداند نفسی اسرارش کو گوش که بشنود دمی گفتارش معشوق جمال مینماید شب و روز کو دیده که بر خورد از آن…
مردان رهت که سرّ معنی دانند
مردان رهت که سرّ معنی دانند از دیدهٔ کوته نظران پنهانند این طرفه تر است، هر که حق را بشناخت مؤمن شد و خلق کافرش…
هر گه که دلم با غمت انباز شود
هر گه که دلم با غمت انباز شود صد در ز طرب بر رخ من باز شود به زان نبود که جان فدای تو کنم…
آرامِ مَنا! کجاست آرامگهَت
آرامِ مَنا! کجاست آرامگهَت ره سوی تو کو؟ که سوی من باد رهت زین روی که مه به شب بُوَد، روزِ رهی شب گشت در…
افضل درِ دل می زنی، آخر دل کو؟
افضل درِ دل می زنی، آخر دل کو؟ عمری ست که راه می روی، منزل کو؟ شرمت بادا ز خلوت و خلوتیان هفتاد و دو…
ای تاج لعمرک ز شرف بر سر تو
ای تاج لعمرک ز شرف بر سر تو وی قبلهٔ عالمین ز خاک در تو در خطهٔ کون و هر کجا سلطانی ست بر خط…
ای عین بقاء در چه بقایی که نهای؟
ای عین بقاء در چه بقایی که نهای؟ در جای نهای؟ کدام جائی که نهای؟ ای ذات تو از جا و جهت مستغنی آخر تو…
بر سیر اگر نهاده ای دل، ای دوست
بر سیر اگر نهاده ای دل، ای دوست چون سیر به یک بار برون آی از پوست زنهار مگرد گرد این راه مخوف تا همچو…
تا گردش گردون فلک تابان است
تا گردش گردون فلک تابان است بس عاقل بی هنر که سرگردان است تو غره مشو ز شادی ای گر داری در هر شادی هزار…
در جستن جام جم جهان پیمودم
در جستن جام جم جهان پیمودم روزی ننشستم و شبی نغنودم ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم آن جام جهان نمای جم، من بودم
در مصطبهٔ عمر ز بدنامی چند؟
در مصطبهٔ عمر ز بدنامی چند؟ عاجز شده از سرزنش عامی چند کو قوت پایی که مرا گیرد دست تا پیش اجل باز روم گامی…
رو دیده بدوز تا دلت دیده شود
رو دیده بدوز تا دلت دیده شود زان دیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز سر پسند خود برخیزی احوال تو سر به سر…
کوتاه کنم قصه که بس مشکل بود
کوتاه کنم قصه که بس مشکل بود آرندهٔ نامه هم بس مستعجل بود پروای نوشتن بسی نیز نداشت دستم که گهی بر سر و گر…