شمعم که همه نهان فرو

شمعم که همه نهان فرو می‌گریم می‌خندم و هر زمان فرو می‌گریم چون هیچ کس از گریه من آگه نیست خوش خوش بمیان جان فرو…

ادامه مطلب

عاشق نتواند که دمی بی غم

عاشق نتواند که دمی بی غم زیست بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار هجران و…

ادامه مطلب

عمری به هوس باد هوی

عمری به هوس باد هوی پیمودم در هر کاری خون جگر پالودم در هر چه زدم دست زغم فرسودم دست از همه باز داشتم آسودم…

ادامه مطلب

قومی ز خیال در غرور

قومی ز خیال در غرور افتادند و ندر طلب حور و قصور افتادند قومی متشککند و قومی به یقین از کوی تو دور دور دور…

ادامه مطلب

گر خاک تویی خاک ترا خاک

گر خاک تویی خاک ترا خاک شدم چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم غم سوی تو هرگز گذری می‌نکند آخر چه غمت از آنکه…

ادامه مطلب

گر صید عدم شوی زخود رسته

گر صید عدم شوی زخود رسته شوی ور در صفت خویش روی بسته شوی می‌دان که وجود تو حجاب ره تست با خود منشین که…

ادامه مطلب

گفتم چشمت گفت که بر مست

گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچ گفتم دهنت گفت منه دل بر هیچ گفتم زلفت گفت پراکنده مگوی باز آوردی حکایتی پیچا پیچ “ابوسعید…

ادامه مطلب

گویند به حشر گفتگو خواهد

گویند به حشر گفتگو خواهد بود وان یار عزیز تندخو خواهد بود از خیر محض جز نکویی ناید خوش باش که عاقبت نکو خواهد بود…

ادامه مطلب

ما کشتهٔ عشقیم و جهان

ما کشتهٔ عشقیم و جهان مسلخ ماست ما بیخور و خوابیم و جهان مطبخ ماست ما را نبود هوای فردوس از آنک صدمرتبه بالاتر از…

ادامه مطلب

من دوش دعا کردم و باد

من دوش دعا کردم و باد آمینا تا به شود آن دو چشم بادامینا از دیدهٔ بدخواه ترا چشم رسید در دیدهٔ بدخواه تو بادامینا…

ادامه مطلب

مهمان تو خواهم آمدن

مهمان تو خواهم آمدن جانانا متواریک و ز حاسدان پنهانا خالی کن این خانه، پس مهمان آ با ما کس را به خانه در منشانا…

ادامه مطلب

هان یاران هوی و ها

هان یاران هوی و ها جوانمردان هو مردی کنی و نگاه داری سر کو گر تیر چنان رسد که بشکافد مو باید که ز یک…

ادامه مطلب

هر نعت که از قبیل خیرست

هر نعت که از قبیل خیرست و کمال باشد ز نعوت ذات پاک متعال هر وصف که در حساب شرست و وبال دارد به قصور…

ادامه مطلب

یا رب بدو نور دیدهٔ

یا رب بدو نور دیدهٔ پیغمبر یعنی بدو شمع دودمان حیدر بر حال من از عین عنایت بنگر دارم نظر آنکه نیفتم ز نظر “ابوسعید…

ادامه مطلب

یا رب ز گناه زشت خود

یا رب ز گناه زشت خود منفعلم وز قول بد و فعل بد خود خجلم فیضی به دلم ز عالم قدس رسان تا محو شود…

ادامه مطلب

یک جو غم ایام نداریم

یک جو غم ایام نداریم خوشیم گر چاشت بود شام نداریم خوشیم چون پخته به ما میرسد از مطبخ غیب از کس طمع خام نداریم…

ادامه مطلب

از چرخ فلک گردش یکسان

از چرخ فلک گردش یکسان مطلب وز دور زمانه عدل سلطان مطلب روزی پنج در جهان خواهی بود آزار دل هیچ مسلمان مطلب “ابوسعید ابوالخیر…

ادامه مطلب

از کفر سر زلف وی ایمان

از کفر سر زلف وی ایمان میریخت وز نوش لبش چشمهٔ حیوان میریخت چون کبک خرامنده بصد رعنایی میرفت و ز خاک قدمش جان میریخت…

ادامه مطلب

آزادی و عشق چون همی نامد

آزادی و عشق چون همی نامد راست بنده شدم و نهادم از یکسو خواست زین پس چونان که داردم دوست رواست گفتار و خصومت از…

ادامه مطلب

آن بخت ندارم که به کامت

آن بخت ندارم که به کامت بینم یا در گذری هم به سلامت بینم وصل تو بهیچگونه دستم ناید نامت بنویسم و به نامت بینم…

ادامه مطلب

اندر شش و چار غایب آید

اندر شش و چار غایب آید ناگاه در هشت و دو اسب خویش دارد کوتاه در هفتم و سوم بفرستد چیزی اندر نه و پنچ…

ادامه مطلب

آنی تو که حال دل نالان

آنی تو که حال دل نالان دانی احوال دل شکسته بالان دانی گر خوانمت از سینهٔ سوزان شنوی ور دم نزنم زبان لالان دانی “ابوسعید…

ادامه مطلب

ای آنکه گشایندهٔ هر بند

ای آنکه گشایندهٔ هر بند تویی بیرون ز عبارت چه و چند تویی این دولت من بس که منم بندهٔ تو این عزت من بس…

ادامه مطلب

ای خالق خلق رهنمایی

ای خالق خلق رهنمایی بفرست بر بندهٔ بی‌نوا نوایی بفرست کار من بیچاره گره در گرهست رحمی بکن و گره گشایی بفرست “ابوسعید ابوالخیر رح”

ادامه مطلب

ای دل بر دوست تحفه جز

ای دل بر دوست تحفه جز جان نبری دردت چو دهند نام درمان نبری بی درد زدرد دوست نالان گشتی خاموش که عرض دردمندان نبری…

ادامه مطلب

ای ذات و صفات تو مبرا

ای ذات و صفات تو مبرا زعیوب یک نام ز اسماء تو علام غیوب رحم آر که عمر و طاقتم رفت بباد نه نوح بود…

ادامه مطلب

ای غم که حجاب صبر

ای غم که حجاب صبر بشکافته‌ای بی تابی من دیده و برتافته‌ای شب تیره و یار دور و کس مونس نه ای هجر بکش که…

ادامه مطلب

ای ناله گرت دمیست اظهاری

ای ناله گرت دمیست اظهاری کن و آن غافل مست را خبرداری کن ای دست محبت ولایت بدر آی وی باطن شرع دوستی کاری کن…

ادامه مطلب

با علم اگر عمل برابر

با علم اگر عمل برابر گردد کام دو جهان ترا میسر گردد مغرور مشو به خود که خواندی ورقی زان روز حذر کن که ورق…

ادامه مطلب

بر شکل بتان رهزن عشاق

بر شکل بتان رهزن عشاق حقست لا بل که عیان در همه آفاق حقست چیزیکه بود ز روی تقلید جهان والله که همان بوجه اطلاق…

ادامه مطلب

پاکی و منزهی و بی همتایی

پاکی و منزهی و بی همتایی کس را نرسد ملک بدین زیبایی خلقان همه خفته‌اند و درها بسته یا رب تو در لطف بما بگشایی…

ادامه مطلب

تا چند کشم غصهٔ هر ناکس

تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را وز خست خود خاک شوم هر کس را کارم به دعا چو برنمی‌آید راست دادم سه طلاق این…

ادامه مطلب

تا نگذری از جمع به فردی

تا نگذری از جمع به فردی نرسی تا نگذری از خویش به مردی نرسی تا در ره دوست بی سر و پا نشوی بی درد…

ادامه مطلب

جمعیت خلق را رها خواهی

جمعیت خلق را رها خواهی کرد یعنی ز همه روی بما خواهی کرد پیوند به دیگران ندامت دارد محکم مکن این رشته که واخواهی کرد…

ادامه مطلب

چون ذات تو منفی بود ای

چون ذات تو منفی بود ای صاحب هش از نسبت افعال به خود باش خمش شیرین مثلی شنو مکن روی ترش ثبت العرش اولا ثم…

ادامه مطلب

خواهی که کسی شوی زهستی

خواهی که کسی شوی زهستی کم کن ناخورده شراب وصل مستی کم کن با زلف بتان دراز دستی کم کن بت را چه گنه تو…

ادامه مطلب

در باغ کجا روم که نالد

در باغ کجا روم که نالد بلبل بی تو چه کنم جلوهٔ سرو و سنبل یا قد تو هست آنچه میدارد سرو یا روی تو…

ادامه مطلب

در دیده بجای خواب آبست

در دیده بجای خواب آبست مرا زیرا که بدیدنت شتابست مرا گویند بخواب تا به خواب‌ش بینی ای بیخبران چه جای خوابست مرا “ابوسعید ابوالخیر…

ادامه مطلب

در کوی تو من سوخته دامن

در کوی تو من سوخته دامن بودم وز آتش غم سوخته خرمن بودم آری جانا دوش به بامت بودم گفتی دزدست دزد نبد من بودم…

ادامه مطلب

درماند کسی که بست در

درماند کسی که بست در خوبان دل وز مهر بتان نگشت پیوند گسل در صورت گل معنی جان دید و بماند پای دل او تا…

ادامه مطلب

دل کرد بسی نگاه در دفتر

دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق جز دوست ندید هیچ رو در خور عشق چندانکه رخت حسن نهد بر سر حسن شوریده دلم عشق…

ادامه مطلب

دورم اگر از سعادت خدمت

دورم اگر از سعادت خدمت تو پیوسته دلست آینهٔ طلعت تو از گرمی آفتاب هجرم چه غمست دارم چو پناه سایهٔ دولت تو “ابوسعید ابوالخیر…

ادامه مطلب

رخسار تو بی نقاب دیدن

رخسار تو بی نقاب دیدن نتوان دیدار تو بی حجاب دیدن نتوان مادام که در کمال اشراق بود سر چشمهٔ آفتاب دیدن نتوان “ابوسعید ابوالخیر…

ادامه مطلب

زان میخوردم که روح

زان میخوردم که روح پیمانهٔ اوست زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست دودی به من آمد آتشی با من زد زان شمع که آفتاب…

ادامه مطلب

سهلست مرا بر سر خنجر

سهلست مرا بر سر خنجر بودن یا بهر مراد خویش بی سر بودن تو آمده‌ای که کافری را بکشی غازی چو تویی خوشست کافر بودن…

ادامه مطلب

شوخی که به دیده بود دایم

شوخی که به دیده بود دایم جایش رفت از نظرم سر و قد رعنایش گشت از پی او قطره ز نان مردم چشم چندان که…

ادامه مطلب

عاشق همه دم فکر غم دوست

عاشق همه دم فکر غم دوست کند معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم هر کس چیزی…

ادامه مطلب

عنبر زلفی که ماه در چنبر

عنبر زلفی که ماه در چنبر اوست شیرین سخنی که شهد در شکر اوست زان چندان بار نامه کاندر سر اوست فرمانده روزگار فرمانبر اوست…

ادامه مطلب

قومی که حقست قبلهٔ

قومی که حقست قبلهٔ همتشان تا سر داری مکش سر از خدمتشان آنرا که چشیده زهر آفاق زدهر خاصیت تریاق دهد صحبتشان “ابوسعید ابوالخیر رح”

ادامه مطلب

گر خلق چنانکه من منم

گر خلق چنانکه من منم دانندم همچون سگ ز در بدر رانندم ور زانکه درون برون بگردانندم مستوجب آنم که بسوزانندم “ابوسعید ابوالخیر رح”

ادامه مطلب