دل کرد بسی نگاه در دفتر

دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق جز دوست ندید هیچ رو در خور عشق چندانکه رخت حسن نهد بر سر حسن شوریده دلم عشق…

ادامه مطلب

دورم اگر از سعادت خدمت

دورم اگر از سعادت خدمت تو پیوسته دلست آینهٔ طلعت تو از گرمی آفتاب هجرم چه غمست دارم چو پناه سایهٔ دولت تو “ابوسعید ابوالخیر…

ادامه مطلب

رخسار تو بی نقاب دیدن

رخسار تو بی نقاب دیدن نتوان دیدار تو بی حجاب دیدن نتوان مادام که در کمال اشراق بود سر چشمهٔ آفتاب دیدن نتوان “ابوسعید ابوالخیر…

ادامه مطلب

زان میخوردم که روح

زان میخوردم که روح پیمانهٔ اوست زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست دودی به من آمد آتشی با من زد زان شمع که آفتاب…

ادامه مطلب

سهلست مرا بر سر خنجر

سهلست مرا بر سر خنجر بودن یا بهر مراد خویش بی سر بودن تو آمده‌ای که کافری را بکشی غازی چو تویی خوشست کافر بودن…

ادامه مطلب

شوخی که به دیده بود دایم

شوخی که به دیده بود دایم جایش رفت از نظرم سر و قد رعنایش گشت از پی او قطره ز نان مردم چشم چندان که…

ادامه مطلب

عاشق همه دم فکر غم دوست

عاشق همه دم فکر غم دوست کند معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم هر کس چیزی…

ادامه مطلب

عنبر زلفی که ماه در چنبر

عنبر زلفی که ماه در چنبر اوست شیرین سخنی که شهد در شکر اوست زان چندان بار نامه کاندر سر اوست فرمانده روزگار فرمانبر اوست…

ادامه مطلب

قومی که حقست قبلهٔ

قومی که حقست قبلهٔ همتشان تا سر داری مکش سر از خدمتشان آنرا که چشیده زهر آفاق زدهر خاصیت تریاق دهد صحبتشان “ابوسعید ابوالخیر رح”

ادامه مطلب

گر خلق چنانکه من منم

گر خلق چنانکه من منم دانندم همچون سگ ز در بدر رانندم ور زانکه درون برون بگردانندم مستوجب آنم که بسوزانندم “ابوسعید ابوالخیر رح”

ادامه مطلب

گر طالب راه حق شوی ره

گر طالب راه حق شوی ره پیداست او راست بود با تو، تو گر باشی راست وانگه که به اخلاص و درون صافی او را…

ادامه مطلب

گفتم صنما لاله رخا

گفتم صنما لاله رخا دلدارا در خواب نمای چهره باری یارا گفتا که روی به خواب بی ما وانگه خواهی که دگر به خواب بینی…

ادامه مطلب

گویند دل آیینهٔ آیین

گویند دل آیینهٔ آیین عجبست دوری رخ شاهدان خودبین عجبست در آینه روی شاهدان نیست عجب خود شاهد و خود آینه‌اش این عجبست “ابوسعید ابوالخیر…

ادامه مطلب

ما عاشق و عهد جان ما

ما عاشق و عهد جان ما مشتاقیست ماییم به درد عشق تا جان باقیست غم نقل و ندیم درد و مطرب ناله می خون جگر…

ادامه مطلب

من بی تو دمی قرار نتوانم

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد گر بر تن من زفان شود هر مویی یک شکر تو از هزار…

ادامه مطلب

می‌گفتم یار و می‌ندانستم

می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست گر یار اینست چون توان بی او بود ور عشق اینست چون توان بی او…

ادامه مطلب

هر جا که وجود کرده سیرست

هر جا که وجود کرده سیرست ای دل می‌دان به یقین که محض خیرست ای دل هر شر ز عدم بود، عدم غیر وجود پس…

ادامه مطلب

هرگز المی چو فرقت جانان

هرگز المی چو فرقت جانان نیست دردی بتر از واقعهٔ هجران نیست گر ترک وداع کرده‌ام معذورم تو جان منی وداع جان آسان نیست “ابوسعید…

ادامه مطلب

یا رب بگشا گره ز کار من

یا رب بگشا گره ز کار من زار رحمی که زعقل عاجزم در همه کار جز در گه تو کی بودم در گاهی محروم ازین…

ادامه مطلب

یا رب زدو کون بی‌نیازم

یا رب زدو کون بی‌نیازم گردان وز افسر فقر سرفرازم گردان در راه طلب محرم رازم گردان زان ره که نه سوی تست بازم گردان…

ادامه مطلب

یک ذره زحد خویش بیرون

یک ذره زحد خویش بیرون نشود خودبینان را معرفت افزون نشود آن فقر که مصطفی بر آن فخر آورد آنجا نرسی تا جگرت خون نشود…

ادامه مطلب

از جملهٔ دردهای بی

از جملهٔ دردهای بی درمانم وز جملهٔ سوز داغ بی پایانم سوزنده‌تر آنست که چون مردم چشم در چشم منی و دیدنت نتوانم “ابوسعید ابوالخیر…

ادامه مطلب

از گردش افلاک و نفاق

از گردش افلاک و نفاق انجم سر رشتهٔ کار خویشتن کردم گم از پای فتاده‌ام مرا دست بگیر ای قبلهٔ هفتم ای امام هشتم “ابوسعید…

ادامه مطلب

اسرار وجود خام و ناپخته

اسرار وجود خام و ناپخته بماند و آن گوهر بس شریف ناسفته بماند هر کس به دلیل عقل چیزی گفتند آن نکته که اصل بود…

ادامه مطلب

آن دل که تو دیده‌ای زغم

آن دل که تو دیده‌ای زغم خون شد و رفت وز دیدهٔ خون گرفته بیرون شد و رفت روزی به هوای عشق سیری میکرد لیلی…

ادامه مطلب

اندر صف دوستان ما باش و

اندر صف دوستان ما باش و مترس خاک در آستان ما باش و مترس گر جمله جهان قصد به جان تو کنند فارغ دل شو،…

ادامه مطلب

آنی که ز جانم آرزوی تو

آنی که ز جانم آرزوی تو نرفت از دل هوس روی نکوی تو نرفت از کوی تو هر که رفت دل را بگذاشت کس با…

ادامه مطلب

ای آینه حسن تو در صورت

ای آینه حسن تو در صورت زیب گرداب هزار کشتی صبر و شکیب هر آینه‌ای که غیر حسن تو بود خواند خردش سراب صحرای فریب…

ادامه مطلب

ای خالق ذوالجلال هر

ای خالق ذوالجلال هر جانوری وی رهرو رهنمای هر بی خبری بستم کمر امید بر درگه تو بگشای دری که من ندارم هنری “ابوسعید ابوالخیر…

ادامه مطلب

ای در سر هر کس از خیالت

ای در سر هر کس از خیالت هوسی بی یاد تو برنیاید از من نفسی مفروش مرا بهیچ و آزاد مکن من خواجه یکی دارم…

ادامه مطلب

ای رونق کیش بت‌پرستان از

ای رونق کیش بت‌پرستان از تو وی غارت دین صد مسلمان از تو کفر از من و عشق از من و زنار از من دل…

ادامه مطلب

ای عشق تو مایهٔ جنون دل

ای عشق تو مایهٔ جنون دل من حسن رخ تو ریخته خون دل من من دانم و دل که در وصالت چونم کس را چه…

ادامه مطلب

ای نیک نکرده و بدیها

ای نیک نکرده و بدیها کرده و آنگاه نجات خود تمنا کرده بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده…

ادامه مطلب

با فاقه و فقر هم نشینم

با فاقه و فقر هم نشینم کردی بی خویش و تبار و بی قرینم کردی این مرتبهٔ مقربان در تست آیا به چه خدمت این…

ادامه مطلب

بر عود دلم نواخت یک

بر عود دلم نواخت یک زمزمه عشق زان زمزمه‌ام ز پای تا سر همه عشق حقا که به عهدها نیایم بیرون از عهدهٔ حق گزاری…

ادامه مطلب

پرسید کسی منزل آن مهر

پرسید کسی منزل آن مهر گسل گفتم که: دل منست او را منزل گفتا که: دلت کجاست؟ گفتم: بر او پرسید که: او کجاست؟ گفتم:…

ادامه مطلب

تا چند سخن تراشی و رنده

تا چند سخن تراشی و رنده زنی تا کی به هدف تیر پراکنده زنی گر یک ورق از علم خموشی خوانی بسیار بدین گفت و…

ادامه مطلب

تا گرد رخ تو سنبل آمد

تا گرد رخ تو سنبل آمد بیرون صد ناله ز من چون بلبل آمد بیرون پیوسته ز گل سبزه برون می‌آید این طرفه که از…

ادامه مطلب

جهدی بکن ار پند پذیری دو

جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز تا پیشتر از مرگ بمیری دو سه روز دنیا زن پیریست چه باشد ار تو با پیر…

ادامه مطلب

چون شب برسد ز صبح خیزان

چون شب برسد ز صبح خیزان میباش چون شام شود زاشک ریزان میباش آویز در آنکه ناگزیرست ترا وز هر چه خلاف او گریزان میباش…

ادامه مطلب

خوبان همه صید صبح خیزان

خوبان همه صید صبح خیزان باشند در بند دعای اشک ریزان باشند تا تو سگ نفس را به فرمان باشی آهو چشمان ز تو گریزان…

ادامه مطلب

در بحر یقین که در تحقیق

در بحر یقین که در تحقیق بسیست گرداب درو چو دام و کشتی نفسیست هر گوش صدف حلقهٔ چشمیست پر آب هر موج اشاره‌ای ز…

ادامه مطلب

در راه خدا حجاب شد یک سو

در راه خدا حجاب شد یک سو زن رو جملهٔ کار خویش را یک سو زن در ماندهٔ نفس خویش گشتی و ترا یک سو…

ادامه مطلب

در کوی خودم مسکن و ماوا

در کوی خودم مسکن و ماوا دادی در بزم وصال خود مرا جادادی القصه به صد کرشمه و ناز مرا عاشق کردی و سر به…

ادامه مطلب

دردیکه ز من جان بستاند

دردیکه ز من جان بستاند اینست عشقی که کسش چاره نداند اینست چشمی که همیشه خون فشاند اینست آنشب که به روزم نرساند اینست “ابوسعید…

ادامه مطلب

دل داغ تو دارد ارنه

دل داغ تو دارد ارنه بفروختمی در دیده تویی و گرنه می‌دوختمی دل منزل تست ورنه روزی صدبار در پیش تو چون سپند می‌سوختمی “ابوسعید…

ادامه مطلب

دنیای دنی پر هوس را چه

دنیای دنی پر هوس را چه کنی آلودهٔ هر ناکس و کس را چه کنی آن یار طلب کن که ترا باشد و بس معشوقهٔ…

ادامه مطلب

رفتم به کلیسیای ترسا و

رفتم به کلیسیای ترسا و یهود دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود با یاد وصال تو به بتخانه شدم تسبیح بتان زمزمه…

ادامه مطلب

زاهد خوشدل که ترک دنیا

زاهد خوشدل که ترک دنیا کرده می خواره خجل که معصیت‌ها کرده ترسم که کند امید و بیم و آخر کار ناکرده چو کرده کرده…

ادامه مطلب

سودا به سرم همچو پلنگ

سودا به سرم همچو پلنگ اندر کوه غم بر سر غم بسان سنگ اندر کوه دور از وطن خویش و به غربت مانده چون شیر…

ادامه مطلب