رباعیات – ابوسعید ابوالخیر
دل گر ره عشق او نپوید چه
دل گر ره عشق او نپوید چه کند جان دولت وصل او نجوید چه کند آن لحظه که بر آینه تابد خورشید آیینه انا الشمس…
دوزخ شرری ز آتش سینهٔ
دوزخ شرری ز آتش سینهٔ ماست جنت اثری زین دل گنجینهٔ ماست فارغ ز بهشت و دوزخ ای دل خوش باش با درد و غمش…
رفتم به طبیب و گفتم از
رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان گفتا: از غیر دوست بر بند زبان گفتم که: غذا؟ گفت: همین خون جگر گفتم: پرهیز؟ گفت:…
زان ناله که در بستر غم
زان ناله که در بستر غم دوشم بود غمهای جهان جمله فراموشم بود یاران همه درد من شنیدند ولی یاری که درو کرد اثر گوشم…
سودای سر بی سر و سامان
سودای سر بی سر و سامان یک سو بی مهری چرخ و دور گردان یکسو اندیشهٔ خاطر پریشان یک سو اینها همه یک سو غم…
شیدای ترا روح مقدس منزل
شیدای ترا روح مقدس منزل سودای ترا عقل مجرد محمل سیاح جهان معرفت یعنی دل در بحر غمت دست به سر پای به گل “ابوسعید…
عالم به خروش لااله الا
عالم به خروش لااله الا هوست عاقل بگمان که دشمنست این یا دوست دریا به وجود خویش موجی دارد خس پندارد که این کشاکش با…
عودم چو نبود چوب بید
عودم چو نبود چوب بید آوردم روی سیه و موی سپید آوردم چون خود گفتی که ناامیدی کفرست فرمان تو بردم و امید آوردم “ابوسعید…
کبریست درین وهم که
کبریست درین وهم که پنهانی نیست برداشتن سرم به آسانی نیست ایمانش هزار دفعه تلقین کردم این کافر را سر مسلمانی نیست “ابوسعید ابوالخیر رح”
گر در طلب گوهر کانی کانی
گر در طلب گوهر کانی کانی ور زنده ببوی وصل جانی جانی القصه حدیث مطلق از من بشنو هر چیز که در جستن آنی آنی…
گر عدل کنی بر جهانت
گر عدل کنی بر جهانت خوانند ور ظلم کنی سگ عوانت خوانند چشم خردت باز کن و نیک ببین تا زین دو کدام به که…
گفتم_ چشمم، گفت_ براهش
گفتم: چشمم، گفت: براهش میدار گفتم: جگرم، گفت: پر آهش میدار گفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل گفتم: غم تو، گفت: نگاهش میدار…
گیرم که هزار مصحف از
گیرم که هزار مصحف از برداری با آن چه کنی که نفس کافر داری سر را به زمین چه می نهی بهر نماز آنرا به…
ما را نبود دلی که خرم
ما را نبود دلی که خرم گردد خود بر سر کوی ما طرب کم گردد هر شادی عالم که بما روی نهد چون بر سر…
من بندهٔ عاصیم رضای تو
من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست تاریک دلم نور و صفای تو کجاست ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی این بیع بود لطف…
نردیست جهان که بردنش
نردیست جهان که بردنش باختنست نرادی او بنقش کم ساختنست دنیا بمثل چو کعبتین نردست برداشتنش برای انداختنست “ابوسعید ابوالخیر رح”
هر چند به صورت از تو دور
هر چند به صورت از تو دور افتادم زنهار مبر ظن که شدی از یادم در کوی وفای تو اگر خاک شوم زانجا نتواند که…
هرگز نبود شکست کس مقصودم
هرگز نبود شکست کس مقصودم آزرده نشد دلی ز من تا بودم صد شکر که چشم عیب بینم کورست شادم که حسود نیستم محسودم “ابوسعید…
یا رب به کرم بر من درویش
یا رب به کرم بر من درویش نگر در من منگر در کرم خویش نگر هر چند نیم لایق بخشایش تو بر حال من خستهٔ…
یا رب سبب حیات حیوان
یا رب سبب حیات حیوان بفرست وز خون کرم نعمت الوان بفرست از بهر لب تشنهٔ طفلان نبات از سینهٔ ابر شیر باران بفرست “ابوسعید…
یک چند دویدم و قدم
یک چند دویدم و قدم فرسودم آخر بی تو پدید نامد سودم تا دست به بیعت وفایت سودم در خانه نشستم و فرو آسودم “ابوسعید…
از چهرهٔ عاشقانهام زر
از چهرهٔ عاشقانهام زر بارد وز چشم ترم همیشه آذر بارد در آتش عشق تو چنان بنشینم کز ابر محبتم سمندر بارد “ابوسعید ابوالخیر رح”
از لطف تو هیچ بنده نومید
از لطف تو هیچ بنده نومید نشد مقبول تو جز مقبل جاوید نشد مهرت بکدام ذره پیوست دمی کان ذره به از هزار خورشید نشد…
افسوس که ایام جوانی
افسوس که ایام جوانی بگذشت دوران نشاط و کامرانی بگذشت تشنه بکنار جوی چندان خفتم کز جوی من آب زندگانی بگذشت “ابوسعید ابوالخیر رح”
آن دم که حدیث عاشقی
آن دم که حدیث عاشقی بشنودم جان و دل و دیده را به غم فرسودم میپنداشتم عاشق و معشوق دواند چون هر دو یکیست من…
اندر طلب یار چو مردانه
اندر طلب یار چو مردانه شدم اول قدم از وجود بیگانه شدم او علم نمیشنید لب بر بستم او عقل نمیخرید دیوانه شدم “ابوسعید ابوالخیر…
آواز در آمد بنگر یار
آواز در آمد بنگر یار منست من خود دانم کرا غم کار منست سیصد گل سرخ بر رخ یار منست خیزم بچنم که گل چدن…
ای با رخت انوار مه و خور
ای با رخت انوار مه و خور همه هیچ با لعل تو سلسبیل و کوثر همه هیچ بودم همه بین، چو تیزبین شد چشمم دیدم…
ای حیدر شهسوار وقت مددست
ای حیدر شهسوار وقت مددست ای زبدهٔ هشت و چار وقت مددست من عاجزم از جهان و دشمن بسیار ای صاحب ذوالفقار وقت مددست “ابوسعید…
ای دل چو فراق یار دیدی
ای دل چو فراق یار دیدی خون شو وی دیده موافقت بکن جیحون شو ای جان تو عزیزتر نهای از یارم بی یار نخواهمت زتن…
ای زاهد و عابد از تو در
ای زاهد و عابد از تو در ناله و آه نزدیک تو و دور ترا حال تباه کس نیست که از دست غمت جان ببرد…
ای صافی دعوی ترا معنی
ای صافی دعوی ترا معنی درد فردا به قیامت این عمل خواهی برد شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد…
ایدل چو فراقش رگ جان
ایدل چو فراقش رگ جان بگشودت منمای بکس خرقهٔ خون آلودت مینال چنانکه نشنوند آوازت میسوز چنانکه برنیاید دودت “ابوسعید ابوالخیر رح”
با گلرخ خویش گفتم_ ای
با گلرخ خویش گفتم: ای غنچه دهان هر لحظه مپوش چهره چون عشوه دهان زد خنده که: من بعکس خوبان جهان در پرده عیان باشم…
بر گوش دلم ز غیب آواز
بر گوش دلم ز غیب آواز رسان مرغ دل خسته را به پرواز رسان یا رب که به دوستی مردان رهت این گمشدهٔ مرا به…
پل بر زبر محیط قلزم بستن
پل بر زبر محیط قلزم بستن راه گردش به چرخ و انجم بستن نیش و دم مار و دم کژدم بستن بتوان نتوان دهان مردم…
تا در نرسد وعدهٔ هر کار
تا در نرسد وعدهٔ هر کار که هست سودی ندهد یاری هر یار که هست تا زحمت سرمای زمستان نکشد پر گل نشود دامن هر…
تب را شبخون زدم در آتش
تب را شبخون زدم در آتش کشتم یک چند به تعویذ کتابش کشتم بازش یک بار در عرق کردم غرق چون لشکر فرعون در آبش…
چرخ و مه و مهر در تمنای
چرخ و مه و مهر در تمنای تواند جان و دل و دیده در تماشای تواند ارواح مقدسان علوی شب و روز ابجد خوانان لوح…
چون نیست ز هر چه هست جز
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست انگار که هر چه هست در عالم…
خیام تنت بخیمه میماند
خیام تنت بخیمه میماند راست سلطان روحست و منزلش دار بقاست فراش اجل برای دیگر منزل از پافگند خیمه چو سلطان برخاست “ابوسعید ابوالخیر رح”
در چنگ غم تو دل سرودی
در چنگ غم تو دل سرودی نکند پیش تو فغان و ناله سودی نکند نالیم به نالهای که آگه نشوی سوزیم به آتشی که دودی…
در رفع حجب کوش نه در جمع
در رفع حجب کوش نه در جمع کتب کز جمع کتب نمیشود رفع حجب در طی کتب بود کجا نشهٔ حب طی کن همه را…
در کوی تو سر در سر خنجر
در کوی تو سر در سر خنجر بنهم چون مهرهٔ جان عشق تو در بر بنهم نامردم اگر عشق تو از دل بکنم سودای تو…
دردا که درین سوز و گدازم
دردا که درین سوز و گدازم کس نیست همراه درین راه درازم کس نیست در قعر دلم جواهر راز بسیست اما چه کنم محرم رازم…
دل گر چه درین بادیه
دل گر چه درین بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست و بسی موی شکافت گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت آخر به کمال ذرهای راه…
دوشم به طرب بود نه
دوشم به طرب بود نه دلتنگی بود سیرم همه در عالم یکرنگی بود میرفتم اگرچه از سر لنگی بود من بودم و سنگ من دو…
رنج مردم ز پیشی و از
رنج مردم ز پیشی و از بیشیست امن و راحت به ذلت و درویشیست بگزین تنگ دستی از این عالم گر با خرد و بدانشت…
زلفت سیمست و مشک را کان
زلفت سیمست و مشک را کان گشتی از بسکه بجستی تو همه آن گشتی ای آتش تا سرد بدی سوختیم ای وای از آنروز که…
سودای توام در جنون می زد
سودای توام در جنون می زد دوش دریای دو دیده موج خون میزد دوش در نیم شبی خیل خیال تو رسید ورنه جانم خیمه برون…