رباعیات – ابوسعید ابوالخیر
ایزد که جهان به قبضهٔ
ایزد که جهان به قبضهٔ قدرت اوست دادست ترا دو چیز کان هر دو نکوست هم سیرت آنکه دوست داری کس را هم صورت آنکه…
باز آ باز آ هر آنچه هستی
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بتپرستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار…
بردارم دل گر از جهان
بردارم دل گر از جهان فرمایی فرمان برم ار سود و زیان فرمایی بنشینم اگر بر سر آتش گویی برخیزم اگر از سر جان فرمایی…
تا بتوانی بکش به جان بار
تا بتوانی بکش به جان بار دلی میکوش که تا شوی ز دل یار دلی آزار دلی مجو که ناگاه کنی کار دو جهان در…
تا ظن نبری کز آن جهان
تا ظن نبری کز آن جهان میترسم وز مردن و از کندن جان میترسم چون مرگ حقست من چرا ترسم ازو من خویش پرستم و…
جانا من و تو نمونهٔ
جانا من و تو نمونهٔ پرگاریم سر گر چه دو کردهایم یک تن داریم بر نقطه روانیم کنون چون پرگار در آخر کار سر بهم…
چون باز سفید در شکاریم
چون باز سفید در شکاریم همه با نفس و هوای نفس یاریم همه گر پرده ز روی کارها بر گیرند معلوم شود که در چه…
خرم دل آنکه از ستم آه
خرم دل آنکه از ستم آه نکرد کس را ز درون خویش آگاه نکرد چون شمع ز سوز دل سراپا بگداخت وز دامن شعله دست…
دامان غنای عشق پاک آمد
دامان غنای عشق پاک آمد پاک زآلودگی نیاز با مشتی خاک چون جلوه گر و نظارگی جمله خود اوست گر ما و تو در میان…
در درگه ما دوستی یک دله
در درگه ما دوستی یک دله کن هر چیز که غیرماست آنرا یله کن یک صبح به اخلاص بیا بر در ما گر کار تو…
در عشق چه به ز بردباری
در عشق چه به ز بردباری ای دل گویم به تو یک سخن زیاری ای دل هر چند رسد ز یار خواری ای دل زنهار…
در وصل تو پیوسته به گلشن
در وصل تو پیوسته به گلشن بودم در هجر تو با ناله و شیون بودم گفتم به دعا که چشم بد دور ز تو ای…
دل جای تو شد و گر نه پر
دل جای تو شد و گر نه پر خون کنمش در دیده تویی و گر نه نه جیحون کنمش امید وصال تست جان را ورنه…
دنیا به جوی وفا ندارد ای
دنیا به جوی وفا ندارد ای دوست هر لحظه هزار مغز سرگشتهٔ اوست میدان که خدای دشمنش میدارد گر دشمن حق نهای چرا داری دوست…
دیشب که بکوی یار
دیشب که بکوی یار میگردیدم دانی که پی چه کار میگردیدم قربان خلاف وعدهاش میگشتم گرد سر انتظار میگردیدم “ابوسعید ابوالخیر رح”
ز آمیزش جان و تن تویی
ز آمیزش جان و تن تویی مقصودم وز مردن و زیستن تویی مقصودم تو دیر بزی که من برفتم ز میان گر من گویم، ز…
سر رشته دولت ای برادر به
سر رشته دولت ای برادر به کف آر وین عمر گرامی به خسارت مگذار دایم همه جا با همه کس در همه کار میدار نهفته…
شب خیز که عاشقان به شب
شب خیز که عاشقان به شب راز کنند گرد در و بام دوست پرواز کنند هر جا که دری بود به شب بربندند الا در…
عاشق که تواضع ننماید چه
عاشق که تواضع ننماید چه کند شبها که به کوی تو نیاید چه کند گر بوسه دهد زلف ترا رنجه مشو دیوانه که زنجیر نخاید…
عشقم دادی زاهل دردم کردی
عشقم دادی زاهل دردم کردی از دانش و هوش و عقل فردم کردی سجاده نشین با وقاری بودم میخواره و رند و هرزه گردم کردی…
فریاد ز دست فلک آینه گون
فریاد ز دست فلک آینه گون کز جور و جفای او جگر دارم خون روزی به هزار غم به شب میآرم تا خود فلک از…
گر بر در دیر مینشانی ما
گر بر در دیر مینشانی ما را گر در ره کعبه میدوانی ما را اینها همگی لازمهٔ هستی ماست خوش آنکه ز خویش وارهانی ما…
گر درویشی مکن تصرف در
گر درویشی مکن تصرف در هیچ نه شادی کن بهیچ و نه غم خور هیچ خرسند بدان باش که در ملک خدای در دنیی و…
گردون کمری ز عمر فرسودهٔ
گردون کمری ز عمر فرسودهٔ ماست دریا اثری ز اشک آلودهٔ ماست دوزخ شرری ز رنج بیهودهٔ ماست فردوس دمی ز وقت آسودهٔ ماست “ابوسعید…
گنجم چو گهر در دل گنجینه
گنجم چو گهر در دل گنجینه شکست رازم همه در سینهٔ بی کینه شکست هر شعلهٔ آرزو که از جان برخاست چون پارهٔ آبگینه در…
ما را بجز این جهان جهانی
ما را بجز این جهان جهانی دگرست جز دوزخ و فردوس مکانی دگرست قلاشی و عاشقیش سرمایهٔ ماست قوالی و زاهدی از آنی دگرست “ابوسعید…
مشهود و خفی چو گنج
مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم پیدا و نهان چو شمع در فانوسم القصه درین چمن چو بید مجنون میبالم و در ترقی معکوسم “ابوسعید…
منصور حلاج آن نهنگ دریا
منصور حلاج آن نهنگ دریا کز پنبهٔ تن دانهٔ جان کرد جدا روزیکه انا الحق به زبان میآورد منصور کجا بود؟ خدا بود خدا “ابوسعید…
نی دیده بود که جستجویش
نی دیده بود که جستجویش نکند نی کام و زبان که گفتگویش نکند هر دل که درو بوی وفایی نبود گر پیش سگ افگنند بویش…
هر کو ز در عمر درآید
هر کو ز در عمر درآید برود چیزیش بجز غم نگشاید برود از سر سخن کسی نشانی ندهد ژاژی دو سه هر کسی بخاید برود…
وصافی خود به رغم حاسد تا
وصافی خود به رغم حاسد تا کی ترویج چنین متاع کاسد تا کی تو معدومی خیال هستی از تو فاسد باشد خیال فاسد تا کی…
یا رب چو به وحدتت یقین
یا رب چو به وحدتت یقین میدارم ایمان به تو عالم آفرین میدارم دارم لب خشک و دیدهٔ تر بپذیر کز خشک و تر جهان…
یاد تو کنم دلم به فریاد
یاد تو کنم دلم به فریاد آید نام تو برم عمر شده یاد آید هرگه که مرا حدیث تو یاد آید با من در و…
از بار گنه شد تن مسکینم
از بار گنه شد تن مسکینم پست یا رب چه شود اگر مرا گیری دست گر در عملم آنچه ترا شاید نیست اندر کرمت آنچه…
از شبنم عشق خاک آدم گل
از شبنم عشق خاک آدم گل شد شوری برخاست فتنهای حاصل شد سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطرهٔ خون چکید و نامش…
آزرده ترم گر چه کم آزار
آزرده ترم گر چه کم آزار ترم بی یار ترم گر چه وفادار ترم با هر که وفا و صبر من کردم بیش سبحان الله…
آمد بر من قاصد آن سرو
آمد بر من قاصد آن سرو سهی آورد بهی تا نبود دست تهی من هم رخ خود بدان بهی مالیدم یعنی ز مرض نهادهام رو…
آن وقت که این انجم و
آن وقت که این انجم و افلاک نبود وین آب و هوا و آتش و خاک نبود اسرار یگانگی سبق میگفتم وین قالب و این…
آنشب که مر از وصلت ای مه
آنشب که مر از وصلت ای مه رنگست بالای شبم کوته و پهنا تنگست و آنشب که ترا با من مسکین جنگست شب کور و…
ای آنکه به گرد شمع دود
ای آنکه به گرد شمع دود آوردی یعنی که خط ارچه خوش نبود آوردی گر دود دل منست دیرت بگرفت ور خط به خون ماست…
ای چارده ساله مه که در
ای چارده ساله مه که در حسن و جمال همچون مه چارده رسیدی بکمال یا رب نرسد به حسنت آسیب زوال در چارده سالگی بمانی…
ای در دل و جان صورت و
ای در دل و جان صورت و معنی همه تو مقصود همه زدین و دنیی همه تو هم با همه همدمی و هم بی همه…
ای دوست طواف خانهات
ای دوست طواف خانهات میخواهم بوسیدن آستانهات میخواهم بیمنت خلق توشه این ره را میخواهم و از خزانهات میخواهم “ابوسعید ابوالخیر رح”
ای شمع دلم قامت سنجیدهٔ
ای شمع دلم قامت سنجیدهٔ تو وصل تو حیوت این ستمدیدهٔ تو چون آینه پر شد دلم از عکس رخت سویت نگرم ولیک از دیدهٔ…
ای مقصد خورشید پرستان
ای مقصد خورشید پرستان رویت محراب جهانیان خم ابرویت سرمایهٔ عیش تنگ دستان دهنت سررشتهٔ دلهای پریشان مویت “ابوسعید ابوالخیر رح”
با چشم تو یاد نرگستر
با چشم تو یاد نرگستر نکنم بیلعل تو آرزوی کوثر نکنم گر خضر به من بی تو دهد آب حیات کافر باشم که بی تو…
بخشای بر آنکه جز تو یارش
بخشای بر آنکه جز تو یارش نبود جز خوردن اندوه تو کارش نبود در عشق تو حالتیش باشد که دمی هم با تو و هم…
بی پا و سران دشت خون
بی پا و سران دشت خون آشامی مردند ز حسرت و غم ناکامی محنت زدگان وادی شوق ترا هجران کشد و اجل کشد بدنامی “ابوسعید…
تا بردی ازین دیار تشریف
تا بردی ازین دیار تشریف قدوم بر دل رقم شوق تو دارم مرقوم این قصه مرا کشت که هنگام وداع از دولت دیدار تو گشتم…
تا کی زجهان پر گزند
تا کی زجهان پر گزند اندیشه تا چند زجان مستمند اندیشه آن کز تو توان ستد همین کالبدست یک مزبله گو مباش چند اندیشه “ابوسعید…