حرف حق گرچه بلندست زمن چون منصور

حرف حق گرچه بلندست زمن چون منصور سر دارست بسامانتر ازین سر که مراست

ادامه مطلب

خار خاری به دل از عمر سبکرو مانده است

خار خاری به دل از عمر سبکرو مانده است مشت خار و خسی از سیل به ویرانه به جاست

ادامه مطلب

خراب حالی ازین بیشتر نمی‌باشد

خراب حالی ازین بیشتر نمی‌باشد که جغد خانه جدا می‌کند ز خانهٔ من

ادامه مطلب

خنده بیجاست برق گریهٔ بی اختیار

خنده بیجاست برق گریهٔ بی اختیار اشک تلخ و قهقه مینا به هم پیوسته است

ادامه مطلب

خون می‌خورد کریم ز مهمان سیر چشم

خون می‌خورد کریم ز مهمان سیر چشم داغ است عشق از دل بی آرزوی من

ادامه مطلب

دامن صحرا نبرد از چهره‌ام گرد ملال

دامن صحرا نبرد از چهره‌ام گرد ملال می‌روم چون سیل، تا دریا به فریادم رسد

ادامه مطلب

در جبههٔ گشادهٔ گلها نگاه کن

در جبههٔ گشادهٔ گلها نگاه کن دلگیر از گرفتگی باغبان مباش

ادامه مطلب

در زهد من نهفته بود رغبت شراب

در زهد من نهفته بود رغبت شراب چون نغمه‌های تر که بود در رباب خشک

ادامه مطلب

در کنج قفس چند کنی بال فشانی؟

در کنج قفس چند کنی بال فشانی؟ بس نیست ترا آنچه ز پرواز کشیدی؟

ادامه مطلب

دربهاران، پوست بر تن، پردهٔ بیگانگی است

دربهاران، پوست بر تن، پردهٔ بیگانگی است یا بسوازن، یا به می ده جبه و دستار را

ادامه مطلب

دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبتی است

دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبتی است که اگر بازستانند، دو چندان گردد!

ادامه مطلب

دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب

دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب که هوس در دل مرغان قفس بسیارست

ادامه مطلب

دل را به هم شکن که ازین بحر پر خطر

دل را به هم شکن که ازین بحر پر خطر تا نشکند سفینه به ساحل نمی‌ورد

ادامه مطلب

یک ره ای آتش به فریاد سپند من برس

یک ره ای آتش به فریاد سپند من برس در گره تا چند بندم ناله و فریاد را؟

ادامه مطلب

دلم به پاکی دامان غنچه می‌لرزد

دلم به پاکی دامان غنچه می‌لرزد که بلبلان همه مستند و باغبان تنها

ادامه مطلب

دیدن گل از قفس، بارست بر مرغ چمن

دیدن گل از قفس، بارست بر مرغ چمن رخنهٔ زندان کند دلگیرتر محبوس را

ادامه مطلب

رحم کن بر دل بی‌طاقت ما ای قاصد

رحم کن بر دل بی‌طاقت ما ای قاصد ناامیدی خبری نیست که یکبار آری

ادامه مطلب

روزگار آن سبکرو خوش که مانند شرار

روزگار آن سبکرو خوش که مانند شرار روزنی زین خانه تاریک پیدا کرد و رفت

ادامه مطلب

ریزش اشک مرا نیست محرک در کار

ریزش اشک مرا نیست محرک در کار دامن ابر بهاران نفشرده است کسی

ادامه مطلب

ز حرف سرد ناصح غفلتم افزود بر غفلت

ز حرف سرد ناصح غفلتم افزود بر غفلت نسیم صبح، شد خواب مرا افسانهٔ دیگر

ادامه مطلب

ز رنگ و بوی جهان قانعم به بی‌برگی

ز رنگ و بوی جهان قانعم به بی‌برگی خزان گزیده‌ام از نوبهار می‌ترسم

ادامه مطلب

ز گریه‌ای که مرا در گلو گره گردد

ز گریه‌ای که مرا در گلو گره گردد سپهر سفله کند کم ز آب و دانهٔ من

ادامه مطلب

زمین، سرای مصیبت بود، تو می‌خواهی

زمین، سرای مصیبت بود، تو می‌خواهی که مشت خاکی ازین خاکدان به سر نکنی؟

ادامه مطلب

ساحلی نیست بجز دامن صحرای عدم

ساحلی نیست بجز دامن صحرای عدم خس و خاشاک به دریای وجود آمده را

ادامه مطلب

سر جوش عمر را گذراندی به درد می

سر جوش عمر را گذراندی به درد می درد حیات را به می ناب صرف کن

ادامه مطلب

سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟

سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟ ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست

ادامه مطلب

شبنم ز باغبان نکشد منت وصال

شبنم ز باغبان نکشد منت وصال معشوق در کنار بود پاک دیده را

ادامه مطلب

شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست

شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست که این صدا به قیامت بلند خواهد شد

ادامه مطلب

شیرین به جوی شیر بر آمیخت چون شکر

شیرین به جوی شیر بر آمیخت چون شکر خسرو دلش خوش است که بزم وصال ازوست

ادامه مطلب

طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان

طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان گر نماز از ما نمی‌آید، وضویی می‌کنیم

ادامه مطلب

عاقبت پیر خرابات ز بی‌پروایی

عاقبت پیر خرابات ز بی‌پروایی ریخت پیش بط می سبحهٔ صد دانهٔ من

ادامه مطلب

عشق در کار دل سرگشتهٔ ما عاجزست

عشق در کار دل سرگشتهٔ ما عاجزست بحر نتواند گشودن عقدهٔ گرداب را

ادامه مطلب

عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت

عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت عالم خاک کم از عالم تصویر نبود

ادامه مطلب

غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را

غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند

ادامه مطلب

غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی

غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی بیداریم به خواب پریشان برابرست

ادامه مطلب

فیض در بیخبری بود چو هشیار شدم

فیض در بیخبری بود چو هشیار شدم صرفه در خواب گران بود چو بیدار شدم

ادامه مطلب

قسمت خود بین نمی‌گردد زلال زندگی

قسمت خود بین نمی‌گردد زلال زندگی ای سکندر، سنگ بر آیینه می‌باید زدن

ادامه مطلب

کرد تسلیم به من مسند بیتابی را

کرد تسلیم به من مسند بیتابی را هر سپندی که درین انجمن از جا برخاست

ادامه مطلب

کند معشوق را بی دست و پا، بیتابی عاشق

کند معشوق را بی دست و پا، بیتابی عاشق بلرزد شمع بر خود، چون ز جا پروانه برخیزد

ادامه مطلب

کیفیت است مطلب از عمر، نه درازی

کیفیت است مطلب از عمر، نه درازی خضر و حیات جاوید، ما و می دو ساله

ادامه مطلب

گر می‌زنم به هم کف افسوس، دور نیست

گر می‌زنم به هم کف افسوس، دور نیست بال و پری نمانده که بر یکدگر زنم

ادامه مطلب

گرفتم سهل سوز عشق را اول، ندانستم

گرفتم سهل سوز عشق را اول، ندانستم که صد دریای آتش از شراری می‌شود پیدا

ادامه مطلب

گلوی خویش عبث پاره می‌کند بلبل

گلوی خویش عبث پاره می‌کند بلبل چو گل شکفته شود، در چمن نمی‌ماند

ادامه مطلب

ما نام خود ز صفحه دلها سترده‌ایم

ما نام خود ز صفحه دلها سترده‌ایم در دفتر جهان، ورق باد برده‌ایم

ادامه مطلب

محرمی نیست در آفاق به محرومی من

محرمی نیست در آفاق به محرومی من عین دریایم و سرگشته‌تر از گردابم

ادامه مطلب

مرا ز یاد تو برد و ترا ز خاطر من

مرا ز یاد تو برد و ترا ز خاطر من ستم زمانه ازین بیشتر چه خواهد کرد؟

ادامه مطلب

مسلمان می‌شمردم خویش را، چون شد دلم روشن

مسلمان می‌شمردم خویش را، چون شد دلم روشن ز زیر خرقه‌ام چون شمع صد زنار پیدا شد

ادامه مطلب

مکن تکلیف همراهی به ما ای سیل پا در گل

مکن تکلیف همراهی به ما ای سیل پا در گل که دست از جان خود شستن به دریا می‌برد ما را

ادامه مطلب

من که روشن بود چشم نوبهار از دیدنم

من که روشن بود چشم نوبهار از دیدنم یک چمن خمیازه در آغوش چون گل داشتم

ادامه مطلب

مهر زن بر دهن خنده که در بزم جهان

مهر زن بر دهن خنده که در بزم جهان سر خود می‌خورد آن پسته که خندان باشد

ادامه مطلب