تک بیت ها – صائب تبریزی
بریز بار تعلق که شاخههای درخت
بریز بار تعلق که شاخههای درخت نمیشوند سبکبار تا ثمر ندهند
بلبلان در راه ما بیهوده میریزند خار
بلبلان در راه ما بیهوده میریزند خار دیدهای از دامن گل پاکتر داریم ما
به بوی گل ز خواب بیخودی بیدار شد بلبل
به بوی گل ز خواب بیخودی بیدار شد بلبل زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را
به دشواری زلیخا داد از کف دامن یوسف
به دشواری زلیخا داد از کف دامن یوسف به آسانی من از کف چون دهم دامان فرصت را؟
به قسمت راضیم ای سنگدل، دیگر چه میخواهی
به قسمت راضیم ای سنگدل، دیگر چه میخواهی خمار بیشراب از من، شراب بی خمار از تو
به هشیاران فشان این دانهٔ تسبیح را زاهد
به هشیاران فشان این دانهٔ تسبیح را زاهد که ابر از رشتهٔ باران به دام آورد مستان را
بی محبت مگذران عمر عزیز خویش را
بی محبت مگذران عمر عزیز خویش را در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش
پرده بردار ز رخسار خود ای صبح امید
پرده بردار ز رخسار خود ای صبح امید که سیه نامه چو شبهای گناه آمدهایم
پیش و پس اوراق خزان نیم نفس نیست
پیش و پس اوراق خزان نیم نفس نیست خوشدل چه به عمر خود و مرگ دگرانی؟
تا گذشتی گرم چون خورشید از ویرانهام
تا گذشتی گرم چون خورشید از ویرانهام از گرستن گل به چشم روزنم افتاده است
تو ز لعل لب خود، کام مکیدن بردار
تو ز لعل لب خود، کام مکیدن بردار که به ما جز لب خمیازه مکیدن نرسد
جان میدهد چو شمع برای نسیم صبح
جان میدهد چو شمع برای نسیم صبح هر کس تمام شب نفس آتشین زده است
چراغ مسجد از تاریکی میخانه افروزد
چراغ مسجد از تاریکی میخانه افروزد شب آدینه باشد گوشهٔ محراب روشنتر
چه ز اندیشه تجرید به خود میلرزی ؟
چه ز اندیشه تجرید به خود میلرزی ؟ سوزنی بود درین راه، مسیحا برداشت
چو زلف ماتمیان درهم است کار جهان
چو زلف ماتمیان درهم است کار جهان ازین بلای سیه، دور دار شانه خویش
چون بر زبان حدیث خداترسی آوریم ؟
چون بر زبان حدیث خداترسی آوریم ؟ ترک قدح ز بیم عسس کردهایم ما
چون غنچه این بساط که بر خویش چیدهای
چون غنچه این بساط که بر خویش چیدهای تا میکشی نفس، همه را باد برده است
چون وانمیکنی گرهی، خود گره مشو
چون وانمیکنی گرهی، خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
خط پاکی ز سیلاب فنا دارد وجود ما
خط پاکی ز سیلاب فنا دارد وجود ما چه از ما میتوان بردن، چه با ما میتوان کردن؟
خودنمایی نیست کار خاکساران، ور نه من
خودنمایی نیست کار خاکساران، ور نه من مشت خونی میتوانستم به پای دار ریخت
داغ عشق تو ز اندازهٔ ما افزون است
داغ عشق تو ز اندازهٔ ما افزون است دستی از دور برین آتش سوزان داریم
در بیابانی که از نقش قدم بیش است چاه
در بیابانی که از نقش قدم بیش است چاه با دو چشم بسته میباید سفر کردن مرا
در سلسلهٔ یک جهتان نیست دورنگی
در سلسلهٔ یک جهتان نیست دورنگی یک ناله ز صد حلقهٔ زنجیر برآید
در مذاق من، شراب تلخ، آب زندگی است
در مذاق من، شراب تلخ، آب زندگی است شیشه چون خالی شد از من، پر شود پیمانهام
درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم
درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم هزار دولت ناپایدار رفت به گرد
دست هر کس را که میگیری درین آشوبگاه
دست هر کس را که میگیری درین آشوبگاه بر چراغ زندگی دست حمایت میشود
دل دشمن به تهیدستی من میسوزد
دل دشمن به تهیدستی من میسوزد برق ازین مزرعه با دیدهتر میگذرد
دل نبندند عزیزان جهان در وطنی
دل نبندند عزیزان جهان در وطنی که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
یک دل گشاده از نفس گرم من نشد
یک دل گشاده از نفس گرم من نشد این باغ پر ز غنچهٔ تصویر بوده است
دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ بسته
دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ بسته کنج قفس بهشت است، بر مرغ پرشکسته
دو دولت است که یکبار آرزو دارم
دو دولت است که یکبار آرزو دارم تو در کنار من و شرم از میان رفته
ذوق نظارهٔ گل در نگه پنهان است
ذوق نظارهٔ گل در نگه پنهان است ای مقیمان چمن، رخنهٔ دیوار کجاست ؟
رشتهٔ پیوند یاران را بریدن سهل نیست
رشتهٔ پیوند یاران را بریدن سهل نیست چهرهٔ برگ خزان، زرد از جدایی میشود
روشن شود چراغ دل ما ز یکدیگر
روشن شود چراغ دل ما ز یکدیگر چون رشتههای شمع به هم زندهایم ما
ز انقلاب جهان بیبران نمیلرزند
ز انقلاب جهان بیبران نمیلرزند که هر چه میوه ندارد نمیفشانندش
ز خال گوشهٔ ابروی یار میترسم
ز خال گوشهٔ ابروی یار میترسم ازین ستارهٔ دنباله دار میترسم
ز صد هزار پسر، همچو ماه مصر یکی
ز صد هزار پسر، همچو ماه مصر یکی چنان شود که چراغ پدر کند روشن
زیر سپهر، خواب فراغت چه میکنی؟
زیر سپهر، خواب فراغت چه میکنی؟ در خانهٔ شکسته اقامت چه میکنی؟
سبک از عقل به یک رطل گران کرد مرا
سبک از عقل به یک رطل گران کرد مرا صحبت پیر خرابات جوان کرد مرا
سودای آب حیوان، بیم زیان ندارد
سودای آب حیوان، بیم زیان ندارد عمر سبک عنان را، صرف مدام گردان
شاهی و عمر ابد هر دو به یک کس ندهند
شاهی و عمر ابد هر دو به یک کس ندهند ای سکندر، طمع از چشمهٔ حیوان بردار
شد سخن در روزگار ما چنان کاسد که خلق
شد سخن در روزگار ما چنان کاسد که خلق در شنیدن بر سخنور من احسان نهند!
شوق من قاصد بیدرد کجا میداند؟
شوق من قاصد بیدرد کجا میداند؟ آنقدر شوق تو دارم که خدا میداند!
صحبت غنیمت است به هم چون رسیدهایم
صحبت غنیمت است به هم چون رسیدهایم تا کی دگر به هم رسد این تختهپارهها