ترانه های عمر خیام
می نوش که عمرِ جاودانی این است
می نوش که عمرِ جاودانی این است، خود حاصِلَت از دوْرِ جوانی این است. هنگامِ گُل و مُل است و یاران سرمست، خوش باش دمی،…
از آمدن و رفتنِ ما سودی کو؟
از آمدن و رفتنِ ما سودی کو؟ وز تارِ وجودِ عمرِ ما پودی کو؟ در چَنْبَرِ چرخِ جانِ چندین پاکان، میسوزد و خاک میشود، دودی…
امروز که نوبت جوانی من است
امروز که نوبت جوانی من است، می نوشم از آنکه کامرانی من است؛ عیبم مکنید. گرچه تلخ است خوش است، تلخ است، از آنکه زندگانی…
ای دل تو به ادراکِ معمّا نرسی
ای دل تو به ادراکِ معمّا نرسی، در نکتهٔ زیرکانِ دانا نرسی؛ اینجا ز می و جام بهشتی میساز، کانجا که بهشت است رسی یا…
بر مَفْرشِ خاک خفتگان میبینم
بر مَفْرشِ خاک خفتگان میبینم، در زیر زمین نهفتگان میبینم؛ چندانکه به صحرای عدم مینگرم، ناآمدگان و رفتگان میبینم! عمر خیام
جامی است که عقل آفرین میزندش
جامی است که عقل آفرین میزندش، صد بوسه زِ مِهْر بر جَبین میزندش؛ این کوزهگر دَهْر چنین جامِ لطیف میسازد و باز بر زمین میزندش!…
دارنده چو ترکیبِ طِبایع آراست
دارنده چو ترکیبِ طِبایع آراست، از بهرِ چه اوفْکَنْدَش اندر کموکاست؟ گر نیک آمد، شکستن از بهرِ چه بود؟ ور نیک نیامد این صُوَر، عیب…
ساقی غمِ من بلندآوازه شدهاست
ساقی غمِ من بلندآوازه شدهاست، سرمستیِ من برون ز اندازه شدهاست؛ با مویِ سپیدْ سرخوشم کز میِ تو؛ پیرانهسرم بهارِ دل تازه شدهاست. عمر خیام
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
گویند بهشت و حور و کوثر باشد، جوی می و شیر و شهد و شکّر باشد؛ پر کن قدح باده و بر دستم نه، نقدی…
می خوردن و شاد بودن آیین من است
می خوردن و شاد بودن آیین من است، فارغ بودن ز کفر و دین؛ دین من است؛ گفتم به عروسِ دَهْر: کابین تو چیست؟ گفتا:…
اجزای پیالهای که درهم پیوست
اجزای پیالهای که درهم پیوست، بشکستنِ آن روا نمیدارد مست، چندین سر و ساقِ نازنین و کفِ دست، از مِهرِ که پیوست و به کینِ…
امشب می جامِ یکمَنی خواهمکرد
امشب می جامِ یکمَنی خواهمکرد، خود را به دو جامِ می غنی خواهمکرد؛ اول سه طلاقِ عقل و دین خواهمداد، پس دخترِ رَز را به…
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم، وین یکدمِ عمر را غنیمت شمریم؛ فردا که ازین دیْر کُهَن درگذریم؛ با هفتهزارسالگان سربهسریم. عمر خیام
برخیز و مخور غمِ جهانِ گُذران
برخیز و مخور غمِ جهانِ گُذران، خوش باش و دمی به شادمانی گذران در طَبْعِ جهان اگر وفایی بودی، نوبت به تو خود نیامدی از…
چندان بخورم شراب کاین بوی شراب
چندان بخورم شراب، کاین بوی شراب آید ز تُراب، چون روم زیرِ تُراب، گر بر سر خاک من رسد مَخموری، از بوی شراب من شود…
در پای اجل چو من سرافکنده شوم
در پای اجل چو من سرافکنده شوم، وز بیخ امید عمر بر کنده شوم، زینهار، گِلَم به جز صراحی نکنید، باشد که ز بوی می…
شادی بطلب که حاصلِ عمر دمی است
شادی بطلب که حاصلِ عمر دمی است، هر ذرّه ز خاکِ کیقبادی و جَمی است، احوالِ جهان و اصلِ این عمر که هست، خوابی و…
گویند بهشت و حورعین خواهدبود
گویند بهشت و حورعین خواهدبود، و آنجا می ناب و اَنْگَبین خواهدبود؛ گر ما می و معشوقه گُزیدیم چه باک؟ آخِر نه به عاقبت همین…
هنگام سپیدهدم خروس سحری
هنگام سپیدهدم خروس سحری، دانی که چرا همیکند نوحهگری؟ یعنی که: نمودند در آیینهٔ صبح کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری! عمر خیام
از آمدنِ بهار و از رفتنِ دی
از آمدنِ بهار و از رفتنِ دی، اوراقِ وجودِ ما همیگردد طی؛ می خور، مخور اندوه، که گفتهاست حکیم: غمهای جهان چو زَهر و تِریاقش…
آن بیخبران که دُرِّ معنی سُفتند
آن بیخبران که دُرِّ معنی سُفتند، در چرخ به انواعْ سخنها گفتند؛ آگه چو نگشتند بر اَسرارِ جهان، اول زَنَخی زدند و آخر خفتند! عمر…
ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم
ای صاحب فتوا، ز تو پرکارتریم با اینهمه مستی، از تو هشیارتریم تو خونِ کسان خوری و ما خونِ رَزان انصاف بده، کدام خونخوارتریم؟ عمر…
پیری دیدم به خانهٔ خَمّاری
پیری دیدم به خانهٔ خَمّاری، گفتم: نکنی ز رفتگان اِخباری؟ گفتا، می خور که همچو ما بسیاری، رفتند و کسی بازنیامد باری! عمر خیام
چون ابر به نوروز رخِ لاله بشست
چون ابر به نوروز رخِ لاله بشست، بر خیز و به جامِ باده کن عزمِ درست، کاین سبزه که امروز تماشاگه توست، فردا همه از…
در کارگهِ کوزهگری بودم دوش
در کارگهِ کوزهگری بودم دوش، دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش؛ هر یک به زبانِ حال با من گفتند: «کو کوزهگر و کوزهخر و…
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی.
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی. هر لحظه به دام دگری پابستی؛ گفتا؛ شیخا، هر آنچه گویی هستم، آیا تو چنانکه مینمایی هستی؟ عمر خیام
مرغی دیدم نشسته بر بارهٔ توس
مرغی دیدم نشسته بر بارهٔ توس، در چنگ گرفته کلّهٔ کیکاوس، با کلّه همیگفت که: افسوس، افسوس! کو بانگ جَرَسها و کجا نالهٔ کوس؟ عمر…
هان کوزهگرا بپای اگر هشیاری
هان کوزهگرا بپای اگر هشیاری، تا چند کنی بر گِل مردم خواری؟ انگشتِ فریدون و کَفِ کیخسرو، برچرخ نهادهای، چه میپنداری؟ عمر خیام
از آمدنم نبود گردون را سود
از آمدنم نبود گردون را سود، وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛ وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود، کاین آمدن و رفتنم از بهر…
آن قصر که بر چرخ همیزد پهلو
آن قصر که بر چرخ همیزد پهلو، بر درگهِ او شهان نهادندی رو، دیدیم که بر کنگرهاش فاختهای بنشسته همیگفت که: «کوکو، کوکو؟» عمر خیام
این چرخِ فلک که ما در او حیرانیم
این چرخِ فلک که ما در او حیرانیم، فانوس خیال از او مثالی دانیم: خورشیدْ چراغ دان و عالَم فانوس، ما چون صُوَریم کاندر او…
بردار پیاله و سبو ای دلجو
بردار پیاله و سبو ای دلجو، برگَرْد به گِردِ سبزهزار و لبِ جو؛ کاین چرخ بسی قَدِّ بُتانِ مَهْرو، صد بار پیاله کرد و صد…
چون عمر به سر رسد چه بغداد چه بلخ
چون عمر به سر رسد، چه بغداد چه بلخ، پیمانه چو پر شود، چه شیرین و چه تلخ؛ خوش باش که بعد از من و…
دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است
دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است، و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است، سرتاسرِ آفاق دویدی هیچ است، و آن نیز که…
ساقی گل و سبزه بس طربناک شدهاست
ساقی، گل و سبزه بس طربناک شدهاست، دریاب که هفتهٔ دگر خاک شدهاست؛ می نوش و گُلی بچین، که تا در نگری گل خاک شدهاست…
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز، تا زو طلبم واسطهٔ عمرِ دراز، لب بر لب من نهاد و میگفت به راز: می خور،…
هر گه که بنفشه جامه در رنگ زند
هر گه که بنفشه جامه در رنگ زند، در دامنِ گل بادِ صبا چنگ زند، هشیار کسی بُوَد که، با سیمْبَری می نوشد و جام…
از تن چو برفت جان پاک من و تو
از تن چو برفت جان پاک من و تو، خشتی دو نهند بر مَغاکِ من و تو؛ و آنگه زِ برایِ خشتِ گورِ دگران، در…
آن قصر که بهرام درو جام گرفت
آن قصر که بهرام درو جام گرفت، آهو بچه کرد و روبَهْ آرام گرفت؛ بهرام که گور میگرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام…
ایّامِ زمانه از کسی دارد ننگ
ایّامِ زمانه از کسی دارد ننگ، کاو در غمِ ایّام نشیند دلتنگ؛ می خور تو در آبگینه با نالهٔ چنگ، ز آن پیش که آبگینه…
بسیار بگشتیم به گِرْدِ در و دشت
بسیار بگشتیم به گِرْدِ در و دشت، اندر همه آفاق بگشتیم به گشت؛ کس را نشنیدیم که آمد زین راه راهی که برفت، راهرو بازنگشت!…
چون آمدنم به من نَبُد روز نخست
چون آمدنم به من نَبُد روز نخست، وین رفتنِ بیمراد عَزمی است درست، برخیز و میان ببند ای ساقی چُسْت، کاندوهِ جهان به می فروخواهمشست….
در کارگه کوزهگری کردم رای
در کارگه کوزهگری کردم رای، بر پلهٔ چرخ دیدم استاد بهپای، میکرد دلیر کوزه را دسته و سر، از کَلّهٔ پادشاه و از دست گدای!…
صبح است دمی بر می گلرنگ زنیم
صبح است، دمی بر می گلرنگ زنیم، وین شیشهٔ نام و ننگ بر سنگ زنیم، دست از اَمَلِ درازِ خود باز کشیم، در زلفِ دراز…
گویند که دوزخی بُوَد عاشق و مست
گویند که دوزخی بُوَد عاشق و مست، قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست، گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود، فردا باشد بهشت…
هر سبزه که بر کنار جویی رُستهاست
هر سبزه که بر کنار جویی رُستهاست، گویی ز لبِ فرشتهخویی رستهاست؛ پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی، کان سبزه ز خاک لالهرویی…