ترانه های عمر خیام
این بحرِ وجود آمده بیرون ز نهفت
این بحرِ وجود آمده بیرون ز نهفت، کس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت؛ هرکس سخنی از سَرِ سودا گفتهاست، زان روی که هست، کس…
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده، بلبل ز جمال گُل طَرَبناک شده؛ در سایهٔ گل نشین که بسیار این گل، از خاک برآمدهاست و…
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت، خواهی تو فلک هفت شِمُر، خواهی هشت، چون باید مُرد و آرزوها همه هِشْت، چه مور خورد به…
دنیا به مراد رانده گیر آخِر چه؟
دنیا به مراد رانده گیر، آخِر چه؟ وین نامهٔ عمر خوانده گیر، آخِر چه؟ گیرم که به کامِ دل بماندی صد سال، صد سال دگر…
عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
عمرت تا کی به خودپرستی گذرد یا در پیِ نیستی و هستی گذرد می خور که چُنین عمر که غم در پی اوست آن بِهْ…
من بی می ناب زیستن نتوانم
من بی می ناب زیستن نتوانم، بی باده، کشیدِ بارِ تن نتوانم، من بندهٔ آن دَمَم که ساقی گوید: «یک جام دگر بگیر» و من…
هر ذره که بر روی زمینی بودهاست
هر ذره که بر روی زمینی بودهاست، خورشیدرُخی، زُهرهجَبینی بودهاست، گَرْد از رخِ آستین به آزَرْم فشان، کان هم رخِ خوب نازنینی بودهاست. عمر خیام
از من رَمَقی به سعی ساقی ماندهاست
از من رَمَقی به سعی ساقی ماندهاست، وَزْ صحبتِ خلق، بیوفاقی ماندهاست؛ از بادهٔ دوشین قَدَحی بیش نماند. از عمر ندانم که چه باقی ماندهاست!…
آنان که محیطِ فضل و آداب شدند
آنان که محیطِ فضل و آداب شدند، در جمعِ کمال شمعِ اَصحاب شدند، رَه زین شبِ تاریک نبردند به روز، گفتند فسانهای و در خواب…
این کوزه چو من عاشق زاری بودهاست
این کوزه چو من عاشق زاری بودهاست، در بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهاست؛ این دسته که بر گردن او میبینی: دستی است که بر گردن…
تا چند زنم به روی دریاها خشت
تا چند زنم به روی دریاها خشت، بیزار شدم ز بتپرستان و کُنِشْت؛ خیام که گفت دوزخی خواهد بود؟ که رفت به دوزخ و که…
چون درگذرم به باده شویید مرا
چون درگذرم به باده شویید مرا، تلقین ز شرابِ ناب گویید مرا، خواهید به روز حَشْر یابید مرا؟ از خاکِ درِ میکده جویید مرا. عمر…
دوْرانِ جهان بی می و ساقی هیچ است
دوْرانِ جهان بی می و ساقی هیچ است، بی زمزمهٔ نایِ عراقی هیچ است؛ هر چند در احوال جهان مینگرم، حاصل همه عشرت است و…
فردا علم نفاق طی خواهم کرد
فردا علم نفاق طی خواهم کرد، با موی سپید قصد می خواهم کرد، پیمانهٔ عمر من به هفتاد رسید، این دم نکنم نشاط، کی خواهم…
مهتاب به نور دامن شب بشکافت
مهتاب به نور دامن شب بشکافت می نوش، دمی خوشتر از این نتوان یافت خوش باش و بیندیش که مهتاب بسی اندر سر گور یک…
یک قطرهٔ آب بود و با دریا شد
یک قطرهٔ آب بود و با دریا شد، یک ذرّهٔ خاک و با زمین یکتا شد، آمد شدنِ تو اندرین عالم چیست؟ آمد مگسی پدید…
افسوس که نامهٔ جوانی طی شد
افسوس که نامهٔ جوانی طی شد، وان تازهبهار زندگانی دی شد؛ حالی که ورا نام جوانی گفتند، معلوم نشد که او کیْ آمد، کیْ شد!…
آنانکه اسیر عقل و تمییز شدند
آنانکه اسیر عقل و تمییز شدند، در حسرتِ هستونیست ناچیز شدند؛ رو با خبرا، تو آب انگور گُزین، کان بیخبران به غوره مِیْویز شدند! عمر…
این کهنه رباط را که عالم نام است
این کهنه رباط را که عالم نام است آرامگَهِ اَبْلَقِ صبح و شام است، بزمی است که واماندهٔ صد جمشید است، گوری است که خوابگاهِ…
تا دست به اتفاق بر هم نزنیم
تا دست به اتفاق بر هم نزنیم، پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم، خیزیم و دمی زنیم پیش از دمِ صبح، کاین صبح بسی…
چون روزی و عمر بیشوکم نتوانکرد
چون روزی و عمر بیشوکم نتوانکرد، خود را به کم و بیش دُژَم نتوانکرد؛ کار من و تو چنانکه رأی من و تو ست از…
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی حُکمی که قضا بُوَد ز من میدانی؟ در گردشِ خود اگر مرا دست بُدی، خود را برهاندمی ز سر…
کس خُلْد و جَحیم را ندیدهاست ای دل
کس خُلْد و جَحیم را ندیدهاست ای دل، گویی که از آن جهان رسیدهاست ای دل؟ امّید و هراسِ ما به چیزی است کزان، جز…
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت، از اهل بهشت کرد، یا دوزخ زشت؛ جامی و بتی و بَربَطی بر لب کِشت. این هر سه…
وقت سحر است خیز ای مایهٔ ناز
وقت سحر است، خیز ای مایهٔ ناز، نرمکنرمک باده خور و چنگ نواز، کانها که بجایند نپایند کسی، و آنها که شدند کس نمیآید باز!…
از منزلِ کفر تا به دین یک نفس است
از منزلِ کفر تا به دین، یک نفس است، وز عالم شک تا به یقین، یک نفس است، این یک نفسِ عزیز را خوش میدار،…
آنکس که زمین و چرخِ اَفلاک نهاد
آنکس که زمین و چرخِ اَفلاک نهاد، بس داغ که او بر دلِ غمناک نهاد؛ بسیار لبِ چو لعل و زُلفینِ چو مشک در طَبلِ…
این قافلهٔ عمر عجب میگذرد!
این قافلهٔ عمر عجب میگذرد! دریاب دمی که با طَرَب میگذرد؛ ساقی، غم فردای حریفان چه خوری. پیش آر پیاله را، که شب میگذرد. عمر…
تا خاکِ مرا به قالب آمیختهاند
تا خاکِ مرا به قالب آمیختهاند، بس فتنه که از خاک برانگیختهاند؛ من بهتر ازین نمیتوانم بودن کز بوته مرا چنین برون ریختهاند. عمر خیام
چون عهده نمیشود کسی فردا را
چون عهده نمیشود کسی فردا را، حالی خوش کن تو این دلِ سودا را، می نوش به ماهتاب، ای ماه که ماه بسیار بگردد و…
دوری که در [او] آمدن و رفتنِ ماست
دوری که در [او] آمدن و رفتنِ ماست، او را نه نهایت، نه بدایت پیداست، کس مینزند دمی درین معنی راست، کاین آمدن از کجا…
فصلِ گُل و طَرْفِ جویْبار و لبِ کِشْت
فصلِ گُل و طَرْفِ جویْبار و لبِ کِشْت، با یک دو سه تازه دلبری حورسرشت؛ پیش آر قَدَح که بادهنوشانِ صَبوح، آسوده ز مسجدند و…
من ظاهرِ نیستی و هستی دانم
من ظاهرِ نیستی و هستی دانم، من باطنِ هر فراز و پستی دانم؛ با اینهمه از دانشِ خود شَرْمَم باد، گر مرتبهای وَرایِ مستی دانم….
یکچند به کودکی به استاد شدیم
یکچند به کودکی به استاد شدیم؛ یکچند ز استادی خود شاد شدیم؛ پایان سخن شنو که مارا چه رسید: چو آب برآمدیم و چون باد…
اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من
اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من، وین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه من؛ هست از پس پرده گفتوگوی من و…
آورد به اِضطرارم اوّل به وجود
آورد به اِضطرارم اوّل به وجود، جز حیرتم از حیات چیزی نفزود، رفتیم به اِکراه و ندانیم چه بود زین آمدن و بودن و رفتن…
با یار چو آرمیده باشی همه عمر
با یار چو آرمیده باشی همه عمر، لذاتِ جهان چشیده باشی همه عمر، هم آخِرِ کار رحلتت خواهد بود، خوابی باشد که دیدهباشی همه عمر….
تا زُهره و مَهْ در آسمان گشته پدید
تا زُهره و مَهْ در آسمان گشته پدید، بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید؛ من در عجبم ز میفروشان، کایشان، زین بِهْ که فروشند…
چون مُرده شوم خاکِ مرا گُم سازید
چون مُرده شوم، خاکِ مرا گُم سازید، احوالِ مرا عبرتِ مردم سازید؛ خاک تن من به باده آغشته کنید، وَز کالبدم خشتِ سَرِ خُم سازید….
دیدم به سرِ عمارتی مردی فرد
دیدم به سرِ عمارتی مردی فرد، کاو گِل به لگد میزد و خوارش میکرد، وان گِل به زبانِ حال با او میگفت: ساکن، که چو…
گاوی است بر آسمان قَرینِ پروین
گاوی است بر آسمان قَرینِ پروین، گاوی است دگر نهفته در زیر زمین؛ گر بینایی، چشمِ حقیقت بگشا: زیر و زَبَرِ دو گاو مشتی خر…
می بر کفِ من نِهْ که دلم در تاب است
می بر کفِ من نِهْ که دلم در تاب است، وین عمرِ گریزپای چون سیماب است، دریاب که، آتشِ جوانی آب است، هُش دار، که…
هنگام صبوح ای صنمِ فرخْپی
هنگام صبوح ای صنمِ فرخْپی برساز ترانهای و پیش آور می؛ کافکند به خاک صد هزاران جَم و کیْ این آمدنِ تیرمه و رفتنِ دی….
افسوس که سرمایه ز کَف بیرون شد
افسوس که سرمایه ز کَف بیرون شد، در پایِ اَجَل بسی جگرها خون شد! کس نامد از آن جهان که پرسم از وی: کاحوالِ مسافرانِ…
ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی، وز هفت و چهار دایم اندر تَفْتی، می خور که هزار باره بیشت گفتم: باز آمدنت نیست، چو رفتی…
با باده نشین که مُلْکِ محمود این است
با باده نشین، که مُلْکِ محمود این است، وَزْ چنگ شنو، که لحنِ داوود این است؛ از آمده و رفته دگر یاد مکن، حالی خوش…
تا کی ز چراغِ مسجد و دودِ کُنِشْت؟
تا کی ز چراغِ مسجد و دودِ کُنِشْت؟ تا کی ز زیانِ دوزخ و سودِ بهشت؟ رو بر سر لوح بین که استادِ قضا اندر…
چون لاله به نوروز قدح گیر به دست
چون لاله به نوروز قدح گیر به دست، با لالهرخی اگر تو را فرصت هست؛ می نوش به خرمی، که این چرخِ کبود ناگاه تو…
روزی که نهالِ عمر من کنده شود
روزی که نهالِ عمر من کنده شود، و اجزام ز یکدگر پراکنده شود؛ گر زان که صراحیی کُنند از گِل من، حالی که ز باده…
گر آمدنم به من بُدی نامَدَمی.
گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی. ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی؟ بِهْ زان نَبُدی که اندرین دیْرِ خراب، نه آمدمی، نه شدمی،…