اشعار صوفی غلام نبی عشقری
در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ می زند يارم مگر در خانهٔ اغيار چرخ گشته ام از بسکه سرگردان دور دامني می…
رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل شد جنگ ميان من و بلبل بسر گل گلچين چو خبر شد ز نفاق من و بلبل…
ساز من ساز مست آهنگ است
سصساز من ساز مست آهنگ است از دگر نشه ها مرا ننگ است سوی ليلی به چشم مجنون بين يار کس را مگو که بدرنگ…
عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد گر رنجه شد طبيعت او، مختصر کنيد امشب اميد زندگيم نيست تا سحر فردا سر جنازه ام او را…
گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است ور به دوزخ لايقم تکليف هجرانم بس است ای فلک بر دوش من بار غم دنيا منه…
مرا با مصحف روی تو سوگند
مرا با مصحف روی تو سوگند به بسم الله ابروی تو سوگند نشانده قامتت در خاک ما را به قد سرو دلجوی تو سوگند به…
هرچند که در هستی خود خاک ندارم
هرچند که در هستی خود خاک ندارم دیوانه ی عشقم غم افلاک ندارم بی نشه غم درد تو هرگز نشود حل خون می خورم امروز…
يک مو زيان به شوکت حسنت نمی رسد پدر
يک مو زيان به شوکت حسنت نمی رسد پدر روزی سوی شکسته دل بینوا بیا گر از پدر اجازه نداری به جای من پيشش بهانه…
انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است گرچه شيرينتر در آن گلزار عناب لب است رفته از يادم خدا می داند ايام صحت سالها…
اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست مانند جان هميشه به جيب و کنار ماست بعد از وفات هم سر ما زير پای…
به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد رسد تا دور ما ديوار اين ميخانه ميريزد گرفتی چون پی مجنون ز رسوايی مرنج ای…
پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند چشم وفا و مهر و محبت به کس مدار…
تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است
تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است هر برگ و گل و شاخ درختان کج و پيچ است دلدار من اين دود…
چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
چندان من از فراق تو آه و فغان کنم کز آب چشم سیل بکویت روان کنم چون مرده افگنم سر راه تو خویش را شاید…
دل آن باشد که آرامی ندارد
دل آن باشد که آرامی ندارد بجز ياد دلآرامی ندارد خجالت می کشم از ياد ياري که با من خط و پيغامی ندارد به آن…
رميده آرزوهايم ز آغوش
رميده آرزوهايم ز آغوش ندارم در جهان سرپوش و پاپوش سراپا سوختم در آتش عشق مگر مانده است طعم خام و نيمجوش بهای يک نگاهت…
سر گرفته است کار من امروز
سر گرفته است کار من امروز پخته شد اعتبار من امروز حرف قتلم سپيد خواهد شد سرخ پوشيده يار من امروز می زند چرخ از…
عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد
عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد جوی خونی از بن کوه و کمر خواهد کشيد ای زليخا پا به دامن کش به نی…
کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
کباب کردی و بريان نمودی جان مرا بسوختی به ستم جسم ناتوان مرا چو تحفه بر سر ميزت گذاشتم دل خود به روی من زدی…
من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام
من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام از صدهزار زخم یکی کم نخورده ام نی خون به دیده دارم و نی آه در جگر از…
هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
هر چيز که دارم همه از آن تو باشد خيرات سر و سرو خرامان تو باشد بين صدف کون و مکان ای در ناياب دردانه…
آدمی با عقل و دانش آدم است
آدمی با عقل و دانش آدم است شخصيت با جامه و دستار نيست شش جهت پر باشد از صنع خدا ديدهء ما قابل ديدار نيست…
اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد کس با کس آشنايی بی مدعا نکرد از وعده های آن بت پيمان شکن مپرس کز صد هزار…
اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است گشته همدست رقيبان در پی کين من است باعث چين جبين از يار پرسيدم شبي گفت سودايی مشو…
به تار عاشقی بندم خدايا
به تار عاشقی بندم خدايا شهيد دشت ميوندم خدايا شفا بخش از کرم درد دلم را مکن محتاج گلقندم خدايا اگر سوزی اگر سازی تو…
پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد مرا اين شيوه اش بر داد و بر بيداد می آرد نگردد قطع تا روز قيامت…
تو رفتی از جهان سامانه ات ماند
تو رفتی از جهان سامانه ات ماند برايم يادگار افسانه ات ماند لب و دندان و کامت خاک گرديد سبو و ساغر و پيمانه ات…
خاطر شادش مباد از مرگ من غمگين شود
خاطر شادش مباد از مرگ من غمگين شود بی خبر مانيد ياران نازپرورد مرا من ز جنس درد و غم بار تجارت بسته ام جز…
دل بیمار و خسته ای دارم
دل بیمار و خسته ای دارم از گل داغ دسته ای دارم محوم از لکنت زبان کسی سخن جسته جسته ای دارم من ز چشم…
رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد در سينه ی من داغ تو ناسور نمی شد منظور نمی کرد اگر دعوت اغيار از يار…
سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم چون سبزه باز از سر کوی تو سرزدم صدپاره ساختم دل خود را به تیغ عشق تا…
عشق میخواهد بحدی پاس دلبر داشتن
عشق میخواهد بحدی پاس دلبر داشتن کز ادب دور است بر رویش مژه برداشتن بی جگر در بیشه های عشق نگذاری قدم در نیستان بایدت…
گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
صگرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد عاجزيهايم خدا را در ترحم آورد زاهد از آدمگريها بين جنت می رود تا برای قوت خود انبان…
من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد هرچه شد از من مگر افسوس يار از من نشد گل زد از داغ فراقش سينهء…
هر که را داغ در جگر نبود
هر که را داغ در جگر نبود از ره عاشقی خبر نبود حال مرغ دلم چه می پرسي در کفم غير مشت پر نبود ندهم…
احوال کوهکن را از بيستون بياريد
احوال کوهکن را از بيستون بياريد پهلوی قصر شيرين يک رود خون بياريد شيرين بقصر خسرو غمگين به خويش می گفت مينای می شکسته، ساغر…
ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد کاش از بهر نثارش جانی از ما می خريد بهر پا انداز نازش از بيابان ختن…
با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟ راحت و آسوده در زیر لوای کیستم؟ رند شاهدبازم و با نردبازان همسبق با وجود این عمل ها پارسای…
به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم
به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم تو بیا به کلبه ی من چلو رواش دارم ز فراق تو مریضم بنما عیادتم را جگر هزار پاره،…
پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام جانب شیرین پیام جوی خون آورده ام ارمغان دیگری لیلی وشم از من مخواه باره های سنگ از…
تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت دلم از سينه، جان از پيکرم رفت حد و اندازه اش را من ندانم چه مقدار اشک…
خال سيه که در بر رخسار دلبرست
خال سيه که در بر رخسار دلبرست آن خال نيست مردمک چشم عشقرست عيب دگر به حسن خداداد يار نيست موی ميان نازک او قدر…
دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
دل در برم خدايا سوز و گداز دارد رقصد به سينهء من، آيا چساز دارد محمود عزنوی را بايد غمی نباشد چون در جهان حبيبی…
رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست
رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست حرف مبارکت به سر هر زبان خوشست دشمن اگر ز دست تو در خون نشسته است شکر خدا…
سینه ی کنده کنده یی دارم
سینه ی کنده کنده یی دارم دلک ژنده ژنده یی دارم همچو دیوانگان به حال خویش سرِ خود خنده خنده یی دارم اینقدر همرهم رقیب…
عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود جان دادنم به خاک درت رايگانه بود يکدم وصال يار نديدم به عمر خويش با آنکه آرزوی دلم…
گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد پشت درش که رفتم، از من نهان نمی شد دنيا و دين خود را پيش رخش نهادم ديدار…
من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا مهربان گردان الهی اندکی يار مرا کافر عشق برهمن زادۀ گرديده ام از سر زلف بتان…
هر چه داری، وفا نداری يار
هر چه داری، وفا نداری يار ميل با آشنا نداری يار گشته ام عمرها به دور سرت سری همراه ما نداری يار عاشقت زنده جاودان…
از بار درد سرو قدم بی نمود شد
از بار درد سرو قدم بی نمود شد يعنی که عمر من به غمت خاک و دود شد رنگ رُخت ز ديدنم ای گلعزار من…