به افرنجه افراطن نامدار

به افرنجه افراطن نامدار یکی پادشاهی بدی کامکار

ادامه مطلب

تو شیری و شیران بکردار غرم

تو شیری و شیران بکردار غرم برو تا رهانی دلم را ز گرم

ادامه مطلب

درشتی دل شاه و نرمی دلش

درشتی دل شاه و نرمی دلش ندانی هویدا کنی حاصلش

ادامه مطلب

فکندش بیک زخم گردون ز کفت

فکندش بیک زخم گردون ز کفت چو افکنده شد دست عذرا گرفت

ادامه مطلب

هر آنجا که پاره شد از در درون

هر آنجا که پاره شد از در درون شود استواری ز روزن برون

ادامه مطلب

یکی دوستش بود توفان بنام

یکی دوستش بود توفان بنام بسی آزموده بنا کام و کام

ادامه مطلب

به پیشش بغلتید وامق بخاک

به پیشش بغلتید وامق بخاک ز خون دلش خاک همرنگ لاک

ادامه مطلب

چو از راستی بگذری خم بود

چو از راستی بگذری خم بود چه مردی بود کز زنی کم بود

ادامه مطلب

ز جوی خورا به چه کمتر بگوی

ز جوی خورا به چه کمتر بگوی که بسیار گردد بیکبار اوی بیابان از آن آب دریا شود که ابر از بخارش ببالا شود

ادامه مطلب

شب از حملۀ روز گردد ستوه

شب از حملۀ روز گردد ستوه شود پرّ زاغش چو پرّ خروه

ادامه مطلب

نشست و همی راند بر گل سرشک

نشست و همی راند بر گل سرشک از آن روزگار گذشته برشک

ادامه مطلب

بتندید عذرا چو مردان جنگ

بتندید عذرا چو مردان جنگ ترنجید بر بارگی تنگ تنگ

ادامه مطلب

به آسیب پای و بزانو و دست

به آسیب پای و بزانو و دست همی مردم افکند چون پیل مست

ادامه مطلب

چو آمیغ برنا شد آراسته

چو آمیغ برنا شد آراسته دو خفته سه باشند برخاسته

ادامه مطلب

ز فزیدیوس و ز دیفیریا

ز فزیدیوس و ز دیفیریا چه مایه شبه شد به لوقاریا

ادامه مطلب

کزو بتکده گشت هامون چو کف

کزو بتکده گشت هامون چو کف بآتش همه سوخته همچو خف

ادامه مطلب

هزاران بدش اندرون طاق و خم

هزاران بدش اندرون طاق و خم به بجکم درش نقش باغ ارم

ادامه مطلب

بجستند تاراج و زشتیش را

بجستند تاراج و زشتیش را بآکج کشیدند کشتیش را

ادامه مطلب

به فرزند باقیست کام پدر

به فرزند باقیست کام پدر به فرزند زنده ست نام پدر نه من کمتر از اندر وسم بمهر نه هارو و نه نیز عذرا بچهر

ادامه مطلب

چو راهی بباید سپردن بگام

چو راهی بباید سپردن بگام بود راندن تعبیه بی نظام نقیبان ز دیدن بمانند کند گر ایشان همیشه نباشند غند

ادامه مطلب

زن بد کنش معشقولیه نام

زن بد کنش معشقولیه نام نبودش جز از بد دگر هیچ کام

ادامه مطلب

کسی کرد نتوان ز زهر انگبین

کسی کرد نتوان ز زهر انگبین نسازد ز ریکاشه کس پوستین

ادامه مطلب

همانگه سپاه اندر آمد بجنگ

همانگه سپاه اندر آمد بجنگ سپه همچو دریا و دریا چو گنگ

ادامه مطلب

بدیشان نبد ز آتش مهر تیو

بدیشان نبد ز آتش مهر تیو بیک ره برآمد ز هر دو غریو

ادامه مطلب

بود مرد آرمده در بند سخت

بود مرد آرمده در بند سخت چو جنبنده گردد شود نیکبخت

ادامه مطلب

چو رفتند سوی جزیرۀ کیوس

چو رفتند سوی جزیرۀ کیوس یکی مرد بدنام او منقلوس

ادامه مطلب

ز گرمی بر آن کوکبه بانگ زد

ز گرمی بر آن کوکبه بانگ زد که آن بانگ تب لرزه بر مانگ زد

ادامه مطلب

کف یوز پر مغز آهو بره

کف یوز پر مغز آهو بره همه چنگ شاهین دل گودره

ادامه مطلب

همه دیده پر خون و رخ پر سرشک

همه دیده پر خون و رخ پر سرشک سرشکش روان بر شکفته سرشک

ادامه مطلب

بجوشید لشکر چو مور و ملخ

بجوشید لشکر چو مور و ملخ کشیدند از کوه تا کوه نخ زمینی همه روی او دیولاخ بدیدن درشت و به پهنا فراخ

ادامه مطلب

بیک ماه بالا گرفت آن نهال

بیک ماه بالا گرفت آن نهال فزون زانکه دیگر درختان بسال

ادامه مطلب

چو روزی که دارد به خاور گریغ

چو روزی که دارد به خاور گریغ هم از باختر بر زند باز تیغ

ادامه مطلب

ز دریا بخشکی برون آمدند

ز دریا بخشکی برون آمدند ز بر بر سوی زیفنون آمدند

ادامه مطلب

که فرخ منوس آن شه دادگر

که فرخ منوس آن شه دادگر که بد پادشاه جهان سریسر جدا ماند بیچاره از تاج و تخت بدرویشی افتاد و شد شور بخت سر…

ادامه مطلب

همه نام کینشان بپرخاش مرد

همه نام کینشان بپرخاش مرد دل جنگجوی و بسیج نبرد همی توختند و همی تاختند همی سوختند و همی ساختند

ادامه مطلب

بر آن راهداران جوینده کام

بر آن راهداران جوینده کام یکی مهتری بد دیانوش نام

ادامه مطلب

بیکّی جزیره که نامش بلاش

بیکّی جزیره که نامش بلاش رسیدند شادی ز دل کرده لاش

ادامه مطلب

چو سر کفته شد غنچۀ سرخ گل

چو سر کفته شد غنچۀ سرخ گل جهان جامه پوشید همرنگ مل

ادامه مطلب

زنی مرتن شاه را بد بلا

زنی مرتن شاه را بد بلا زن بد کنش نام او ماشلا

ادامه مطلب

گرانمایه کاری بفرّ و شکوه

گرانمایه کاری بفرّ و شکوه برفت و شدند آن بآیین گروه

ادامه مطلب

همی از پس رنجهای دراز

همی از پس رنجهای دراز به طرطا نیوش اندر آمد فراز

ادامه مطلب

بجوشیدش از دیدگان خون گرم

بجوشیدش از دیدگان خون گرم بدندان همی کند از تنش چرم

ادامه مطلب

پدر داده بودش گه کودکی

پدر داده بودش گه کودکی به آذار طوس آن حکیم ذکی به مرگ خداوندش آذار طوس تبه کرد مر خویشتن بر فسوس

ادامه مطلب

چو شب رفت و بر دشت پستی گرفت

چو شب رفت و بر دشت پستی گرفت هوا چون مغ آتش پرستی گرفت

ادامه مطلب

سخنور چو رای روان آورد

سخنور چو رای روان آورد سخن بر زبان ردان آورد

ادامه مطلب

لب بخت پیروز را خنده ای

لب بخت پیروز را خنده ای مرا نیز مرو ای فرخنده ای

ادامه مطلب

ولیکن روانم ز تو سیر نیست

ولیکن روانم ز تو سیر نیست دلم چون دل تو بکفشیر نیست

ادامه مطلب

بچشم اندرون دیده از رون اوست

بچشم اندرون دیده از رون اوست بجسم اندرون جنبش از خون اوست

ادامه مطلب

پریچهرگان رزم را دلپسند

پریچهرگان رزم را دلپسند بپولاد پوشیده چینی پرند

ادامه مطلب

چو میروک را بال گردد هزار

چو میروک را بال گردد هزار برآرد پر از گردش روزگار بکاوید کالاش را سر بسر که داند که چه یافت زرّو گهر برآرندۀ گرد…

ادامه مطلب