اگر در مشت خاک تو نهادند

اگر در مشت خاک تو نهادند دل صد پارهٔ خونابه باری ز ابر نو بهاران گریه آموز که از اشک تو روید لاله زاری حضرت…

ادامه مطلب

نه هر کس از محبت مایه دار است

نه هر کس از محبت مایه دار است نه با هر کس محبت سازگار است بروید لاله با داغ جگر تاب دل لعل بدخشان بی…

ادامه مطلب

موسیولینن و قیصر ولیم

موسیولینن بسی گذشت که آدم درین سرای کهن مثال دانه ته سنگ آسیا بودست فریب زاری و افسون قیصری خورد است اسیر حلقهٔ دام کلیسیا…

ادامه مطلب

محاورهٔ ما بین خدا و انسان

خدا جهان را ز یک آب و گل آفریدم تو ایران و تاتار و زنگ آفریدی من از خال پولاد ناب آفریدم تو شمشیر و…

ادامه مطلب

کسی کو درد پنهانی ندارد

کسی کو درد پنهانی ندارد تنی دارد ولی جانی ندارد اگر جانی هوس داری طلب کن تب و تابی که پایانی ندارد حضرت علامه محمد…

ادامه مطلب

عشق

فکرم چو به جستجو قدم زد در دیر شد و در حرم زد در دشت طلب بسی دویدم دامن چون گرد باد چیدم پویان بی…

ادامه مطلب

شاهین و ماهی

ماهی بچه ئی شوخ به شاهین بچه ئی گفت این سلسلهٔ موج که بینی همه دریاست دارای نهنگان خروشنده تر از میغ در سینهٔ او…

ادامه مطلب

زندگی و عمل در جواب هاینه موسوم به «سؤالات»

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم موج ز خود رفته ئی تیز خرامید و گفت هستم اگر…

ادامه مطلب

ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت

ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت جهانی از ارم زیبا تری ساخت ولی ساقی به آن آتش که دارد ز خاک من جهان…

ادامه مطلب

دل من بی قرار آرزوئی

دل من بی قرار آرزوئی درون سینهٔ من های و هوئی سخن ای همنشین از من چه خواهی که من با خویش دارم گفتگوئی حضرت…

ادامه مطلب

خرد کرپاس را زرینه سازد

خرد کرپاس را زرینه سازد کمالش سنگ را آئینه سازد نوای شاعر جادو نگاری ز نیش زندگی نوشینه سازد حضرت علامه محمد اقبال رح

ادامه مطلب

حدی

نغمهٔ ساربان حجاز ناقهٔ سیار من آهوی تاتار من درهم و دینار من اندک و بسیار من دولت بیدار من تیزترک گام زن منزل ما…

ادامه مطلب

جهان مشت گل و دل حاصل اوست

جهان مشت گل و دل حاصل اوست همین یک قطرهٔ خون مشکل اوست نگاه ما دو بین افتاد ورنه جهان هر کسی اندر دل اوست…

ادامه مطلب

تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست

تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست با من میا که مسلک شبیرم آرزوست از بهر آشیانه خس اندوزیم نگر باز این نگر که…

ادامه مطلب

تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد بسوز و گداز من

تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد بسوز و گداز من که بیک نگاه محمد عربی گرفت حجاز من چکنم که عقل بهانه جو گرهی به…

ادامه مطلب

بهار تا به گلستان کشید بزم سرود

بهار تا به گلستان کشید بزم سرود نوای بلبل شوریده چشم غنچه گشود گمان مبر که سرشتند در ازل گل ما که ما هنوز خیالیم…

ادامه مطلب

بگو جبریل را از من پیامی

بگو جبریل را از من پیامی مرا آن پیکر نوری ندادند ولی تاب و تب ما خاکیان بین به نوری ذوق مهجوری ندادند حضرت علامه…

ادامه مطلب

اگر خواهی حیات اندر خطر زی

غزالی با غزالی درد دل گفت ازین پس در حرم گیرم کنامی بصحرا صید بندان در کمین اند بکام آهو ان صبحی نه شامی امان…

ادامه مطلب

هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد

هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد سبو از غنچه می ریزد ز گل پیمانه می سازد محبت چون تمام افتد رقابت از میان خیزد به…

ادامه مطلب

نه من انجام و نی آغاز جویم

نه من انجام و نی آغاز جویم همه رازم جهان راز جویم گر از روی حقیقت پرده گیرند همان بوک و مگر را باز جویم…

ادامه مطلب

موج را از سینهٔ دریا گسستن میتوان

موج را از سینهٔ دریا گسستن میتوان بحر بی پایان به جوی خویش بستن میتوان از نوائی میتوان یک شهر دل در خون نشاند یک…

ادامه مطلب

محاوره ما بین حکیم فرانسوی اوگوست کنت و مرد مزدور

حکیم: «بنی آدم اعضای یکدیگرند» همان نخل را شاخ و برگ و بر اند دماغ ار خرد زاست از فطرت است اگر پا زمین ساست…

ادامه مطلب

کرم کتابی

شنیدم شبی در کتب خانهٔ من به پروانه می گفت کرم کتابی به اوراق سینا نشیمن گرفتم بسی دیدم از نسخهٔ فاریابی نفهمیده ام حکمت…

ادامه مطلب

عرب از سر شک خونم همه لاله زار بادا

عرب از سر شک خونم همه لاله زار بادا عجم رمیده بو را نفسم بهار بادا تپش است زندگانی تپش است جاودانی همه ذره های…

ادامه مطلب

شبنم

گفتند فرود آی ز اوج مه و پرویز بر خود زن و با بحر پر آشوب بیامیز با موج در آویز نقش دگر انگیز تابنده…

ادامه مطلب

زندگی

شبی زار نالید ابر بهار که این زندگی گریهٔ پیهم است درخشید برق سبک سیر و گفت خطا کرده ئی خندهٔ یکدم است ندانم به…

ادامه مطلب

ز انجم تا به انجم صد جهان بود

ز انجم تا به انجم صد جهان بود خرد هر جا که پر زد آسمان بود ولیکن چون بخود نگریستم من کران بیکران در من…

ادامه مطلب

دل من ای دل من ایدل من

دل من ای دل من ایدل من یم من کشتی من ساحل من چو شبنم بر سر خاکم چکیدی و یا چون غنچه رستی از…

ادامه مطلب

خطاب به انگلستان

مشرقی باده چشیده است ز مینای فرنگ عجبی نیست اگر توبهٔ دیرینه شکست فکر نوزادهٔ او شیوهٔ تدبیر آموخت جوش زد خون به رگ بندهٔ…

ادامه مطلب

چیستان شمشیر

آن سخت کوش چیست که گیرد ز سنگ آب محتاج خضر مثل سکندر نمی شود مثل نگاه دیدهٔ نمناک پاک رو در جوی آب و…

ادامه مطلب

جهان ما که نابود است بودش

جهان ما که نابود است بودش زیان توام همی زاید بسودش کهن را نو کن و طرح دگر ریز دل ما بر نتابد دیر و…

ادامه مطلب

جلال و هگل

می گشودم شبی به ناخن فکر عقده های حکیم المانی آنکه اندیشه اش برهنه نمود ابدی راز کسوت آنی پیش عرض خیال او گیتی خجل…

ادامه مطلب

پیشکش به حضور اعلیحضرت امیرامان الله خان فرمانروای دولت مستقلهٔ افغانستان خلد الله ملکه و اجلاله

ای امیر کامگار ای شهریار نوجوان و مثل پیران پخته کار چشم تو از پردگیهای محرم است دل میان سینه ات جام جم است عزم…

ادامه مطلب

به یکی از صوفیه نوشته شد

هوس منزل لیلی نه تو داری و نه من جگر گرمی صحرا نه تو داری و نه من من جوان ساقی و تو پیر کهن…

ادامه مطلب

بساطم خالی از مرغ کباب است

بساطم خالی از مرغ کباب است نه در جامم می آئینه تاب است غزال من خورد برگ گیاهی ولی خون دل او مشک ناب است…

ادامه مطلب

این گنبد مینائی این پستی و بالائی

این گنبد مینائی این پستی و بالائی در شد بدل عاشق با این همه پهنائی اسرار ازل جوئی بر خود نظری وا کن یکتائی و…

ادامه مطلب

وفا ناآشنا بیگانه خو بود

وفا ناآشنا بیگانه خو بود نگاهش بیقرار از جستجو بود چو دید او را پرید از سینهٔ من ندانستم که دست آموز او بود حضرت…

ادامه مطلب

نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه می آئی

نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه می آئی ولیکن سوی مشتاقان چه مشتاقانه می آئی قدم بیباکتر نه در حریم جان مشتاقان تو…

ادامه مطلب

من ای دانشوران در پیچ و تابم

من ای دانشوران در پیچ و تابم خرد را فهم این معنی محال است چسان در مشت خاکی تن زند دل که دل دشت غزالان…

ادامه مطلب

مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست

مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست ولی دانم نوای زندگی چیست سرودم آنچنان در شاخساران گل از مرغ چمن پرسد که این کیست؟ حضرت علامه…

ادامه مطلب

کرا جوئی چرا در پیچ و تابی

کرا جوئی چرا در پیچ و تابی که او پیداست تو زیر نقابی تلاش او کنی جز خود نبینی تلاش خود کنی جز او نیابی…

ادامه مطلب

عجم از نغمه های من جوان شد

عجم از نغمه های من جوان شد ز سودایم متاع او گران شد هجومی بود ره گم کره در دشت ز آواز درایم کاروان شد…

ادامه مطلب

سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت

سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت شریک سوز و ساز بحر و بر شو تو این جنگ از کنار عرصه بینی بمیر اندر نبرد…

ادامه مطلب

زندگی – 1

پرسیدم از بلند نگاهی حیات چیست گفتا مئی که تلخ تر او نکوتر است گفتم که کرمک است و ز کل سر برون زند گفتا…

ادامه مطلب

ز پیش من جهان رنگ و بو رفت

ز پیش من جهان رنگ و بو رفت زمین و آسمان و چار سو رفت تو رفتی ای دل از هنگامهٔ او و یا از…

ادامه مطلب

دل بیباک را ضرغام رنگ است

دل بیباک را ضرغام رنگ است دل ترسنده را آهو پلنگ است اگر بیمی نداری بحر صحراست اگر ترسی بهر موجش نهنگ است حضرت علامه…

ادامه مطلب

خرد گفت او بچشم اندر نگنجد

خرد گفت او بچشم اندر نگنجد نگاه شوق در امید و بیم است نمیگردد کهن افسانهٔ طور که در هر دل تمنای کلیم است حضرت…

ادامه مطلب

چو نرگس این چمن نادیده مگذر

چو نرگس این چمن نادیده مگذر چو بو در غنچهٔ پیچیده مگذر ترا حق دیدهٔ روشنتری داد خرد بیدار و دل خوابیده مگذر حضرت علامه…

ادامه مطلب

جهان یارب چه خوش هنگامه دارد

جهان یارب چه خوش هنگامه دارد همه را مست یک پیمانه کردی نگه را با نگه آمیز دادی دل از دل جان ز جان بیگانه…

ادامه مطلب

تو گوئی طایر ما زیر دام است

تو گوئی طایر ما زیر دام است پریدن بر پر و بالش حرام است ز تن بر جسته تر شد معنی جان فسان خنجر ما…

ادامه مطلب