منصور عسجدی مروزی
گفتم میان گشائی، گفتا که هیچ نایم
گفتم میان گشائی، گفتا که هیچ نایم زد دست بر کمربند، بگسست او پرنداخ
از شرب مدام و لاف مشرب توبه
از شرب مدام و لاف مشرب توبه وز عشق بتان سیم غبغب توبه دل در هوس شراب و بر لب توبه زین توبهٔ نادرست یارب…
بدان رسید که بر ما بزنده بودن ما
بدان رسید که بر ما بزنده بودن ما خدای وار همی منتی نهد هر خس
دانی که چون رسد بجهان نور آفتاب
دانی که چون رسد بجهان نور آفتاب انعام عام او بجهان همچنان رسد کان خاک بر سرآرد و بحر آب در دهن صیت سخای او…
قوی قلعه او که خاکش به پاکی
قوی قلعه او که خاکش به پاکی چو قلعی ولیکن از او عاجز آذر پر از زرکانی و تیغ یمانی پر از شیر جنگی و…
من پیرم و فالج شده ام اینک بنگر
من پیرم و فالج شده ام اینک بنگر تا نولم گژ بینی و کفته شده دندان
یکی اژدهای دمنده چو بادی
یکی اژدهای دمنده چو بادی یکی در نخیزی خزنده چو ماری اگر ماری و گژدمی بود طبعش بصراش چون مار کردند ماری
برخیز و برافروز هلا قبله زردشت
برخیز و برافروز هلا قبله زردشت بنشین و برافکن شکم قاقم بر پشت بس کس گرویدند بزردشت، کنون باز ناکام کند روی سوی قبله زردشت…
جلب کشی و همه خان و مانت پر جلب است
جلب کشی و همه خان و مانت پر جلب است بدی جلب کش و کرده بکودکی جلبی
صبح است و صبا مشکفشان میگذرد
صبح است و صبا مشکفشان میگذرد دریاب که از کوی فلان میگذرد برخیز چه خسبی که جهان میگذرد بویی بستان که کاروان میگذرد
گفتم همی چه گوئی ای هیز گلخنی
گفتم همی چه گوئی ای هیز گلخنی گفتا که چه شنیدی ای پیر مسجدی گفتم یکی که مسجدیم چون نه غرمنم گفتا تو نیز هم…
اخگر هم آتشست ولیکن نه چون چراغ
اخگر هم آتشست ولیکن نه چون چراغ سوزن هم آهنست ولیکن نه چون تبر کلکش چو مرغکیست دو دیده پر آب مشک وز بهر خیر…
جوان شد حکیم ما، جوانمرد و دل فراخ
جوان شد حکیم ما، جوانمرد و دل فراخ یکی پیرزن خرید، بیکمشت سیم ماخ
در دور تو عقل کل کنشتی گردد
در دور تو عقل کل کنشتی گردد حسن ابدی شهره بزشتی گردد خاکستر کشتگانت در دوزخ عشق پیرایه حوران بهشتی گردد
کردم تهی دو دیده بر او من چنانک رسم
کردم تهی دو دیده بر او من چنانک رسم تا شد ز اشکم آن ز می خشک چون لژن من کرده پیش جوزا، وز پس…
اگر چه دیده افعی بخاصیت بجهد
اگر چه دیده افعی بخاصیت بجهد بدانگهی که زمرد بدو بری بفراز من این ندیدم، دیدم که خواجه دست بداشت برابر دل من بترکید چشم…
بر گل رقمی ز مشک ناگاه زدند
بر گل رقمی ز مشک ناگاه زدند بر تنگ شکر مورچگان راه زدند آئینه روی دوست زنگار گرفت از بسکه بر او سوختگان آه زدند
چو آمد گه زادن زن فراز
چو آمد گه زادن زن فراز بکشکینه گرمش آمد نیاز من و زن در آن خانه تنها و بس مرا گفت کی شوی، فریادرس اگر…
دل دوش هزار چاره سازی میکرد
دل دوش هزار چاره سازی میکرد با وعده دوست عشقبازی میکرد تا بر کف پای تو تواند مالید دل را همه شب دیده نمازی میکرد
فغان ز دست ستمهای گنبد دوار
فغان ز دست ستمهای گنبد دوار فغان ز سفلی و علوی و ثابت و سیار چه اعتبار بر این اختران نامعلوم چه اعتماد بر این…
نه هم قیمت لعل باشد بلور
نه هم قیمت لعل باشد بلور نه همرنگ گلنار باشد پژند بپیچد دلم چون ز پیچه بتم گشاید بر غم دلم پیچه بند
بر من آمد و آورد و بر فروخته شمع
بر من آمد و آورد و بر فروخته شمع چو طبع مرد نشاطی چو جان مرد لبیب نبود زهره به لطف هوا به شکل شهاب…
چه دیلمان زره پوش و شاه ترکانش
چه دیلمان زره پوش و شاه ترکانش بتیر و زوبین بر پیل ساخته چنگال درست گوئی شیران آهنین چرمند همی جهانند از پنجه آهنین چنگال
دوستانم همه ماننده وسنی شده اند
دوستانم همه ماننده وسنی شده اند همه ز آنست که با من نه درم ماند و نه زر
عسکری شکر بود تو گو بیا می شکرم
عسکری شکر بود تو گو بیا می شکرم ای نموده ترش روی ار جا بد این شوخی ترا از که آمختی نهادن شعرهائی شوخ چم…
مها از روی خوبی شب برافکن
مها از روی خوبی شب برافکن فغان و ناله در هر کشور افکن کمند زلف دست افزار بگشای سر گردنکشان در پا درافکن هلاک جان…
الا تا زمی از کوه پدید است و ره از سد
الا تا زمی از کوه پدید است و ره از سد به کوه اندر زر است و به ره بر شخ و راود
بستی قصب اندر سر، ای دوست بمشتی زر
بستی قصب اندر سر، ای دوست بمشتی زر سه بوسه بده ما را، ای دوست بدستاران
چه سود کند، که آتش عشقش
چه سود کند، که آتش عشقش دود از دل و جان من برانگیزد پیش همه مردمان و او عاشق جوبنده بخاک بر به بجخیزد
ز بس خونها که می ریزی به غمزه
ز بس خونها که می ریزی به غمزه شمار کشتگان ناید به یادت گر از خون ریختن شرمت نیاید ز رنج غمزه باری شرم بادت
کسی که او کند از کان که به میتین سیم
کسی که او کند از کان که به میتین سیم مکن بر او بر بخشایش و مباش رحیم
نبود با او هرگز مرا، مراد دو چیز
نبود با او هرگز مرا، مراد دو چیز یکی ز عمر نشاط و یکی ز شادی نیز
آن زبرجد رنگ مشکین بوی و طعمش طعم شهد
آن زبرجد رنگ مشکین بوی و طعمش طعم شهد رنگ دیبا دارد و بوی قماری عود خام چون تو ببریدی شود هر یک از آن…
بفروز و بسوز پیش خویش امشب
بفروز و بسوز پیش خویش امشب چندان که توان ز عود و از چندن ز آن آتش کز بلندی بالا مر ابر بلند را کند…
چرا نه مردم عاقل چنان بود که بعمر
چرا نه مردم عاقل چنان بود که بعمر چو درد سر کندش مردمان دژم گردند چنان چه باید بودن که گر سرش ببری بسر بریدن…
ز آن در مثل گذشت که شطرنجیان زنند
ز آن در مثل گذشت که شطرنجیان زنند شاهان بیهده چو کلیدان بی کده
کلکش چو مرغکی است دو دیده پر آب مشک
کلکش چو مرغکی است دو دیده پر آب مشک وز بهر خیر و شر دو زبان است و تن یکی ای طبع کارساز چه کردم…
آن جسم پیاله بین بجان آبستن
آن جسم پیاله بین بجان آبستن همچون سمنی بارغوان آبستن نی نی غلطم پیاله از غایت لطف آبیست به آتش روان آبستن
چو کودک سر فرود آرد به حجره بر سر حمدان
چو کودک سر فرود آرد به حجره بر سر حمدان چنان گردد که پندارم سمار و غست یا جله درآویزم حمایلوار یکسر خویشتن را زو…
آن جسم پیاله بین بجان آبستن
آن جسم پیاله بین بجان آبستن همچون سنی به ارغوان آبستن نی نی غلطم پیاله از غایت لطف آبیست به آتش روان آبستن منصور عسجدی…
کهی بلند و بر او قلعه ای نهاده بلند
کهی بلند و بر او قلعه ای نهاده بلند بلندهای جهان زیر و، او ز جمله زبر باستواری زر بخیل در دل خاک بپایداری نام…