غزلیات کمال خجندی
نمی خواهم که کسی با آن شکر لب هم نفس باشد
نمی خواهم که کسی با آن شکر لب هم نفس باشد ولی هر جا که شیرین ست غوغای مگس باشد طبیب احوال من پرسید گفتم…
ناز گلبرگ رخت سنبل تر میریزد
ناز گلبرگ رخت سنبل تر میریزد لالهٔ سوختهدل خون جگر میریزد هرشب از شرم گلستان جمالت صنما آب از چهره خورشید و قمر میریزد زلف…
من گریان چه کنم زآن مژه و غمزه حذر
من گریان چه کنم زآن مژه و غمزه حذر چه یکی نیزه چه صد چون بگذشت آب از سر گر از آن کیش به باران…
من برین در بندهام تا زنده ام
من برین در بندهام تا زنده ام تا چنینم بنده پایبندام گفته ریزم همین دم خون نو بی همین ار زنده ام ارزنده ام مردم…
مطلع انوار حسن است آن رخ چون آفتاب
مطلع انوار حسن است آن رخ چون آفتاب مطلعی گفتم بدین خوبی که می گوید جواب باتو چون زلفت چه خوش باشد شب آوردن به…
مرا دلیست که جز با غم تو سر خوش نیست
مرا دلیست که جز با غم تو سر خوش نیست ترا سری که سر این دل جفاکش نیست ز طره های تو تنها به من…
مرا از چشم تو نازی نیاز است
مرا از چشم تو نازی نیاز است به نازی کش مرا چندین چه ناز است دلم بنواز یعنی سوز و بگداز که دل مسکین غمت…
ما را بچه جرم از نظر انداخته باز
ما را بچه جرم از نظر انداخته باز ما سوخته و تو بخان ساخته باز صد شب بمن آورده بروز وز تکبر روز دگرم دیدم…
ما بکوی یار خود بخود سفر خواهیم کرد
ما بکوی یار خود بخود سفر خواهیم کرد سر بر رخ او هم به چشم او نظر خواهیم کرد هر کسی از سرزمینی سر بر…
لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش
لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش بتپرستی را اگر ایمان نباشد گو مباش دیگری گر بر سر جان میکشد خود را رواست من به…
گفتمش ماه پر است آن چهره گفتا پر مگو
گفتمش ماه پر است آن چهره گفتا پر مگو کز زمین تا آسمان فرق است از ما تا بدو گفتم آن موی میان هیچ است…
گر مرا سر رود اندر غم جانان غم نیست
گر مرا سر رود اندر غم جانان غم نیست عاشق شیفته دل را خبر از عالم نیست عهد بستی که دگر از تو نه بردارم…
گر سر طلبی بر درت آریم به دیده
گر سر طلبی بر درت آریم به دیده چون اشک همه جانب کوی تو دیده بگشای به ابروی سیه چشم که بینی از بارب ما…
گر تو از پرده به ما رخ بنمانی چه شود
گر تو از پرده به ما رخ بنمانی چه شود ور دری بر من درویش گشانی چه شود بفراموشی ار ای شمع دل افروز شبی…
گر باد سوی خاک من آرد ز تو بویی
گر باد سوی خاک من آرد ز تو بویی چون زلف توام جان دمد از هر سو مویی شیرین زمانی نوه من دلشده فرهاد در…
کدام سر که ندارد دماغ سودایی
کدام سر که ندارد دماغ سودایی کدام دل که بود خالی از تمنایی کجاست پای روانی کدام دست و دل است نیست بسته به زنجیر…
غمت ریخت خونم شهادت همین است
غمت ریخت خونم شهادت همین است شهادت چه باشد سعادت همین است نه امروز رسم جفا کرد؛ تو ترا سالها شد که عادت همین است…
عهد تو سست و وعده ها خام است
عهد تو سست و وعده ها خام است چشم شوخت میانه بادام است غمزهات زخمه زلف و خالت عود خون عاشق می و لبت جام…
عاشقی چیست مقیم در جانان بودن
عاشقی چیست مقیم در جانان بودن روی بر خاک در دوست به عزت سودن ترک جان گفتن و از تیغ نچیدن روی سر قلم کردن…
طبیب عشق به خون گو بساز شربت عاشق
طبیب عشق به خون گو بساز شربت عاشق که نیست در خور بیمار جز غذای موافق از آن متاع که عاشق بیار خویش فرستد مراست…
شوخی که کشد عاشق نزدیک من آریدش
شوخی که کشد عاشق نزدیک من آریدش گر خون من از شوخی ریزد بگذاریدش من که آن روز کز خشم به کف تیغی گونی بر…
شاه مرغانم سوی تخت سلیمان می پرم
شاه مرغانم سوی تخت سلیمان می پرم صید من عشق است و دل پیر و عنایت رهبرم صورت ما نا بدلی ژنده پوشان شد بدل…
سرو قدت روان لبت جان است
سرو قدت روان لبت جان است جان من این روان من آن است حلقه حلقه اگر نه مست نواند در گوش تو از چه غلطان…
سحر خروش کنان بر درت گذر کردیم
سحر خروش کنان بر درت گذر کردیم ز حال خود سگ کوی ترا خبر کردیم میان ما و سگانت خصومتی گر بود بر آستان نو…
ز دیده در دل دیوانه رفتی
ز دیده در دل دیوانه رفتی ز منظرها به خلوت خانه رفتی دلت می خواست چون گنجی روان گشت روان گشتی سوی ویرانه رفتی صبا…
روز عید است و من امروز بر آن در میرم
روز عید است و من امروز بر آن در میرم که دهم حاصل سیروزه و ساغر گیرم دو سه ماه است که دورم ز رخ…
را گشودند بار بر ببندید
را گشودند بار بر ببندید خویشتن زیر بار مپسندید این جهان درد خورد دندانیست وارهیدید از او چو بر کندید برگ ریزان عمر شد نزدیک…
دوش چشمم ز فراق تو به خون تر میشد
دوش چشمم ز فراق تو به خون تر میشد آه من بی مه رویت به فلک بر میشد اشک میآمد و میشست ز پیش نظرم…
دلم به زخم زبانها نگردد آزرده
دلم به زخم زبانها نگردد آزرده که عاشق تو بود گنده تیر خورده چه خوش بود صنمی چون تو در بر آوردن به خلوتی که…
دل من صحبت دلدار دگر می طلبد
دل من صحبت دلدار دگر می طلبد خاطرم بار دگر بار دگر می طلبد بار بد مهر غم عاشق مسکین چو نخورد لاجرم مونس و…
دل کجا شد خبرش غمزهٔ او میداند
دل کجا شد خبرش غمزهٔ او میداند مست هرجا که کبابست بو میداند هر پریشانی و آشوب که جان را ز قاست دل دیوانه از…
دل رفت و نماند عقل و تدبیر
دل رفت و نماند عقل و تدبیر دلبر به جفا نکرده تقصیر آرید بمن نسیم آن زلف دارید مرا نگه به زنجیر باد است بگوش…
دست ندارم از تو من گر چه ز پایم افکنی
دست ندارم از تو من گر چه ز پایم افکنی تیزترم به دوستی گر همه تیغ میزنی نیست ز هم مفارقت سایه و آفتاب را…
در علم محققان جدل نیست
در علم محققان جدل نیست از علم مراد جز عمل نیست کفش خضر و عصای موسی شایسته پای و دست شل نیست اگر فکر کی…
داریم ساقیا هوس عشرت و نشاط
داریم ساقیا هوس عشرت و نشاط جویای راه میکده ایم اهدنا الصراط میخانه بساز و بکن وقف عاشقان خیری که بی ریاست به از صد…
خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختن
خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختن بر خاک کویش خون و اشک از چشم گریان ریختن هر گرد دردی کز ره سوداش…
خاک درت به چشم من از صد چمن به است
خاک درت به چشم من از صد چمن به است باغی خوش است عارضت اما ذقن به است کوی نو خواهد این دل آواره نی…
چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن
چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن گر اختیار کنی خاک پاش بوسیدن دلا چو در حرم عشق میروی خود را چو شمع جمع…
چه خوش بود آن شبی کز در در آمد یار مهرویم
چه خوش بود آن شبی کز در در آمد یار مهرویم رخش بوسیدم و لب هم، دگرها را نمی گویم مه خرگه نشین آن شب…
چشم ز خیال تو پر از نور تجلیست
چشم ز خیال تو پر از نور تجلیست چشمی که چنین است به دیدار تو اولیست صورنگر از آن صورت و معنی چو خبر داشت…
چاره کس نکند غمزه خونخواره تو
چاره کس نکند غمزه خونخواره تو خون نگرید چه کند عاشق بیچاره تو کرد با خاک سر و جان عزیزان هموار داغ پیوسته و درد…
تشنه وصل ترا بیتو اگر خواب آمد
تشنه وصل ترا بیتو اگر خواب آمد هیچ شک نیست که در دیده او آب آبد هرکس آن بخت ندارد که سوی آب حیات برود…
تا کی ای مونس دلم بیموجبی غمگین کنی
تا کی ای مونس دلم بیموجبی غمگین کنی گریههای تلخ من بینی و لب شیرین کنی چون هلاک جان خود خواهم به زاری و دعا…
پری را دلبری چندین نباشد
پری را دلبری چندین نباشد ملک را بدخویی آیین نباشد در ایشان حسن اگر باشد وفا نیز ترا آن باشد اما این نباشد مبادم بی…
بیا ساقی که بیخ غم به دور گل براندازیم
بیا ساقی که بیخ غم به دور گل براندازیم می گلگون طلب داریم و گل در ساغر اندازیم سر رقص و سراندازی سرو و لاله…
به مجلسی که از روی نو پرده بر گیرند
به مجلسی که از روی نو پرده بر گیرند چراغ و شمع بر افروختن ز سر گیرند چو در محاوره آنی به منطق شیرین لب…
به حسن خلق بستان دل ز عشاق
به حسن خلق بستان دل ز عشاق که وجه احسن آمد حسن اخلاق گل از روی تو گوئی نسخه گیرست که جمعش آمد از هر…
بر من بیدل اگر جور و ستم فرمودی
بر من بیدل اگر جور و ستم فرمودی لطف بسیار نمودی و کرم فرمودی تا به صاحب نظری از همه باشم افزون سرمه چشم من…
بحمدالله که دیگر بر روی دوستان دیدم
بحمدالله که دیگر بر روی دوستان دیدم چو بلبل میکنم مسنی که باغ و بوستان دیدم من آن مرغ خوش الحانم که بیرون از قفس…
باز به ناز کش مرا چیست که ناز میکنی
باز به ناز کش مرا چیست که ناز میکنی ناز نمیکنم دگر گونی و باز میکنی من چو شهید عشقم و بر در تو بهشتیم…