دریای سرشک دیدهٔ پر نم ماست

دریای سرشک دیدهٔ پر نم ماست وان بار که کوه برنتابد غم ماست در حسرت همدمی بشد عمر عزیز ما در غم همدمیم و غم…

ادامه مطلب

در دل نگذارمت که افگار شوی

در دل نگذارمت که افگار شوی در دیده ندارمت که بس خوار شوی در جان کنمت جای نه در دیده و دل تا با نفس…

ادامه مطلب

چون با دل تو نیست … در یک پوست

چون با دل تو نیست … در یک پوست در چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست بس بس که شکایت تو ناکرده بهست رو…

ادامه مطلب

تا کی به هوای دل چنین خوار شوی

تا کی به هوای دل چنین خوار شوی در دست ستمگری گرفتار شوی آنگه دانی که دل چه کردست به تو کز غفلت خواب عشق…

ادامه مطلب

با هر که دلم ز عشق تو راز کند

با هر که دلم ز عشق تو راز کند اول سخن از هجر تو آغاز کند از ناز دو چشم خود چنان باز کنی کانده…

ادامه مطلب

ای زلف تو حلقه حلقه و چین بر چین

ای زلف تو حلقه حلقه و چین بر چین طغرای خط تو برزده چین بر چین حور از بر تو گریخت پرچین بر چین زیور…

ادامه مطلب

آن کاتش مهر در دل ما افکند

آن کاتش مهر در دل ما افکند در آب نظر بر رخ زیبا افکند بند سر زلف خویش آشفته بدید پنداشت که کار ماست در…

ادامه مطلب

ابریست که قطره نم فشاند غم تو

ابریست که قطره نم فشاند غم تو در بوالعجبی هم به تو ماند غم تو هر چند بر آتشم نشاند غم تو غمناک شوم گرم…

ادامه مطلب

هر کارد که از کشتهٔ خود برگیرد

هر کارد که از کشتهٔ خود برگیرد و اندر لب و دندان چو شکر گیرد گر باز نهد بر گلوی کشتهٔ خود از ذوق لبش…

ادامه مطلب

گیسو به سر زلف تو در خواهم بست

گیسو به سر زلف تو در خواهم بست تا بنشینی چو دوش نگریزی مست پیش از مستی هر آنچم اندر دل هست میگویم تا باز…

ادامه مطلب

قلّاش و قلندری و عاشق بودن

قلّاش و قلندری و عاشق بودن در مجمع رندان موافق بودن انگشت‌نمای خلق و خالق بودن به زانکه به خرقهٔ منافق بودن مهستی گنجوی

ادامه مطلب

سودازدهٔ جمال تو باز آمد

سودازدهٔ جمال تو باز آمد تشنه شدهٔ وصال تو باز آمد نو کن قفس و دانهٔ لطفی تو بپاش کان مرغ شکسته بال تو باز…

ادامه مطلب

دل در ازل آمد آشیان غم تو

دل در ازل آمد آشیان غم تو جان تا به ابد بود مکان غم تو من جان و دل خویش از آن دارم دوست کین…

ادامه مطلب

در خانهٔ تو آن چه مرا شاید نیست

در خانهٔ تو آن چه مرا شاید نیست بندی ز دل رمیده بگشاید نیست گویی همه چیز دارم از مال و منال آری همه هست…

ادامه مطلب

چون اسب به میدان طرب می‌تازی

چون اسب به میدان طرب می‌تازی از طبع لطیف سحرها می‌سازی فرزین و شه و پیاده فیل و رخ و اسب خوب و سره و…

ادامه مطلب

تا کی ز غم تو رخ به خون شوید دل

تا کی ز غم تو رخ به خون شوید دل و آزرم وصال تو به جان جوید دل رحم آر کز آسمان نمی‌بارد جان بخشای…

ادامه مطلب

با من لب تو چو زلف تو بسته چراست؟

با من لب تو چو زلف تو بسته چراست؟ چشم خوش تو خصم من خسته چراست؟ ابروی کمان مثالت اندر حق من گر نیست جفای…

ادامه مطلب

ای روی تو از تازه گل بربر به

ای روی تو از تازه گل بربر به وز چین و خطا و خلـَّخ و بربر به صد بندهٔ بربری تو را بنده شود بر…

ادامه مطلب

آن دیده که دیدن تو بودی کارش

آن دیده که دیدن تو بودی کارش از گریه تباه می‌شود مگذارش وان دل که بتو بود همه بازارش در حلقهٔ زلف توست نیکو دارش…

ادامه مطلب

ابریست که خون دیده بارد غم تو

ابریست که خون دیده بارد غم تو زهریست که تریاک ندارد غم تو در هر نفسی هزار محنت زده را بی دل کند و ز…

ادامه مطلب

مه بر رخ تو گزیدنم دل ندهد

مه بر رخ تو گزیدنم دل ندهد وز تو صنما بریدنم دل ندهد تا از لب نوش تو چشیدم شکری از هیچ شکر چشیدنم دل…

ادامه مطلب

لاله چو پریر آتش شور انگیخت

لاله چو پریر آتش شور انگیخت دی نرگس آب شرم از دیده بریخت امروز بنفشه عطر با خاک آمیخت فردا سحری باد سمن خواهد بیخت…

ادامه مطلب

قصاب منی و در غمت می‌جوشم

قصاب منی و در غمت می‌جوشم تا کارد به استخوان رسد می‌کوشم رسمی‌ست تو را که چون کشی بفروشی از بهر خدا اگر کشی مفروشم…

ادامه مطلب

سهمی که مرا دلبر خباز دهد

سهمی که مرا دلبر خباز دهد نه از سر کیمخ کز سر ناز دهد در چنگ غمش بمانده‌ام همچو خمیر ترسم که بدست آتشم باز…

ادامه مطلب

دل کو که به نامه شرح غم آغازم

دل کو که به نامه شرح غم آغازم یا جان که ز درد با سخن پردازم از بی‌دلی و بی‌خبری کاغذ و کلک می‌گیرم و…

ادامه مطلب

در دام غم تو بسته‌ای هست چو من

در دام غم تو بسته‌ای هست چو من وز جور تو دل شکسته‌ای هست چو من بر خاستگان عشق تو بسیارند در عهد وفا نشسته‌ای…

ادامه مطلب

چندان که نخواهی غم و رنجوری هست

چندان که نخواهی غم و رنجوری هست در دوستیت آفت مهجوری هست هنگام وداع‌ست چه می‌فرمائی یک ساعته دیدار تو دستوری هست مهستی گنجوی

ادامه مطلب

تا ظن نبری کز پی جان می‌گریم

تا ظن نبری کز پی جان می‌گریم زین سان که پیداو نهان می‌گریم از آب لطیف‌تر نمودی خود را در چشم من آمدی از آن…

ادامه مطلب

با لاله رخان باغ سرو از سر ناز

با لاله رخان باغ سرو از سر ناز می‌کرد ز شرح قد خود قصه دراز از باد صبا چو وصف قدت بشنید ز آوازهٔ قامت…

ادامه مطلب

ای رشته چو قصد لعل کانی کردی

ای رشته چو قصد لعل کانی کردی با مرکب بار هم‌عنانی کردی در سوزن او عمر تو کوتاه چراست نه غسل به آب زندگانی کردی؟…

ادامه مطلب

آن بت که رخش رشک گل و یاسمن است

آن بت که رخش رشک گل و یاسمن است وز غمزهٔ شوخ فتنهٔ مرد و زن است دیدم به رهش ز لطف چون آب روان…

ادامه مطلب

آب ارچه نمی‌رود به جویم با تو

آب ارچه نمی‌رود به جویم با تو جز در ره مردمی نپویم با تو گفتی که چه کرده‌ام نگوئی با من آن چیست نکرده‌ای چه…

ادامه مطلب

مؤذن پسری تازه‌تر از لالهٔ مرو

مؤذن پسری تازه‌تر از لالهٔ مرو رنگ رخش آب برده از خون تذرو آوازهٔ قامت خوشش چون برخاست در حال بباغ در نماز آمد سرو…

ادامه مطلب

گفتی که بدین رخان زیبا که مراست

گفتی که بدین رخان زیبا که مراست چون خلد، وثاق تو بخواهم آراست امروز در این زمانه آن زهره که راست؟ تا گوید کان خلاف…

ادامه مطلب

عشق است که شیر نر زبون آید از او

عشق است که شیر نر زبون آید از او بحری است که طرفه‌ها برون آید از او گه دوستیی کند که روح افزاید گه دشمنیی…

ادامه مطلب

زین سان که فتاد هجر در راه ای دل

زین سان که فتاد هجر در راه ای دل ترسم نبری جان ز غمش آه ای دل باری چو نه‌ای غائب از آن ماه ای…

ادامه مطلب

دل جای غم توست چنان تنگ که هست

دل جای غم توست چنان تنگ که هست گل چاکر روی تو به هر رنگ که هست از آب دو چشم من بگردد هر شب…

ادامه مطلب

در دهر مرا جز تو دل‌افروز مباد

در دهر مرا جز تو دل‌افروز مباد بر لعل لبت زمانه فیروز مباد و آن شب که مرا تو در کناری یا رب تا صبح…

ادامه مطلب

چندان بکنم تو را من ای طرفه پسر

چندان بکنم تو را من ای طرفه پسر خدمت که مگر رحم کنی بر چاکر هرگز نکنم برون من ای جان جهان پای از خط…

ادامه مطلب

تا سنبل تو غالیه‌سائی نکند

تا سنبل تو غالیه‌سائی نکند باد سحری نافه‌گشایی نکند گر زاهد صد ساله ببیند دستت بر گردن من که پارسایی نکند مهستی گنجوی

ادامه مطلب

با روی چو نوبهار و با خوی دئی

با روی چو نوبهار و با خوی دئی با ما چو خمار و با دگر کس چو میی بخت بد ما همی کند سست پیی…

ادامه مطلب

ای رنج غم تو برده و خوردهٔ دل

ای رنج غم تو برده و خوردهٔ دل اندیشهٔ تو به ناز پروردهٔ دل یاد لب تو نقش نهان‌خانهٔ جان نور رخ تو شمع سراپردهٔ…

ادامه مطلب

آن روز که مرکب فلک زین کردند

آن روز که مرکب فلک زین کردند آرایش مشتری و پروین کردند این بود نصیب ما زدیوان قضا ما را چه گنه قسمت ما این…

ادامه مطلب

می خورد به پاییز درخت از ژاله

می خورد به پاییز درخت از ژاله شد مست و شکوفه می‌کند یک ساله از بهر شکوفه کردنش بین که چمن بنهاد هزار طشت لعل…

ادامه مطلب

گل ساخت ز شکل غنچه پیکانی چند

گل ساخت ز شکل غنچه پیکانی چند تا حمله برد به حسن بر تو دلبند خورشید رخت چو تیغ بنمود از دور پیکان سپری کرد…

ادامه مطلب

صحّاف پسر که شهرهٔ آفاق است

صحّاف پسر که شهرهٔ آفاق است چون ابروی خویشتن به عالم طاق است با سوزن مژگان بکند شیرازه هر سینه که از دل غمش اوراق…

ادامه مطلب

زیبا بت کفشگر چو کفش آراید

زیبا بت کفشگر چو کفش آراید هر لحظه لب لعل بر آن می‌ساید کفشی که ز لعل و شکرش آراید تاج سر خورشید فلک را…

ادامه مطلب

در وقت بهار جز لب جوی مجوی

در وقت بهار جز لب جوی مجوی جز وصف رخ یار سمن‌روی مگوی جز بادهٔ گلرنگ به شبگیر مگیر جز زلف بتان عنبرین بوی مبوی…

ادامه مطلب

در بستان دوش از غم و شیون خویش

در بستان دوش از غم و شیون خویش می‌گشتم و می‌گریستم بر تن خویش آمد گل سرخ و چاک زد دامن خویش و آلود به…

ادامه مطلب

چشمم چو به چشم خویش چشم تو بدید

چشمم چو به چشم خویش چشم تو بدید بی چشم تو خواب چشم از چشم رمید ای چشم هم چشم به چشمت روشن چون چشم…

ادامه مطلب