تک بیت ها – صائب تبریزی
تماشای بهشت از خلوتم بیرون نمیآرد
تماشای بهشت از خلوتم بیرون نمیآرد به است از جنت در بسته زندانی که من دارم
جان محال است که در جسم بود فارغبال
جان محال است که در جسم بود فارغبال خواب آشفته بود مردم زندانی را
چاه این بادیه از نقش قدم بیشترست
چاه این بادیه از نقش قدم بیشترست بیچراغ دل آگاه به این راه مرو
چنان در خانهٔ آیینه محو دیدن خویشی
چنان در خانهٔ آیینه محو دیدن خویشی که گر عالم شود زیر و زبر بیرون نمیآیی
چه حاجت است به خال آن بیاض گردن را؟
چه حاجت است به خال آن بیاض گردن را؟ ستاره نقطهٔ سهوست صبح روشن را
چو بید اگر چه درین باغ بی برآمدهام
چو بید اگر چه درین باغ بی برآمدهام به عذر بی ثمری سایه گستر آمدهام
چون حباب از یکدلان باده نابیم ما
چون حباب از یکدلان باده نابیم ما از هواداران پابرجای این آبیم ما
چون طفل نوسوار به میدان اختیار
چون طفل نوسوار به میدان اختیار دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست
چون نظر بر حاصل عمر عزیزان میکنم
چون نظر بر حاصل عمر عزیزان میکنم از دل بیحاصلم صد آه میآید برون
حسرت اوقات غفلت چون ز دل بیرون رود؟
حسرت اوقات غفلت چون ز دل بیرون رود؟ داغ فرزندست فوت وقت، از دل چون رود؟
خانه بر دوشان مشرب از غریبی فارغند
خانه بر دوشان مشرب از غریبی فارغند چون کمان در خانهٔ خویشند هر جا میروند
خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیم
خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیم پشت دستی به گل چیده و ناچیده زدیم
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن به روی سبزه و گل همچو آب غلتیدن
خیرگی دارد ترا محروم، ورنه گلرخان
خیرگی دارد ترا محروم، ورنه گلرخان همچو شبنم از هوا گیرند چشم پاک را
دخل جهان سفله نگردد به خرج کم
دخل جهان سفله نگردد به خرج کم چندان که میبرند به خاک، آرزو به جاست
در دشت با سرابم، در بحر یار آبم
در دشت با سرابم، در بحر یار آبم چون موج در عذابم، از خوش عنانی خویش
در طلب، ما بی زبانان امت پروانهایم
در طلب، ما بی زبانان امت پروانهایم سوختن از عرض مطلب پیش ما آسانترست
در گوشه فقس مگر از دل برآورم
در گوشه فقس مگر از دل برآورم این خارهاکه در دلم از آشیانه است
درین دو هفته که ابر بهار در گذرست
درین دو هفته که ابر بهار در گذرست تو نیز دامن امید چون صدف واکن
دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم
دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا ماندهایم
دل خراب مرا جور آسمان کم بود
دل خراب مرا جور آسمان کم بود که چشم شوخ تو ظالم هم آسمان گون شد!
دل میشود سیاه ز فانوس بی چراغ
دل میشود سیاه ز فانوس بی چراغ در روز ابر، بادهٔ چون آفتابگیر
یوسف مصر وجودیم از عزیزیها، ولیک
یوسف مصر وجودیم از عزیزیها، ولیک هر که با ما خواجگی از سر گذارد، بندهایم
دهن خویش به دشنام میالا زنهار
دهن خویش به دشنام میالا زنهار کاین زر قلب به هر کس که دهی باز دهد
دیوانهام که بر سر من جنگ میشود
دیوانهام که بر سر من جنگ میشود جنس کساد کوچه و بازار نیستم
رفتن از عالم پر شور به از آمدن است
رفتن از عالم پر شور به از آمدن است غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست
روزگاری است که با ریگ روان همسفرم
روزگاری است که با ریگ روان همسفرم میروم راه و ز منزل خبری نیست مرا
ز افتادگی به مسند عزت رسیده است
ز افتادگی به مسند عزت رسیده است یوسف کند چگونه فراموش چاه را؟
ز خواب نیستی برجستهام از شورش هستی
ز خواب نیستی برجستهام از شورش هستی ز دست من بغیر از چشم مالیدن نمیآید
ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی
ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
زاهد خشک کجا، گریهٔ مستانه کجا؟
زاهد خشک کجا، گریهٔ مستانه کجا؟ آب در دیدهٔ تصویر نگردد هرگز
زود میپاشد ز هم در پیری اوراق حواس
زود میپاشد ز هم در پیری اوراق حواس آه سردی ریزش برگ خزان را بس بود
سایهٔ بال هما خواب گران میآرد
سایهٔ بال هما خواب گران میآرد در سراپردهٔ دولت دل بیدار مجو
سزای توست چون گل گریهٔ تلخ پشیمانی
سزای توست چون گل گریهٔ تلخ پشیمانی که گفت ای غنچهٔ غافل، دهن پیش صبا بگشا؟
شاید به جوی رفته کند آب بازگشت
شاید به جوی رفته کند آب بازگشت چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را
شوم به خانه مردم، نخوانده چون مهمان؟
شوم به خانه مردم، نخوانده چون مهمان؟ که من به خانه خود چون نخوانده مهمانم
صحبت شبهای میخواران ندارد بازگو
صحبت شبهای میخواران ندارد بازگو چون ز مجلس میروی بیرون، لب پیمانه باش
طریق کفر و دین در شاهراه دل یکی گردد
طریق کفر و دین در شاهراه دل یکی گردد دو راه است این که در نزدیکی منزل یکی گردد
عزیزی خواری و خواری عزیزی بار میآورد
عزیزی خواری و خواری عزیزی بار میآورد در آغوش پدر از چاه و زندان بیش میلرزم
علاج غم به می خوشگوار نتوان کرد
علاج غم به می خوشگوار نتوان کرد به آب، آینه را بی غبار نتوان کرد
غافل است از جنبش بی اختیار نبض خویش
غافل است از جنبش بی اختیار نبض خویش آن که پندارد که در دست اختیاری داشته است
غم ز محنت خانهٔ من شاد میآید برون
غم ز محنت خانهٔ من شاد میآید برون سیل از ویرانهام آباد میآید برون
فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردان
فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردان به جای تربت مجنون مرا زیارت کن!
قبلهٔ من! عکس در شرع حیا نامحرم است
قبلهٔ من! عکس در شرع حیا نامحرم است خلوت آیینه را هم جلوهگاه خود مکن
کجاست عالم تجرید، تا برون آیم
کجاست عالم تجرید، تا برون آیم ازین خرابه که یک بام وصد هوا دارد
کشتی بیناخدا را بادبان لطف خداست
کشتی بیناخدا را بادبان لطف خداست موج از خودرفته را از بحر بی پایان چه باک؟
کهنه دیوار ترا دارد دو عالم در میان
کهنه دیوار ترا دارد دو عالم در میان خواهی افتادن به هر جانب که مایل گشتهای
گر چه چون سرو تماشاگه اهل نظرم
گر چه چون سرو تماشاگه اهل نظرم از جهان جز گره دل ثمری نیست مرا
گردبادی را که میبینی درین دامان دشت
گردبادی را که میبینی درین دامان دشت روح مجنون است میآید به استقبال ما