در ميان همه، بيگانه تماشا مي كرد
دوستت دارم و ميگفت تو چيزي دگري
به درون دل من وسوسه برپا مي كرد
پاي تا سر زتنش نور خدا ميباريد
شورش شعر به آواي سرم جا ميكرد
مثل آبِ كه سر كردك شالي مي رفت
به زمين دلش افتادم و حاشا مي كرد
تا فراسوي غزل، فوكس او من بودم
موج مویم را تشبیه به يلدا مي كرد
دامهاي كه به صيد دل من بافته بود
بي سبب نيست كه دل شورشِ بيجا مي كرد
اين غزل نه، بخدا لخته ي خون جگر است
خاطراتِ كه مرور از منِ شيدا ميكرد
شهلا دانشور