تا نفس هست به روی تو برآید نفسم

تا نفس هست به روی تو برآید نفسم
ور کنم بی تو نظر سوی کسی هیچ کسم
در تمنای تو شد عمر و نمی‌دانم من
کاخرالامر به مقصود رسم یا نرسم
مشکن بال نشاطم تو به پیمان‌شکنی
گر نیم باز هوای تو نه آخر مگسم
کردم اندیشه ز عشقت نبرم جان به کنار
این چه سیلی‌ست که بگرفت چنین پیش و پسم
تا نظر بر گل رخسار تو افتاد مرا
صورت خوب نماید همه چون خار و خسم
عاشق روی توام جمله جهان می‌گویند
نسبتم چون به تو کردند همین مایه بسم
شد جوانی و نشد کم هوس عشق همام
ای عزیزان چه کنم پیر نگردد هوسم
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *