سبز است اين سخن بسر دوستان ما
لبريز شد ز سبزه و گل پهنه اى چمن
از خار و خس پرُ است هنوز آشیان ما
چون شاخ تازه سر نكشيديم از پی اش
چون سبزہ تر نشد بهوايش زبان ما
نرگس کشود دیده به ديدار نو بهار
در جنبشى نشد رگ خواب گران ما
يك نالهء رسا سر از سينه بر نكرد
يك تير هم برون نه جهيد از كمان ما
هر رستنى كه بود سر از خواب بر گرفت
غير از گل امید خزان در خزان ما
مانند لاله مشعل ما شد زبان ما
جز داغ ما نسوخت دلى بر جهان ما
هرگز به دام و دانه اى كس سر فرو نكرد
پا بسته باد مرغ بلند آشیان ما
ما هم صفير و هم سفر يك سفينه ايم
اى مدعى مخند به سود و زيان ما
ضيا قاري زاده