مثلِ برگی به بادِ پاییزی٫ با تنِ بی قرار میرقصد
شهر خاموش زیر پاهایش، غرق در فصل برف و باران است
تن او زخم های دیرین را، به امید بهار میرقصد
گلِ پیراهنِ کمرچینش، عطر پاشد به ذهن خانهٔ شان
خاطرات سیاه شب ها را، گور کرده هزار میرقصد
بر لبانش تبسمِ تلخی، چشم هایش خزیده در سقف و
موج زلفش به روی شانهِ او، مثلِ یک آبشار میرقصد
سرد و غمگین کنار بستر خود، سایهی مرگ را بغل کرده
اشک در چهرهاش چو مروارید، با دلِ داغدار میرقصد
دخترک عقد پیر مردی شد، آه برباد رفت رویایش
آرزو ها و خواب شیرین را، بسته محکم به دار میرقصد
شکیلا نادری