نشد

نشد

با وجود فسق بی حددیده ی بینا نشد
در میان شام شب روشندلی پیدا نشد
باغ وحدت شد خراب و قلعه ی ایمان شکست
از ضعیفی چشمه ی انسانیت دریا نشد
برف نومیدی که بارید روی بام خانه ها
از هجوم یاس بی حد نبض تن بالا نشد
ناجوی عشق و وفا خشکید از بی باوری
بر کبوتر دشت شوره مسکن وماوا نشد
زاغ و کر گس ناله کردند بر سر شاخ درخت
صوت بی آهنگ آن هاچحچه ی مینا نشد
از پیاپی بارش باران به فصل برگ ریز
این زمین پر از گلاب و لالاله ی حمرا نشد
سفله از بالا نشینی در مسیر زنده گی
با تمام گنج و شوکت آدم والا نشد
مرد میدان مروت رادراین دوران حلیم
هر چه پالیدم به شهرو کوچه ی پیدا نشد
سیدحلیم”حلیم”

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *