هو زنیم هو
در چلّه شب به یاد تو من چلّه میکشم
در هر دری که باز بود کلّه میکشم
بر عرش عاشقانهی سرشار از نشاط
از آستان مستی دل پلّه میکشم
با آستان مستی دل آسمان یکیست
این جا مکان و همهمهی لامکان یکیست
در لحظهای که همت آرش کشید مرز
رمز رمیده، رونق تیر و کمان یکیست
رمز رمیده دغدغهی روزگار ماست
در شام تیره، تیرهترین کارزار ماست
چرخشت روزگار زند چرخ و چرخ و چرخ
این چرخش زمانه مدار و مزار ماست
در چرخش زمانه زمینگیرمیشویم
افسوس ناشکفتهایم و پیر میشویم
با کولهبار تجربه انشا کنیم عشق
رنگِ شهود خامهی تدبیر میشویم
ما در زمین سرد خدا درس الفتیم
سرمشق عاشقانهی فصلِ محبتیم
ما همنوای نور زمینیم و آسمان
روشنتربن کتیبهی مکتوم عزتیم
فریاد ما روایت نوریست منبسط
سرشار از شکوه و شعوریست منبسط
بِشکوهترین ترنّم هستی به چشم عشق
رمز وجود و راز ظهوریست منبسط
در چلّه چلّه میکشیم و هو زنیم هو
مستانه با سماع و هیاهو زنیم هو
در هر دقیقهای که شود عشق آفتاب
چون ذره تا فراز فراسو زنیم هو
روشنتر از همیشه تجلاّی وحدتیم
با انبساط مشرب سوسو زنیم هو
گل را کنیم خرمن و با سوز دل گلاب
بویایی خداییم و با بو زنیم هو
در چشم دل تمام طبیعت کلام اوست
با مستی تلاوت خستو زنیم هو
از خویشتن رهیده و سرشار بیخودی
آری کلیم عشقیم و با او زنیم هو
با این نگاه و نکهت سرشار از خدا
در چلّه چلّه میکشیم و هو زنیم هو
در چلّه شب به یاد تو من چلّه میکشم
در هر دری که باز بود کلّه میکشم
بر عرش عاشقانهی سرشار از نشاط
از آستان مستی دل پلّه میکشم
عبدالغفور آرزو
کابل
10/ جدی/ 1399