آیینه نمی گوید شرح گل زیبایت
من دیدم و می دانم رخسار مسیحایت
می گریم و می سوزم شاید که از این آتش
لبخند شعف بینم بر غنچۀ لبهایت
رخسار نمی پوشی از غیر عجب دارم
در پرده نهان داری از من گل پیدایت
بر بام سرم بنشین تکبیر اذان برکش
تا بوسه زنم دستت تا سجده کنم پایت
خاموش نخواهد شد خاکستر من هرگز
امروز نمی میرم در وعدۀ فردایت
احمد پروین