شبم بکشتن خود صد خیال می خیزد
نهال قد بتان جمله فتنه انگیزند
ندانم از چه زمین این نهال می خیزد
بسوز کوکب بخت زبون من ایماه
کزین ستاره مدامم و بال می خیزد
رسید وصل مرا چشم زخم هجر آری
شرار فتنه ز شمع وصال می خیزد
چه گلشنی است جمالت که از عرق دروی
هزار چشمه آب زلال می خیزد
نمیدمید گل و سر و اگر بدانستی
که از قد تو صدش انفعال می خیزد
مگر پیام ترا مرغ جان برد اهلی
که باد صبح بسی خسته حال می خیزد
اهلی شیرازی