از وصف روی و مویت ما را بدار معذور
ما را چه حد که گوئیم وصفی ز روی مویت
کی از سیه شناسد رنگ سفید راکور
گویندحور و کوثر اندربهشت باشد
دارم تو ندارم حاجت به کوثر وحور
ما گرتورا نبینیم نقصان ز دیده ما است
مائیم همچوخفاش تو آفتاب پرنور
گویند اسم اعظم مستور باشد از خلق
ای اسم اعظم از ما خود رامدار مستور
هم دل برفت وهم برد چشم تو ازکفم دل
درحیرتم که دل بودمختار یا که مجبور
غم نیست دارد ار می رنج خماری از پی
هر جا که باشد انگورناچار هست زنبور
من هم دل خرابی دارم ز دست عشقت
ای آنکه هر خرابی بوداز توگشت معمور
اقبالم از بلندی گر شد چوزلف دلبر
نام سیاه راهم گاهی نهندکافور
بلند اقبال