من کیستم که راه دهندم به کوی تو
از هر طرف به سوی تو راه است واین عجب
کز هیچ سوی کس نبرد ره به سوی تو
گر غائبی ز دیده مرا حاضری به دل
ز آنروهمی مراست به دل گفتگوی تو
غفلت نگر که روز وشب اندربر منی
من هر طرف فتاده پی جستجوی تو
هر صبح وشام در نظری زآنکه صبح وشام
نوری بود ز روی تو عکسی ز موی تو
خفاش تاب دیدن خورشید نیستش
نقصان ز ما بود که نبینیم روی تو
چیزی نمانده تا که ز مستی شوم هلاک
ساقی چه باده بود مگر در سبوی تو
عمر ابد ز آب حیات ار گرفت خضر
ما راست نیز عمر ابد ز آب جوی تو
اقبال من بلنداست از آنکه چون قدت
آمد دلم صنوبری از آرزوی تو
بلند اقبال