دل از ازل چو غنچه گریبان دریده بود

دل از ازل چو غنچه گریبان دریده بود

با چاک پیرهن گل صبحم دمیده بود

می آید از طپیدنش آواز پای او

در موج اضطراب دلم آرمیده بود

بر پای نخل قامت وحشت خوبان نثار کرد

گلهای لخت دل که به دامان دیده بود

تا انتهای وادی وحشت رسیده است

چشمت که از سیاهی مژگان رمیده بود

دور از غبار کوی تو جویا ز جوش درد

چون برگ گل به خون دل طپیده بود

جویای تبریزی

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *