خاطرم، گل کشته حالا باغبانی می کنم
باغِ گل – یادِ تو را من پاسبانی می کنم
خامُشی، در رگ رگم جاریست، مثلِ سنگ ها
با منِ خود، مشقِ “شامِ بی زبانی” می کنم
با دلم در انزوا، کاو را ز یادت برده یی
خاطراتت را برایش یاد دِهانی می کنم
با درختانِ انار و سیب و با گیلاس ها
قصهٔ حسرت سرایِ نوجوانی می کنم
بویِ فصلِ پیرهن هایِ شکوفانیت را
مشنوم، در لحظه هایش، کامرانی می کنم
امشب، اینجا در افق هایِ پَریشانِ خیال
گریه بر آن سالهایِ بی فغانی می کنم
دفترِ سودایِ خود را هم تورق می زنم
جایِ پایِ اشک هایت را نشانی می کنم
معنیِ دردِ مرا عمری ندانستی، کنون
با تو من آن درد ها را ترجمانی می کنم
مثلِ خُنیاگر، که با دردش کَشَد آوازِ تار
در هوایِ گیسوانت، سر، اغانی می کنم
ناله ام رنگِ شفق هایِ پَریشانی گرفت
بعد ازین، با غصه هایم، زندگانی می کنم
هر جفا کز دوست دیدم، هرچه بخشد روزِگار
– می کشم، کی پیش، راهِ سرگرانی می کنم
گرچه من، بشکسته از اندوهِ بر دوشِ خود ام
تا رهایی، با خدایِ خود، تبانی می کنم
شهریارا! کِشته ای نقشِ مصفایی، مرا
در قفایت رفته، رفته جانفشانی می کنم
شهریارا! – “شهریاری” کردن آخَر سهل نیست
عذر خواهی با زبانِ ناتوانی می کنم…..٭
محمد اسحق فایز
۷ جوزا ۱۴۰۲
کابل
✬-پیرم و گاهی دلم، یاد جوانی می کند
(زنده یاد شهریار)