رفته ام خوابِ زمستانی که بیدارم کنید
از خودم بیگانه گشتم، تا پدیدارم کنید
باغ بودم مرده ام، در فصلِ شومِ برگریز
تابهاری، تازه از جوشِ سپیدارم کنید
نه، نه تصویرِ نقاشیِ رونق مانده ام
دور از معنایِ من، از رویِ دیوارم کنید
نه، نه من بغضِ زخم آگینِ صد آیینه ام
تا به فریادی میانِ دره دیدارم کنید
یک شب از پهنایِ این تنگِ قفس، صیاد ها!
می پرم از وحشتِ هوهویِ زارِ باد ها!
می روم، در جنگلی، تا باخودم قایم شوم
آشنایِ روزگارِ بیشه یی، دایم شوم
گفته اند آدم گر از دردش به سامان می رسد
دردِ من با درد بخشان، کی به درمان می رسد
اعتبار و مصلحت ها جمله از آنِ شما!
ای رفیقان جمله گی” جانِ من و جانِ شما!”
در دلِ جنگل هوایِ جانِ وحشی می کُنم
وحشتم را کی، کجا، همسایه بخشی می کُنم
تو نخیزی همچو ققنوسی زخاکستر، زخون
من چه سازم با چنین دردی که می گردد فزون؟
“روزگار آیینه (گر) محتاج خاکستر کُند”
بهتر آن باشد که افتم از رواقم سرنگون
از تبِ آزارِ تان بهتر که در قاموسِ خویش
عقلِ گستاخم بیالایم به سودایِ جنون
سنگِ اگر دل داشت، می نالید در تنهایی اش
تا نگردد گوهری نایاب، دردش، در درون
شاهدم باشی ایا شبگردِ رویا هایِ من
کاندرین دل تنگ، کی گنجیده باشد جایِ من
ذوالفقاری را مگر از بیتِ ابرویت کشم
دادِ مخموری از آن چشمانِ جادویت کشم
تابنوشم آبِ نوشینِ زلال از چشمه سار
مرد باشم چند، پیشِ تیغِ تیزِ آبدار
تا بگویی:” مر تو را لبخواره گی نوشت بود
بیتِ حافظ معنیِ چشمِ خطا پوشت بود”
ای مدارایِ صدایِ بیتِ نا هموار، من
بی تو خواری کش شدم در راهِ پر دشوار، من
سایه ام از من گریزانست، این آزار چیست؟
سودِ من از عرضهٔ این سودِ بی بازار چیست؟
روزگارم سایه ای دیوارِ بی ادبار نیست
هان مپندارید دردم، در تنم، تبدار نیست
در شبانِ محنت آبادم چو دارم زندگی
خاطرِ ناشادِ من، خالی ز یادِ یار نیست
زین ره ار در تگنایِ عمر و این غمگین سکوت
گر فتادم کاجِ جان، دل زیر آوارم کنید
تا نفیرم بشنوید
غمناگ و سوزان، زودتر
زود زاجزای دلم، بر خویش دیوارم کنید
نغمهٔ جانسوز خیزد آنگه از اجزایِ من:
_ “میهن از رنجت نمردم گر، بگو صد وایِ من!”
محمد اسحق فایز
۲۹ سنبله ۱۴۰۱
کابل