چون گوزنِ وحشی و پیر،

۱
چون گوزنِ وحشی و پیر،
راه از گله جدا کرده ام
میخواهم کسی مرا به خلوتهایی دور ببرد،
– از دشت هایی که رویاهایم را در آن چریده بودم،
و بر زمینش گام هایم را کِشته بودم،
– جنگل و کوه و دشت،
آرزوهایِ پلنگ به ماه را می مانند
دست نیافتنی،
پاهایم از توش و توان افتیده اند،
بر می گردم به مراتع هموار
و با اسطوره هایِ خامُش دشت، می آمیزم.
۲
من،
چنان خرسی قطبی
بر رویِ یخ هایِ هزار ساله ایستاده ام
فرگشتِ اقلیم، توقف گاهِ زیرِ پایم را آب کرده است،
– شناور شده ام –
به شعورِ یخ ها دلسپرده
تا به سرزمینی دورم ببرد
و این غربتِ بومی،
در فراسو ها پایان یابد
۳
من رویا هایِ رنگینی بودم
که در یک غروبی غمناک
پایان یافتند،
و حالیا می خواهم،
پایانی نستالُژیک داشته باشم
و در فرجام،
آشنایی برگورم خاک نیفشاند.

محمد اسحق فایز

۳۰ ثور ۱۴۰۲
کابل

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *