از بهر آنکه گفته کسی شخصِ شاعرم
ژولیده ام و سکرتِ ارزان به لب کنم
مردم همیشه دیده به اوضاعِ ظاهرم
راهِ رسیدنم به سحرگه، دراز شد
در خاورانِ تیرۀ دیرینِ خاطرم
وقتی به شب درود نگفتم، سپیده رُست
حتی هنوز بر رگِ این جاده عابرم
پشتِ دیارِ غربتِ تو سخت دق شدم
رفته قطار و دیرشده، باز قاصرم
میدانی از دمادمِ آن سرخ رو غروب
وقتی تو رفته ای و به غربت سپرده دل
من در امید گنگ و غریبی هنوز هم
گاهِ غروب بر سرِ میعاد حاضرم
تا دَور دَور کعبۀ دل می کنم طواف
بی دل، خطاب می کندم سخت کافرم
محمد اسحق فایز
10 عقرب 1400
گابل