حسِ مغمومِ بی تویی در من، ناله ای زارِ تختِ

حسِ مغمومِ بی تویی در من، ناله ای زارِ تختِ خواب شده
نقشِ امید در سراسرِ ذهن، در تموزان شده، سراب شده

ای جدا مانده از حواشییِ من، زاغه زیستی مگر که در قلبم
یاد هایت گره گره خورده، در پسِ بغضِ من خراب شده

می روم در درونِ درهٔ شب، می کشم چیغ: -” آسمان آیا
در هوایِ سپیده یی دیگر، خوابِ من خوابِ آفتاب شده؟”

مگو از اشک و چشم هایِ ترم، اشک نیستند، از غمت امشب،
دلِ من ریخته است در چشمم، وینهمه قطره قطره آب شده

مردم دیده خوب می دانند، در توالیِ روزگارِ غریب
مثلِ نیلوفران که در مرداب،
جانِ من گل زده ست و از امید
همرهٔ سرنوشت تاب شده

بویِ جان مشنوی از آن سو ها! آری ، بر رویِ این شرارهٔ عشق
هستیی تکه تکه پارهٔ من، داغ گردیده و کباب شده

آخ! آخ! این سرودِ بی رونق، گرچه شایسته گی نداشت، ولی
با خیالات تو زده پهلو، برگ برگ رویِ هم کتاب شده

قصه ای تلخِ شصت سالهٔ من، بافت یافته ز واژه هایِ زبان
از برایِ کتابِ زندگی ام، جمله گردیده، فصل و باب شده

محمد اسحق فایز

۲۵ حمل ۱۴۰۲
کابل

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *