ای که شال سیه ای را بسر انداخته ای
گرچه پیرم به جوانی کّشی ام از چه، بگو
زلفِ شبرنگ خودت تا کمر انداخته ای؟
حالِ پر غربتِ من در وطنم بس تلخست
گوییا قصهٔ من با دگر انداخته ای
میروم از خودِ خود هر قدمی سرگردان
جانِ آشفتهٔ من در خطر انداخته ای
قدرِ اشک تو مرا تا به خدا معلومست
هر قدم بر رهٔ من چون گهر انداخته ای
تا کجا ها بروم یادِ تو در بغضم، پر
خاطرم را زچه رو در سفر انداخته ای
شامِ من تیره و تاریک تر ازین نشود
پرده هایی که به رویِ قمر انداخته ای
کس چه داند که مرا شامِ سیه می گذرد
زین سرابی که به چشمانِ تر انداخته ای
محمد اسحق فایز
۲۲ جدی ۱۴۰۰
کابل