چیزهایی را که از چشم شما افتاده است
شعر، یادم داده شب تا صبح، عاشق باشم و
صبح تا شب، باز، عاشق (این که خیلی ساده است!)
باز یادم داده مرزی نیست بین شعر و عشق
آخرِ این جاده، تازه اوّلِ این جاده است
شعر، یادم داده مُشتی واژه را سرهم کنم
هر کجا بادام چشم و لعل لب، آماده است
(قافیه کم دارم، امّا فنّ بی نقص عروض
مثل این مصرع، دوبارش را اجازه داده است!)
من همینم آدمی که سال های سال پیش
مادرش او را برای شعر گفتن، زاده است.
مهدی فرجی