شمع نیستم

شمع نیستم
که به یک فوت تو
کلاه از سرم بیفتد
رسم دهان دوختن نیز تازگی‌ها
با رواج شکنجه‌ی روح
یکسره منسوخ شده است

اصلاً لازم نیست از این پس
حرفی بزنم
دهانم را باز نکرده دنباله‌ی حرفم را
پرندگان می‌گیرند و صدا در صدا
گوش فلک را هم کر می‌کنند
چه برسد به گوش‌های تارتنیده‌ی تو

تو دیر جُنبیدی زرنگ
پیش از آن که سنگ را
به جانب دریا می‌گرفتی
حالا جلوی این موج‌ها را که دایره‌وار
به سمت اسکله‌ها می‌روند
دیگر نمی‌توان گرفت

این هم بگویمت:
عروسک وودوئی که قلب پارچه‌ای‌اش را
سوزن باران کرده‌ای
المثنای من نیست
المثنای من امشب
گربه‎ی سیاهی است
که راهِ پس و پیش
اگر نداشته باشد
خیز بر می‎دارد
به سمت صورت حق به جانبت
و چنگال‌های تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت سر بگذاری
بلکه بر روحِ تو خواهد کشید

خطوط خونچکانی که به یادگار از من
با خود به ابدیت ببری.

عباس صفاری

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *