شِکرفروش چه داند بهای قند تو را؟
به حُسن پنجهی خورشید و ماه میتابی
کسی چه چاره کند اختر بلند تو را؟
فرشته مینگذارد که بر زمین آید
ز بوسههای پیاپی سُمِ سمند تو را
شبی که وعده به خواب افکنی، هجوم خیال
نمک زیاد کند زخم دردمند تو را
به ناز کوش، که آن ذوق نیست با نازت
که شِکوهای به لب آید نیازمند تو را
بسوخت -«شانی»!- اگر داغ هجر، هستی ما
سزای ماست که نشنیدهایم پند تو را…
شانی تکلو