ناگهان به دختری زیبا بدل شد!
خوشحال شد امّا نتوانست بخندد.
خندیدن بلد نبود، باز نتوانست
انگشت هایش را در خرمنِ موهایش فرو کند…
دست هایش انگشت نداشت.
از تماشای علف زار، منصرف شد.
از پشتِ پنجره ی آغل کنار رفت،
به اسب بودنش ادامه داد…
بخشکی شانس
رسول یونان
کتاب