زنده‌گی در تب بدمستی دنیا مانده

زنده‌گی در تب بدمستی دنیا مانده
جای‌ خالی تو بر خرخره‌ام پا مانده

باد بی‌عطر تن‌ات مار و ملخ می‌آرد
پنجره نیست، کسی گور مرا وا مانده

دختری خواب ترا دیده غزل می‌بافد
نام موهای ترا «عالم رؤیا» مانده

صوفیان متفق‌الرای از آوان قدیم
نام لب‌های ترا «گوهر گویا» مانده

عشق، هر سَم که به من داد فروخوردم و مرگ
سهم امروزم‌ ازین جام گوارا مانده

من همانم که به نامت تک و تنها مانده
خوب من نامِ بَدَم؛ یاد تو آیا مانده!؟

مهتاب ساحل

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *