تنها ترين مسافرى جامانده

تنها ترين مسافرى جامانده
در امتداد خستگىِ جاده
به مقصد آغوش تو مى انديشد
اما تو !
چقدر بى خيال از كنار خاطرات شب هاى دست به گردن بودن هاى ما مى گذرى !!
اين سوها كسى عاشق تر از پيش
باد ! دلش به حالم مى سوزد
هر از گاهى عطرموهايت را سر سفره ام مى گستراند
چاى را پف مى كنم
تا قاصدك صداى بى قرارى هاى قلبم را
از پيش نگاه ات رد كند

پرستو ! عشق به سرزمين تو پرواز مى كند
تا سكوت نامه مرا برايت بخواند
سكوت
شايد آيينه عشق است !
قلبم ، روى تنه ى درختى كه به آن تكيه داده ام
مى ايستد
و در سكوت آن
نام تو حك شده است
آى لو يو …

عاقله قریشی

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *