در وصف آزادی
به فکر سربازان در نبرد افتادم
که شجاعانه مقامت میکنند
به دستان حنا بسته زنان جوانی که
هنوز منتظر اند
جنگ پایان یابد
به استقبال همسران شان
کوچه را آبپاشی و جارو کنند
به یاد کوچه های خاکی کابل افتادم
که آزادی را زمزمه میکردند
از چاله چوله های پر مهرش
از کافه های کنار سرک
از عصرهای صمیمانه اش
از صبح های بدون انفجار
از ظهرهای آرامش
از شام های شلوغ فروشگاه و ده افغانان
میخواهم شعر آزادی را
بر در و دیوار های خسته از جنگ بنویسم
تا همه با هم سرود آزادی را بخوانیم
ای کاش!
آزادی پیراهنی بود
که دکمه هایش را باز میکردیم
عاقله قریشی