باید گذشت از دلِ میدانِ گُرگ و میش
در روزگارِ تیرهگرایی و تیرهگی
پندارِ روشن است که طغیان کند به پیش
هر مردهریگ، درخورِ بازآفرینی است
اما نه هر خجالتِ تاریخِ کینهکیش
تخدیر و مسخ گشت و ز زهرِ زوال مُرد
هر ملتی که ساخت ز دینِ خودش حشیش
با بوی گندِ باورِشان خو گرفته اند
در پرتوِ روایتِ خودساز و خود سریش
دنبالِ طرحِ توطیهی تازه میچرند
زیرِ نقابِ سنتِ پوشالیِ همیش
دستِ خشونت است که بالاست دشنهوار
دلهای مردم است که افتاده ریش ریش
اصلن هلاهل است که خوراک ما شدهست
قوتی که ظاهرن عسلش کرده اند لیش
یکسو کلاغ، یکطرف از مارها پُر است
ماییم مانده در وسط عهدِ نوک و نیش
عصر توهم است که بالا زدهست از
تن پروری تلخ جهانِ روان پریش
گفت آن بزرگ، دین ز چه تریاکِ تودههااست
میگویم آنکه گَنگ و گرفتار گشته بیش
باید جدا شوند ز هم خطِ دهر و دین
طوری که فرقِ عالِم و ملای رمل و ریش
صادق عصیان