در جهانی که جهنم شده از دشواری
گَرد گُمگشتهی گیتیِ گرفتارِ گَزَند
ذره ای، زهرِ فراق است به خونات جاری
خانه ات مأمنِ گرگان و گرازان شده، تو
“مولوی”وار به تَرکِ وطنات ناچاری
بیشهیبوم و بلا گشت، کنامِ کفتار
زادبومی که دچار است به خصم و خواری
سرزمینی که حوالیِ هیولاها شد
گشته خلقیکه گرفتارِ سگانِ هاری
بسکه با تیغ و تبر همنفسی، هرچه بهار
لاله روید تو به هرجا که قدم بگذاری
سخت و سنگینتر از این نیست که خونآشامان
ساختند از وطنت مسلخِ آدمخواری
پشت هم تبلِ تمامتطلبی میکوبند
مایهی درد و دریغ است چنین پنداری
بارها تشت فزونخواهیِ شان افتاد از
بام تاریخِ تَهَوُع زدهی غداری
ناگزیری به گریزان شدنات منجر شد
هجرِ تحمیلی و تلخ است، چهسان تاب آری
پارههای دگرت مانده پراکنده و پاش
پشتِ درهای فروبسته، پَسِ دیواری
حجم صد مثنوی از فرقت و دوری فریاد
دوری از یار و دیاری که عزیزاند، آری!
باید از غربت ناخواسته نالی، وقتی
طرد و تبعید شوی، کوچ دهند اجباری
پونهی پرت! پناهندهگی ات گپ دارد
تو گیاهی و به گُلخانه تعلق داری
هر که پروندهی خود آوَرَد اینجا و تو نیز
برگی و برگهی بربادیِ خود بسپاری
آنطرف بار و برت رفت به یغما، اینجا
چون درختی که برون کرده سر از نجاری
آنچه از خاکِ به خون خفتهی خود آوردی
آه و افسوسِ نفسگیر و غمِ بسیاری
سینهی سوخته از درد و دریغی و دگر
روح مجروح و تن تبزده و بیماری
قدری اعصابِ به همخورده، دلِ خورد و خمیر
مشتی از جمجمهی ریخته از حَفّاری
گرچه از خوردترین مژدهی خوش، خرسندی
خورده ای لیک تو صد زخمِ کلان و کاری
از کنارِ همه لبخند زنان میگذری
آه، حالانکه، تو بر گریه ضرورت داری
صادق عصیان