بر روی روز نقطه خالت شب سیاه
رخسار توست حجت اقرار عاشقان
هستت بر این سخن خط عنبرفشان گواه
وصف قمر به روی تو گفتم بگفت عقل
در آفتاب و ماه چه گویی حدیث شاه
خواهم که روی خویش به رویت نهم ولیک
هرگز که دیده خرمن گل همنشین کاه
چشمت به غمزه گر چه رباید هزار دل
لیکن ز راه لطف ندارد دلی نگاه
آئینه جمال نو ای شمع دلفروز
روزی بود که زنگ برآرد ز دود آه
مسکین کمال از تو به مقصود کی رسد
سلطان چو نیست باخبر از حال دادخواه
کمال خجندی