عالم فتاده است به حال تباه از او
جز جور و ظلم مهر و تلطف مخواه از او
بنشسته است خلق به روز سیاه از او
دل آب گشت و نیست امید نگاه از او
آیینه را شکست تغافل که آه از او
از خویشتن گسسته عنان محو جیب نیست
یعنی نگاه اهل جهان محو جیب نیست
فکرم همین به ظن و گمان محو جیب نیست
تنها سر شکسته دلان محو جیب نیست
افتاده است دلو فلک هم به چاره از او
شد زندگی به شغل گنه صرف خواریم
سامان موج آیینه ای شرمساریم
دهر است خرم از مدد آبیاریم
هر چند گرد دامن بی اعتباریم
دارم شکستنی که ببالد کلاه از او
هر جا تلاش عرض طلب جبهه سا شود
قد خمیده ناخن مشکل کشا شود
ناز و نیاز نیست که از هم جدا شود
مشکل که این دو شیوه ز مرکز جدا شود
یعنی خجالت از من و عفو گناه از او
رنگ پریده آیینه ای اعتبار کیست
آه جرس خروش نفس بیقرار کیست
یارب دل رمیده ام امیدوار کیست
حیرت غبار قافله ای انتظار کیست
کز خویش رفته ایم بدوش نگاه از او
معموره ای حریم فنا طرفه گوشه ایست
بگذشته ای اگر ز بقا طرفه گوشه ایست
کنج بساط مجمر ما طرفه گوشه ایست
خاکستر سپند وفا طرفه گوشه ایست
افسوس ناله ای که نجوید پناه از او
رنگ غم تو از دل حیران نمی رود
یعنی ز سینه شوق تو آسان نمی رود
ای ناله آرزوی تو از جان نمی رود
ای سایه داغ مهر پرستان نمی رود
ماهم نشسته ایم به روز سیاه از او
درد مرا به هجر تو درمان که می کند
تدبیر کار بی سر و سامان که می کند
در عشق چاره ای دل حیران که می کند
یارب علاج سوخته جانان که می کند
داغ کلف به پنبه گرفته است ماه از او
عشرت به من حرام کند عرض احتیاج
صبح امید شام کند عرض احتیاج
ناکام می به جام کند عرض احتیاج
آنجا که عشق عام کند عرض احتیاج
جز عذر مطلبی که نداری مخواه از او
خود را از عشق در جگر غم نشاند نیست
دل را همین بگوشه ای ماتم نشاند نیست
بر زخم از نمک همه مرهم نشاند نیست
گرد نفس چو صبح به شبنم نشاند نیست
غیر از عرق مخواه به این دستگاه از او
تا گفتوگوست کی بود آسایش زبان
سوزد دلم چو شمع به آلایش زبان
عاقل طرب نجست به گنجایش زبان
این است اگر ندامت آرایش زبان
خاکی توان شدن که نروید گناه از او
دل را غمت ز کون و مکان بی نیاز کرد
ز اندیشه ای زمین و زمان بی نیاز کرد
از رنج و عیش و سود و زیان بی نیاز کرد
شوقت مرا ز هر دو جهان بی نیاز کرد
چندان تپید دل که شکستم کلاه از او
افغان به خویش فکرت باطل چه تهمت است
آگاهی از حقیقت و غافل چه تهمت است
رنگ بساط و حیرت بسمل چه تهمت است
سامان اشک و دیده ای بیدل چه تهمت است
شرم تو می کشد عرق گاه گاه از او
نویسنده: میر هوتک خان پوپل زایی افغان
به کوشش: فهیم هنرور
عشق آباد، ترکمنستان
برای ویبسایت شعرستان