گر این همه دوری بر من ز صبوری گذشت
ور به منزل بکنم راهی وان غزل را
نه به در تکیه کند، آه گل سوری گذشت
وقتی جوان بودم و حال دلم شاد
بس تو که دیر آمدی وان همه جوری گذشت
تو به دل مرهمی بودی وان زخم مرا
تو مرهم ننمودی با همه شوری گذشت
مشتی ز خاکت بگرفتم، مبادا غم غربت
که در حسرت آن نیز بمیرم، توری گذشت
تو مرا مرهم زخمم ننمودی، ز یادت نرود
خواهد آن زخم عشقت بر من کوری گذشت
من کور ز دیده، کریت هر چه شنیدم
ولی افسوس ندیدی وان همه حوری گذشت
ور مشق نویسم هرگزا تو بجا هیچ نمانی
ور درد من بر دل تو بود، آه طوری گذشت
از مشعله ها شعر ننویسم که مبادا
تو نگاهی بکنی وان فصل نوری گذشت
ترسم که نویسم گاهی غزل زان تو و چشم
“عاتی” نگرد، خلق نگرد…و صوری گذشت
سلیمان عاتی