من در میان شهر تو تنها شده بودم
تنها و دلشکسته و رسوا شده بودم
شبها زخیال تو نیا سود دو چشمم
اندر طلب ات دست تمنا شده بو د م
شاعر نشدم شعر شدم چون غزل ناب
جاری به لب ات گشته و زیبا شده بودم
یک صبح نها د م قد مم را حر یمت
دیدی؟که چه شوریده و شیده شده بودم
یکلحظه نشستم به کنار تو بچشمت
لیلی وش و شیرین و ذلیخا شده بودم
صد ناله ناگفته ء قلبم به لب افسرد
چون خنده گم گشته ء مینا شده بودم
آشفته و نا لند ه و نا کا م تو بود م
سر گشته چو ناقوس کلیسا شده بودم
مژگان ساغر شفا